printlogo


نشاط زندگی در باغ قدرت و نرگس
چراغ‌های روشن نارنگی
جواد حیدریان

 
 
 
 
نرگس پاهایش درد می‌کند. کار کشاورزی بدنش را رنجور کرده ولی هنوز درون چشم‌هایش امید را می‌توان دید که چطور نخلستان بزرگ و باغ پر از پرتقالش را به بهشتی در دل کویر بدل کرده است. چهارسو روستای کوچکی درون کویر در اطراف شهر کرمان است. نرگس، ، زانوهایش را به‌سختی خم می‌کند و کنار تل خرمایی که در حیاط انبار شده بر زمین می‌نشیند. پشت سرش نارنجی پرتقال‌های رسیده، چراغ‌هایی است که باغ بزرگشان در قلب کویر را روشن می‌کند. چراغ‌های نارنجی باغ پرتقال و نارنگی در کنار دانه‌های روشن خرما که بر نخلستان‌های نرگس‌خانم آویزان است، دل بسیاری از گردشگران را ربوده است. نرگس می‌گوید: «با دیدن این بهشت در دل کویر احساس عجیبی به گردشگران دست می‌دهد. ما خودمان در کرمان خانه داریم اما نمی‌توانیم اینجا را ترک کنیم. دلمان پیش باغمان است. البته سختی کار حالا من و آقا قدرت را زمین‌گیر کرده. قرار است کارگران روستاهای همسایه بیایند و کار باغ را انجام دهند.»
قدرت بیل‌به‌دست آب را از تلمبه بزرگ در بالادست باغ به سمت پهنه غربی باغ رها کرده است. آن گوشه سبزی‌کاری است. هرچه بخواهید در این باغ هست. از میوه گرفته تا سبزی و صیفی. آقاقدرت دوتا زن دارد. می‌گوید: «مرد وقتی خوب باشد زنانش هم خوب هستند.» می‌خندد و به سمت انارهایی می‌رود که میوه‌هایش از دیوار کاه‌گلی باغ بیرون ریخته است. نرگس‌خانم درد دارد. سه‌تا از بچه‌هایش در شهر زندگی می‌کنند و دست تنهاست. می‌گوید: «نیازی به حضور بچه‌ها نیست و ما خودمان دوست نداریم بچه‌ها در باغ کار کنند. البته آن‌ها هم خودشان تمایلی ندارند. یکی از پسرها مهندس است. یکی دیگرشان در یک شرکت تولیدی کار می‌کند و دیگری هم دانشجو است.»
نرگس متولد سال 1341 است. 53 سال دارد، اما هرگز برای کار در باغ و البته مرغداری به آقاقدرت نه نگفته است. 33 سال از عمرش را در باغ زیبایشان گذرانده است. اما چشم‌انداز باغ تنها برای گردشگران زیباست. اگرچه آن‌ها خودشان می‌گویند باغ بهشت. نرگس می‌گوید که بچه‌ها را در باغ به دنیا آورده، اما مریض شده است. می‌گوید: «چون کسی نیست کارها را انجام دهد فشار روی بدنش بیشتر شده است.» حالا باید دنبال درمان باشد، اما دلش نمی‌خواهد به کرمان برگردد. نرگس پشت به برگ‌های زرد انار می‌ایستد و در چشم دوربین لبخند می‌زند. می‌گوید: «زنان مثل کویر سخت‌جان هستند و من تا آخر عمر در باغ می‌مانم. » بعد رو می‌کند به درخت پرتقال و یکی دو دانه پرتقال می‌چیند. چراغ‌های پرتقال در دست‌های ما نور می‌شوند و چراغ قلب ما را روشن می‌کنند.
