printlogo


گزارشی از روزگار یک کارگر ساختمانی تحصیل‌کرده
مشق یک کارگر از روی ساختمان

 «من یک کارگر ساختمانی‌ام، کارگری که با وجود مشغله زیاد و سخت و خشن بودن این حرفه علاقه زیادی به مطالعه کتب فلسفی دارد. عاشق جامعه‌شناسی است و دوستدار پژوهش در دین و شیفته مولانا و اخوان ثالث.» این نوشته توضیحات پروفایل صفحه وبلاگ «مسعود» است. کارگری که یادداشت‌های روزانه می‌نویسد.
او در آخرین پست وبلاگی‌اش که مربوط به همین فروردین‌ماه امسال است از اینکه مدتی با مخاطبانش نبوده عذرخواهی کرده و گفته که خبر خوشی دارد. «بعد از ماه‌ها غیبت آمدم اینجا بگویم کارگر ساختمانی در امتحان دکترای تخصصی، رشته جامعه‌شناسی، مجاز به انتخاب رشته شده و از این بابت بسیار بسیار خوشحال است.»
مسعود پیش‌تر درباره محله زندگی‌اش نوشته که در جنوبی‌ترین نقطه شهر واقع شده است. بعد از وضعیت شهر نوشته و اینکه مردمان شهرش چطور زندگی می‌کنند.
در درون محتوای نوشته این کارگر ساختمانی می‌توان به تضادهای طبقاتی و رصد جامعه‌شناسانه و مردم‌نگارانه نیز پی برد. مسعود گفته که «اینجا هم مثل بقیه شهرها، در جنوب شهر معرفت و لوطی‌گری موج می‌زند و ایضا آسیب‌های اجتماعی و ماجراجویی. دوره‌های زنان کوچه‌نشین! غیبت کردن و فضولی هم هست اما نه به‌شدت سابق! همسایه روبه‌روی خانه ما مدتی است مغازه خواربارفروشی دایر کرده. زن و شوهر همسایه ما همیشه خدا، از طلوع آفتاب تا خاموش شدن چراغ خانه‌ها، جلوی مغازه‌شان نشسته‌اند و فقط برای جوابگویی تک‌وتوک مشتری داخل مغازه می‌روند و بقیه اوقات مشغول مراقبت از کوچه هستند. آمار همه اهالی را دارند و تمام رفت‌وآمدها را به‌دقت زیر نظر می‌گیرند. البته همه‌اش برای آسودگی خاطر اهالی است!» 
او دلیل نوشته‌های کارگری‌اش را دکتر محمدجواد ظریف می‌داند و از او که پیش‌تر در فیس‌بوک چیزهایی می‌نوشت الگو گرفته است. مسعود کارگر ساختمانی است و ظریف کارمند دیپلماسی. 
او نوشته: «مدتیه در میان سیاسیون کشورمان باب شده که گزارش کارهای روزانه‌شان را توی فیس‌بوک میذارن که نمونه بارزش دکتر ظریف است. من هم به تبعیت از آن‌ها می‌خواهم گزارش یک روز کاری خودم را در وبلاگم بنویسم!»
بعد نوشته که چطور ساعت چهار صبح بیدار شده و کارگرها را به مزرعه کشاورزی برده تا به گلخانه‌ای که برای کاشت خیار راه انداخته سروسامانی بدهند. «تا ساعت هشت سر مزرعه بودم و بعد رفتم سروقت کار همیشگی و تا ظهر در مغازه مشغول جوشکاری شدم. ساعت دو باید سر کلاس می‌بودم. با شتاب نهاری خورم و رفتم دانشگاه که بیست کیلومتر از شهر دور است.»
روزگار مسعود مثل همه کارگران نیست. او تحصیل‌کرده و دانش‌آموخته است. قلم و سواد دارد و البته آگاهانه برای گذران زندگی کارگری می‌کند.
البته تصویر عمومی که از کارگران در ذهن مخاطب ایرانی ثبت شده جور دیگری است. انگار کارگر گریزی جز کار بدنی ندارد. اما حقیقت ماجرا اینطور نیست. اگر از مشکلات اقتصادی و مسائل مربوط به سرمایه و مدیریت که در کشور ما دچار چالش است و بیکاری وسیعی را دامن می‌زند بگذریم، باید گفت همه ما کارگر هستیم.
با این حال حضور تحصیل‌کردگان در دایره کارگران واحدهای مختلف نشان‌دهنده وضعیت بغرنج بیکاری است اما فرصتی است که مردم و جوانان فقط به امور اداری و دفتری فکر نکنند و بدانند اگر تخصص و تحصیلات فنی دارند اساسا فرصت مناسبی برای راه انداختن کسب‌وکارهای کارگری است.