printlogo


دل‌کوک
خوبی‌ها را ببینیم
نازنین متین‌نیا

در همین ایرانی که ما زندگی می‌کنیم، معلمی زندگی می‌کند که صبح‌به‌صبح از خانه بیرون می‌آید تا مسیری طولانی را برود و برسد به یک روستا. روستایی در دورترین نقطه اردبیل. معلم صبح‌به‌صبح از خانه بیرون می‌زند، به دورترین نقطه اردبیل می‌رود تا به یک پسربچه که تنها شاگردش است، درس بدهد. اسم کاری که او می‌کند و شغلی که او دارد «تک‌آموزی» است. مدرسه‌ای برای یک‌نفر و معلمی برای یک‌نفر، چون شاگرد دیگری وجود ندارد. معلم است و پسربچه. اما همین تنهایی و همین «تک» بودن دانش‌آموز باعث نمی‌شود معلم صبح‌به‌صبح پشیمان شود از رفتن به مسیری سخت و دور و راضی شود به اینکه بچه‌ای درس نخواند و بدون مدرسه بماند. این معلم در همین ایران زندگی می‌کند. در همین کشوری که عادت داریم صبح‌به‌صبح خبرهایش را بخوانیم و سری به نشانه تاسف تکان دهیم و مدام با خودمان تکرار کنیم: «خبر بد پشت خبر بد.» یک‌نفر در این سرزمین هست که ارزش درس دادن به یک بچه را می‌داند و بهانه نمی‌تراشد. یک‌نفر هست که مثل بقیه فکر نمی‌کند و در دسته آدم‌هایی قرار گرفته که امید را معنا می‌کنند، مسئولیت‌شناسی را و تمام صفت‌های خوب اجتماعی دیگر را که ما برای زندگی کردن لازم داریم. قصه این معلم دقیقا در روزهایی تعریف می‌شود که هیچ‌کس باور نمی‌کند بتوان انقدر خوب بود و بی‌توجه به همه‌چیز و بی‌توجه به همه مشکلات زندگی پای وظیفه و مسئولیت ایستاد.
اگر از من بپرسید، می‌گویم این معلم تنها آدم مسئولیت‌شناس این سرزمین نیست. می‌گویم برخلاف انتظار ما از خبرها و تمام آنچه در اطراف ما می‌گذرد، آدم‌های مسئولیت‌شناسی مثل این معلم بسیار زیاد است. آدم‌های زیادی در همین ایران برخلاف همه تصورات و همه آنچه در خبرها و گزارش‌ها می‌خوانیم، پای کار خود ایستاده‌اند. امیدوارند و برای زندگی بهتر خودشان و دیگران تلاش می‌کنند. ما فقط عادت کرده‌ایم که چشممان را به روی این آدم‌ها ببندیم و به جای آن‌ها، دیگرانی را ببینیم که مسئولیت‌نشناس هستند، پرتوقع و مدعی، همه‌کاره هیچ‌کاره و... ما این آدم‌ها را می‌بینیم، گزارش‌هایشان را می‌خوانیم، خبرهایی که آن‌ها باعث‌وبانی‌اش هستند را دنبال می‌کنیم و مدام خودمان را در معرضشان قرار می‌دهیم.
دلیل اصلی هم عادت کردن ما به همین روند دیدن است. به شکل بیمارگونه‌ای عادت کرده‌ایم سیاهی‌ها را ببینیم و انگار از عهده ما برنمی‌آید که به‌جز سیاهی را ببینیم و بخواهیم. این‌چنین است که مدام در معرض ناخوشایندی‌ها هستیم. قصه این معلم خوب، آن رفتگر امانت‌دار، پزشک انسان‌دوست، کارمند بانک امین و.... کمتر و کمتر برای ما تعریف می‌شود و برای همین آدم‌ها را پشت غبار گم می‌کنیم. آدم‌هایی که شایسته دیده شدن و گرامی داشتن هستند. همین ندیدن ماست که کار را سخت می‌کند. ما نمی‌بینیم و به همان اندازه به خودمان ظلم می‌کنیم. نمی‌بینیم و نقطه‌های خوب امیدواری را دانه‌دانه از زندگی خود پاک می‌کنیم. 
سیاهی را جمع می‌کنیم و سپیدی را پس می‌زنیم. همین است که مدام ناخوشایندتر از قبل می‌شویم و مدام درگیر گرداب ناخوشی‌ها. درست دیدن ما، نقطه نجات ماست. جایی است که ما را وادار می‌کند تنها در یک مسیر یک‌نواخت قدم برنداریم و جهان را آن‌طور که هست ببینیم. اتفاقی که ممکن است گاهی امیدوارمان کند و گاهی ناامید، اما دیگر در یک مسیر یک‌نواخت نیست و به همان اندازه که ناخوشی‌ها گاهی ضربه‌زننده می‌شوند، خوشی‌هایی هم در راه هست که زخم‌ها را التیام می‌بخشند.