printlogo


دل‌کوک
گاهی مچ‌گیری از خودمان!
نگار مفید

نویسنده ثابت این ستون سرماخورده است. سرماخوردگی بیشتر از دو هفته است که دست از سرش برنمی‌دارد. عصبی‌اش کرده و بی‌حوصله. مدام به پزشکان مختلف مراجعه می‌کند و آمپول و سرم و هرکدام می‌گویند: «بدنت ضعیف شده، ویروس روی ویروس جذب می‌کند.» سال گذشته این بلا سر خودم آمد.
تمام پاییز و زمستان را مریض بودم. برای همین بود که امسال با وزش اولین باد سرد شروع کردم به مراقبت از خود. ترس از آنکه امسال هم بی‌تاب شوم و عاصی آنقدر سخت و ترسناک بود که ترجیح می‌دادم مراقبت‌های اولیه را در دستور کار قرار دهم به جای آنکه روی خوشی را در زمستان نبینم. حالا اولین برف روی زمین نشسته است و من سرما نخورده‌ام اما نویسنده ثابت این ستون سرماخورده است. به‌راحتی خودم را جای او می‌گذارم. می‌دانم لابد شاکی است که برف آمده و او نه‌تنها نمی‌تواند از سرمای دلنشین برف و سفیدی خیابان‌ها لذت ببرد، بلکه برای کار کردن و نوشتن همین کلمه‌ها و تحویل به‌موقع یادداشت ناتوان و عاصی است. چه برسد به نوشتن سوژه‌ای که ما در این صفحه به آن می‌پردازیم و مدام به دنبال شادی و نشاط می‌گردیم. چه کسی می‌تواند برای دیگران از شادمانی بگوید، وقتی تب و لرز کرده و خنده‌ای روی لب‌هایش نمی‌نشیند. چه کسی می‌تواند به دیگران توصیه کند آرام باشند، وقتی خودش از تب و لرز شاکی است و آرام و قرار ندارد.
اما من فکر کردم به او سخت نگیرم. چندین و چندبار نگویم یادداشتت چه شد؟ قول داده‌ای، عجله کن، دیر شد. بعد از یکی دوبار پیغام دادن، وقتی فهمیدم که نشدنی است، دست به قلم شدم و فکر کردم شاید خوشحال‌تر باشد اگر به جای آنکه به او استرس بدهم، بار را از روی دوشش بردارم. به جای آنکه مدام بهش یادآوری کنم که این سرماخوردگی به من ارتباطی ندارد و تو در حال آزار دادن هستی، می‌توانم به جای او این یادداشت را بنویسم. می‌توانم به او که از مریضی کلافه شده، احساس بدتری ندهم از عقب‌افتادگی و زیر قول زدن. گاهی اوقات زندگی از این بازی‌ها برایمان دارد.
می‌توانیم مچ خودمان را بگیریم که احساس ناخوشایندی به دیگران می‌دهیم، بی‌آنکه عامدانه باشد و قصدی داشته باشیم. حتی ممکن است زیر حرف‌های خودمان بزنیم، بدون آنکه دقت کنیم که ایده‌هایمان برای زندگی کردن متفاوت با رفتارمان است.
می‌دانید، یک وضعیتی وجود دارد در زندگی به نام مچ گرفتن. خودمان مچ خودمان را می‌گیریم که در زندگی رفتارهایی خلاف ایده‌ها و منش زندگی‌مان در پیش گرفته‌ایم و کاری از دستمان برنمی‌آید الا آنکه در اولین فرصت این رفتارها را تصحیح کنیم. شاید کار سختی باشد، شاید هم نباشد. برای من که سخت نبود نوشتن این یادداشت. از من زمان گرفت، از من فرصت انجام کارهای دیگر را گرفت، اما آن‌قدر سخت نبود که انجامش ندهم و به هیجان احتمالی دوست و همکارم فکر نکنم. تازه، این وضعیت، وضعیت ساده‌ای است. من خودم می‌توانم بنویسم، می‌توانم همان کار را انجام دهم، با کمی تفاوت و تغییر نگاه. اما برخی اوقات نمی‌توانیم چنین کاری را انجام دهیم. مثلا اگر نویسنده ثابت این ستون به جای آنکه روزنامه‌نگار باشد، در یک شرکت کامپیوتری کار می‌کرد، هرچقدر هم که دوستم باشد و برایش احترام قائل باشم و محبت، نمی‌توانم به جای او کارش را انجام دهم.
ایده‌ام این است که می‌توانم در بیرون از محیط کار برایش دوست خوبی باشم که به او دلداری می‌دهد و سعی می‌کند موقعیت واقعی‌اش را به او یادآوری کند. می‌توانم او را در حال بیماری‌اش سرزنش نکنم، نگویم «خب رئیست راست می‌گوید، سه روز است نمی‌شود با تو حرف زد». می‌توانم بگویم که حالش را می‌فهمم، می‌دانم سرماخوردگی وقتی طولانی می‌شود در حکم دردهای بی‌درمان قرار می‌گیرد و چاره‌ای ندارد جز آنکه روند زندگی را کمی آرام‌تر بگیرد تا بدنش توان پیدا کند برای مبارزه با ویروس‌های رنگ‌ووارنگی که هر زمستان سر از خانه‌های ما درمی‌آورند. غرض اینکه همین چند ساعت پیش، مچ خودم را گرفتم که زندگی را به یکی از آدم‌های دوروبرم سخت نکنم.
 آوانس بدهم به او به این امید که شادمانی زندگی‌اش بیشتر شود و امیدم این است که از این مچ‌گیری درس عبرت بگیرم برای موقعیت‌های مشابه.