برف گاهی میبارد. فقط گاهی میشود کنار پنجره نشست و برای یاکریمهای دربرفمانده از برنجهای شب پیش ریخت. این جور موقعها میشود پنجره را واکرد و شهری را دید که لبههای پشتبامش را با مدادرنگی سفید خط کشیدهاند و هرم سرما که بخورد توی صورتت تازه یادت بیاید که اینها، این خطهای سفید، برف واقعی هستند و در دلت قند آب شود. میخواهم بگویم فقط گاهی میشود سرت را بالا بگیری و دانههای برف را بغل کنی. برف که ببارد، با اینکه سرما هوار میشود در فضای خانه، میروی سراغ پالتوی قدیمی و دنبال دستکشهای پارسال میگردی و چکمهها را از ته کمد درمیآوری و از خانه میزنی بیرون. میروی تا بلکه فرصت اندک بارش برف را از دست ندهی.
حالا صبح زود یک روز برفی است. دانههای برف عشوه میآیند و میریزند. کوچه لغزنده و سرد است. تن کوچه زیر پای بچهمدرسهایها رد انداخته. موتوریها سرعتشان را کم میکنند و دود اگزوزهایشان در هوا جا میاندازد. فقط گاهی میشود این دو دخترک را در این حالت دید. دخترکها از ته کوچه آرام قدم برمیدارند. خودشان را پیچیدهاند توی کاپشنهای گرم. اما انگار زور کاپشنها به سرمای بیرون نمیرسد. دختر با کاپشن قرمز چتر دارد و دستکش. دختر کاپشن آبی که چکمه نیمداری دارد دو دستش را کرده در جیبهای دخترک کاپشن قرمز و یکوری در کوچه قدم برمیدارد. گاهی میخندند و بخار خندههایشان در هوا میپیچد. رهگذران از کنار دو دخترک رد میشوند و به آنها لبخند کمرنگی میزنند.
در این سوز و سرما فقط گاهی رهگذری برای دیگری از برفهای قدیمی تهران میگوید: «آنوقتها تهرانیهایی که دستشان به دهنشان میرسید، چاهی را وسط خانههایشان از قبل آماده میکردند. وقتی برف میبارید، برفهای کوچه و محله را جمع میکردند و میریختند داخل آن چاه، تا هم زمین محله یخ نزند و بتوانند راحت رفتوآمد کنند و هم برف برای روزهای گرم تابستانی ذخیره کنند. به این چاهها میگفتند چاه برفی.»
فقط گاهی برف همچنان میبارد و انبوه ماشینهای مانده در ترافیک برفی خوشحالت میکنند. میشود میزان برفهای جمعشده روی سقف ماشینها را با نگاه سانت زد و حدس زد از کدام قسمت شهر آمدهاند و کجای شهر برف بیشتری میبارد.
اینها را گفتم تا بگویم فقط گاهی میشود برفگردی کرد، سوار اتوبوس راهآهن-تجریش شد و هی گوش سپرد به صدای شاخههای پر از برفی که برفهایشان سرریز میشود و اتوبوس را به مهمانی حجم سفید بیاندوه میبرد.