آقاقدرت فکر همه جای کار را کرده. می‌گوید: «برعکس خیلی از مردم ما برداشت زیادی از آب نداشتیم. آب در کویر حکم کیمیا را دارد.» بعد رو می‌کند به راننده‌ای که برای خرید چند کیلو خرما به باغ آمده است. می‌گوید: «این باغ برکت خداست.» نرگس از دور آقاقدرت را می‌بیند. رو می‌کند به پروین‌خانم که لیوان چایی در دست گرفته و می‌گوید: «همین روزهاست که آقاقدرت هم یک جایی‌اش لنگ بشود. خدا آن روز را نیاورد.» بعد رو می‌کند به ما و می‌گوید: «باغ بی آقاقدرت جان ندارد. این پرتقال‌ها رنگ ندارند و خرمای باغ ما طعم خرمای واقعی را نمی‌دهد.»
باغ آقاقدرت و نرگس‌خانم البته نیاز به چندین کارگر دارد. نرگس می‌گوید که بیمه تامین‌اجتماعی است و قدرت بیشتر نگران تامین بیمه باغ است. می‌گوید: «تمام محصولات و باغ را سالانه بیمه می‌کند.» می‌خندد و می‌گوید: «بیمه ما دست خداست.» بعد شروع می‌کند به گلایه کردن که بدنش همیشه درد می‌کند. می‌گوید خشکسالی در این چند سال با باغ او کاری نداشته و الان هم وضعیت آبیاری مناسبی دارد. می‌گوید که چاه بالادست باغ همیشه آب داشته، اما چاه دل خودش خشکیده است. می‌گوید: «کسی به فکر کشاورز روستایی نیست. اگر محصول من بازاری نداشته باشد باید چه کار کنم؟» سوالی که البته پاسخی برایش ندارد. می‌گوید: «مجبورم تولید را رها کنم و برگردم پیش بچه‌هایم در شهر و آنجا علیل شوم.» قدرت اینقدر خوب توانسته باغستانش را مدیریت کند که گردشگران داخلی و خارجی زیادی به دیدنش می‌روند و از او خرید می‌کنند. به نرگس‌خانم، همسر دومش، اشاره می‌کند و می‌گوید: «خیلی از گردشگران به خاطر دل مهربان این زن می‌آیند.» می‌گوید: «همسر اولم بچه‌دار نشد. مجبور شدم دوباره ازدواج کنم. همسر دومم که بچه‌دار شد، پشت سرش همسر اولم هم که بچه‌هایش سقط می‌شدند بچه‌دار شد.» نرگس می‌خندد و وسط حرف‌های آقاقدرت می‌پرد و می‌گوید: «شگون دارم. این باغ هم به خاطر زحمات ما اینقدر خوب و پرمحصول است.» می‌گوید: «ماده‌ای در آب باغ همسایه ما پیدا شد که درختانش را خشک کرد. ولی باغ ما اینطور نشد. می‌بینید که چقدر میوه داده است.» هنوز جمله‌اش تمام نشده که پروین‌خانم و آقاعبدالله شال و کلاه کرده وارد حیاط می‌شوند. صحبت نرگس‌خانم سر باغ پروین‌خانم بود که خشکیده بود. پروین می‌گوید که شوهرش مریض شده و به عبدالله اشاره می‌کند که مشکل ریه پیدا کرده است. می‌گوید: «دخترمان می‌خواهد برود خانه بخت، اما آه در بساط نداریم. تمام این سال‌ها زحمت کشیدیم و نتوانستیم حالا از ثمره باغ استفاده کنیم. نمی‌دانیم این چه مصیبتی بود که باغ ما گرفتارش شد.» بعد می‌گوید: «خدا نرگس‌خانم و آقاقدرت را خیر بدهد. همیشه کمک حال ما بوده‌اند.» بعد از این حرف‌ها انگار که هیچ اندوهی نداشته باشند به سمت باغ می‌روند و ما هم بساط خرید میوه را جمع می‌کنیم و در روزی که آسمان روستای چهارسو، که حالا چهار فصل نام گرفته، پرده‌ای از ابر و نور کشیده، به سمت شهداد می‌رویم. هوای بیابان بهاری است، در روزهایی که همه جا را برف گرفته است. تنوع اقلیمی در کرمان سبب شده تنوع قومیت و فرهنگ هم به وجود بیاید. همانطور که در باغ آقاقدرت و نرگس‌خانم می‌شد نشاط زندگی را دید بیابان پر از زندگی است.