مشغول کار بودم که یکباره متوجه شدم مطلب این هفته را ننوشتهام. پیش خودم گفتم الان است که پیامهای دبیر تحریریه به سویم سرازیر شود. سریع کار را به بچهها سپردم تا یادداشتم را همینجا، سر کار و روی داربست که حدود هشت متر با زمین فاصله دارد بنویسم. از دفتر ساختمان کاغذی برداشتم که درواقع لیست خرید اقلام و ابزار کارهای ساختمان است، با اینکه اینجا سروصدا و رفتوآمد زیاد است و نمیتوانم تمرکز کنم، احساس خوبی برای نوشتن دارم. محسن که آنسوی داربست مشغول کار است غرولند میکند که چرا کار را تعطیل کردهام، اما محمدامین با جدیت کار میکند و درواقع جور این لحظات نبودن من را هم میکشد. فرشید هم که به قول بچهها اسلوموشن است و اینقدر آهسته و نرم کار میکند که عاقبت به این نتیجه میرسی که اگر خودت دستبهکار شوی و کارهای او را هم انجام دهی کار زودتر پیش میرود. امروز نوبت محسن است که صبحانه را آماده کند. خدا کند تن ماهی نگیرد که هنوز مزه تن ماهیهای دیروز از دهنم نرفته و دیگر نمیتوانم از آن بخورم.
اول هفته به اصرار یاسر که داماد حاجعلی و به نوعی نماینده اوست و رفاقت دیرینهای با هم داریم سر پروژه دیگر حاجعلی رفتیم که تازگیها در مزایده آن را برنده شده است. در یکی از روستاهای دور از شهر، مدرسهای کلنگی بود که باید تخریب میشد و ساختمانی جدید با کلاسهای متعدد و سالن نسبتا بزرگ به جای آن ساخته میشد. کار ساخت فونداسیون شروع شده بود و گروهی از بچهها مشغول کار بودند. آشنایی چندانی با آنها ندارم چون همیشه وقتی ما به مراحل نازککاری ساختمان میرسیم کار آنها تمام شده و به ساختمان دیگری رفتهاند. یاسر از کار دوستان آنجا راضی نبود. شروع کرد به ایراد گرفتن و تا تمام اصول رعایت نشد دست برنداشت. البته همیشه ایرادهایش درست و بدون غرض است. دلش میخواهد هیچ مهندس ناظری نتواند به کارهای ساختمان ایراد بگیرد. از ظهر گذشته بود که توانستند رضایت یاسر را جلب کنند و برای استراحت و ناهار بروند. ما هم راهی شهر شدیم.
هیچ چیز نمیتوانست اینقدر مرا خوشحال کند وقتی خبر پاک شدن محمد را شنیدم. همان محمدی که گفته بودم همه کار و حرفهای که بلدم را مدیون او هستم. دو روز قبل خیلی اتفاقی برادرش را سر ساختمانی دیدم و احوال محمد را جویا شدم. برخلاف دفعات قبل که با شرمساری از اوضاع وخیم و اعتیاد زیادش میگفت، این بار با افتخار گفت که محمد چندین هفته است به کمپ ترک اعتیاد رفته و موفق شده ترک کند و الان پاک پاک است. خیلی خوشحال شدم و آدرس کمپ را گرفتم تا سری به او بزنم. از دیدارش واقعا شوکه شدم. دیگر از آن محمد خمیده و دربوداغان خبری نبود، محمدی را میدیدم که ده سال قبل در ساختمانهای تودرتو با هم کار میکردیم. از شانس خوب من همان شب برای محمد بهاصطلاح خودشان جشن تولد یا همان جشن پاکی گرفتند و من کنارشان ماندم و مشغول تماشای پایکوبیشان شدم. قرار شد محمد بعد از بهبودی کامل کنار خودم مشغول کار شود. سروصدای بچهها هوا رفته، باید سرکار برگردم.