خدا میداند چند مرتبه در آستانه هر انتخابات پیش خودمان تکرار کردهایم، آیتالله اکبر هاشمی رفسنجانی. از خودمان و اطرافیان پرسیدهایم آیتالله را روی برگه رأی مینویسند یا نه؟ چند مرتبه جسته گریخته از سینماگران اسمش را به نیکی شنیدهایم و چند مرتبه به گلایه. چند مرتبه اهالی فرهنگ و هنر از او گله کردهاند و چند مرتبه به طرفداریاش بیانیه صادر کردهاند. چند مرتبه در سخنرانیهایش به او اعتراض و چند مرتبه به هواخواهیاش امضا جمع کردهاند. هرچه بود، نخستین وزیر فرهنگ و ارشاد پیشنهادیاش، پس از او دو دوره رئیسجمهور ایران بود. در دوران ریاستجمهوریاش برخی از روشنفکرانهترین نشریات پس از انقلاب منتشر شدند. در دوران ریاستجمهوریاش، خانه سینما راهاندازی شد و مدیران دولتیاش در حوزه سینما با این نهاد صنفی همراهی کردند.
کمی اینسوتر و کمی آنسوتر، هرکجا که دستش میرسید به سینماگران کمک میکرد،چه آنهایی که برای دریافت تجهیزات به سراغش میرفتند و چه کسانی که گلایههایی از سیستم سینمایی داشتند. به هر حال با دنیای فرهنگ و هنر بیگانه نبود. خاطراتش که منتشر شد، از دل آن خاطرات اسامی فیلمهای متفاوتی شنیده میشد. حتی فیلمهایی که در زمانه خودشان با انواع و اقسام تهمتها روبهرو شدند. اما به روایت آن دستنوشتهها اگر هاشمی رفسنجانی نبود، احتمالا هیچگاه رنگ پرده را به خود نمیدیدند. و هرچند در سالهای گذشته کمتر فرصت صحبت به دست آورد، اما در جلسات منظمی که با اهالی فرهنگ و هنر داشت، از دغدغهها و درگیریهایشان بیخبر نمیماند. این مقدمهچینیها صرفا به این خاطر بود که کسانی که از دیدن حضور پررنگ سینماگران در مراسم تشییع پیکرش جا خورده بودند، کمی حساب کار دستشان بیاید. احتمالا دلیلش را میتوانند در همین خطهای بالا پیدا کنند. اهالی سینما قرارشان این بود که از روبهروی خانه سینما به سمت مراسم تشییع بروند. از روبهروی خانهای که در دوران ریاستجمهوری او بنا شد و در همان سال ابتدایی دولت دومش به صورت رسمی کار خود را آغاز کرد. طبق نوشتهها و آمار و تاریخ این خانه، از همان سال 68 که دولت را برعهده گرفت، مقدمات حضور سینماگران در یک جریان صنفی فراهم شده بود اما تا نامهها بروند و بیایند و اساسنامه به بهترین شکل تنظیم شود، به سال 72 رسید. همان زمان بود که مدیران دولتی به کمک این نهاد صنفی آمدند که چهبسا اگر این اساسنامه از دل این همراهی شکل نگرفته بود، در روزهای تلاطم سالهای گذشته، کشتیاش کناره میگرفت و ماندگار نمیشد. در روزهای گذشته که خبر حضور سینماگران از قشرهای مختلف در مراسم تشییع منتشر شد، گروهی دست به کار شدهاند و با علامت تعجبهای فراوان به این خبرها نگاه میکنند، بهتزده و گاه حتی با نیشخند به نام اهالی سینما نگاه میاندازند و آنها را متهم به فراموشکاری میکنند. احتمالا یادشان میرود که حافظه تاریخی را نباید در یک روز و دو روز و یک دهه جستجو کرد و پرسههای ذهنی یک حافظه میتواند از روزهای دور تا نزدیکترین روزها در نوسان باشد و تمام تصویر را یکجا ببیند.
به همین خاطر است که میگوییم جا نخورید، جا نخورید وقتی رسول صدرعاملی میگوید برای دریافت تجهیزات فیلم «خونبارش»، آقای هاشمی به من خیلی کمک کردند. زمانی که جمال ساداتیان توضیح میدهد: «هنگام ساخت فیلم «کانیمانگا» موضوع به آقای هاشمی ارجاع داده شد و از آنجا که فیلم جنگی بود با مساعدت ایشان و نیز مقام معظم رهبری که در آن موقع رئیسجمهور بودند، ۱۶۰ ساعت پرواز هلیکوپتر کبری برای فیلمبرداری این فیلم جنگی اختصاص داده شد.» متعجب نشوید وقتی علیرضا شجاعنوری میگوید: «هاشمی رفسنجانی برای اهل هنر تکیهگاه بود. حال ما با آیتالله هاشمی رفسنجانی همیشه خوب بود زیرا نگاه همراه با سعهصدر ایشان برای ما خیلی دلگرمکننده بود.» یا وقتی فرشته طائرپور توضیح میدهد: «گشادهرویی و ظرفیت بالا برای پذیرش هرگونه نقد و تفکر در آیتالله هاشمی رفسنجانی مثالزدنی بود.» هرکدام از این افراد، در کنار گروه پرتعداد دیگری که در مراسم تشییع پیکرش حاضر شدند، باور کنیم یا نه، تصویری شخصی و متفاوت از او داشتند. خاطراتی که فقط به حافظه تاریخی خودشان بازمیگردد؛ به دیدههایشان و نه شنیدههایشان.