printlogo


زیر پوست شهر-78
شمع هشتادوپنج‌سالگی
نسرین ظهیری

پیرزن تخت کنار پنجره نفس‌تنگی دارد. هشتادوپنج‌سالگی او را مچاله کرده. توده‌ای پیچیده درهم، چشم‌هایی که در انبوه خطوط و چین‌وچروک گم شده و لب‌هایی که دم‌به‌دم خشک می‌شود. پیرزن با لهجه غلیظ بادآورده‌ای طلب آب می‌کند. پیرزن می‌نالد و صدای ناله‌اش شده است ریتم و زمینه اتاقی که سه بیمار دیگر دارد، و بیمارانی که تمام توان خود را جمع می‌کنند تا زیر ناله‌های پیرزن تاب بیاورند و هیچ نگویند. پیرزن هشتادوپنج‌ساله لهجه غریبی دارد. لهجه‌ای که می‌گوید سال‌ها در در و دشت همنشین کوه‌های سربه‌فلک‌کشیده بوده و ریتم و لحن صدایش چادرنشین‌های دشت ارژنگ را به یاد می‌آورد. سال‌ها راه رفتن روی زمین خدا و شب خوابیدن زیر نور ماه. حالا گرمای شوفاژ نفسش را به بند می‌کشد و با غرغر مدام و بی‌محابا بی‌رودربایستی همه را مجبور می‌کند شوفاژها را کم کنند و ببندند. سه بیمار دیگر لابد از سر ناچاری آن می‌کنند که پیرزن عشایر می‌خواهد. خواب که نه، در هاله‌ای از بیهوشی و بیدار و خوابی مدام به دخترش تشر می‌زند که برود سراغ سندها و آن‌ها را زودتر از بقیه بردارد. می‌گوید: «چرا حالم ای جوریه؟ نفسم از ته دلم درمیاد. لبم شده چوب خشک. بدنم تیر می‌کشه. دستام مال خودم نیست. چرا بهتر نمی‌شم؟ چرا جون نمیاد تو بدنم؟ پس اینا که میان از اینا می‌ریزن توی این سرمی که تو دستمه چرا هیچ کاری نمی‌کنند؟» پیرزن گفته و نگفته به خواب سبکی می‌رود تا دم دیگری برخیزد و بنالد از پیری و پیری و پیری. وقت ملاقات اما در اتاق که گشوده می‌شود نوجوان دختری خوش‌رو در میان انبوه پیچ‌وتاب لباس محلی قشقایی پا می‌گذارد درون اتاق. فضا سرشار از رنگ می‌شود، سبز و زرد و قرمز. سربندی به رنگ آسمان و دامنی پرچین، زرد قناری. کیک تولد کوچکی در دست، لب‌هایش و چشم‌هایش جوانی پیرزن را گوشزد می‌کنند که غزالی بوده پر سر و سودا. دختر گونه‌های نوبرش را می‌چسباند به گونه‌های پرخط پیرزن و می‌گوید: «بی‌بی، بیا. می‌دونی؟ مثل امروز روزی زاده شدی. امروز خوش‌یمن است. بیا این شمع را فوت کن تا هشتادوپنج سالگی‌ات خوش‌یمن شود.» پیرزن قربان‌صدقه دختر می‌رود. دست‌های خشکیده‌اش را می‌پیچد دور دامن دختر و نگاهش بالاخره هویدا می‌شود، نمناک و نمناک: «ای من به قربان تو بروم... قرتی‌بازی درآوردی! این‌ها رو باید بیاری سر گورم. بیا این انگشترم را بگیر مال تو. عقدم که کردند این را کردند دستم. حالا برای تو.» کمی بعد لب‌های بی‌رنگ پیرزن فوت بی‌نفسی می‌کند به شمع و شمع می‌میرد و هم‌اتاقی‌ها کیک تولد پیرزن عشایر را مزه می‌کنند. دختر که می‌رود هوای اتاق شاد می‌ماند.. همچنان چشم پیرزن برق می‌زند. می‌گوید: «حالا شوفاژها را باز کنید. خنک شدم. نفسم نو شد دخترجان.»