«پدرم کارگر بود. وضع مالی خوبی نداشتیم. مجبور بودم شلوارهای پاچهگشاد پدرم را تنگ کنم و بپوشم. دفتر مشق نداشتم و دفتر سال قبل را برمیداشتم و برای سال جدید استفاده میکردم. خلاصه شرایط طوری نبود که درس بخوانم. چسبیدم به کار.» جلوی دانشگاه تهران، محمدرضا فکر میکند که اگر ادامه تحصیل میداد شاید میتوانست موفقتر باشد. چند ماهی هم در جبهه بود. میگوید: «فرمهایی بود که اگر رزمندهها پر میکردند میتوانستند با شرایطی سادهتر وارد دانشگاه شوند، اما من امکانش را نداشتم و کار کردن را برگزیدم.»
محمدرضا 45ساله شغل پدری را ادامه داد. نجار شد. چوببری را دوست داشت اما در سرش رویاهای دیگری بود. بوی خوب چوب را میفهمید اما جهان را طور دیگری میخواست. «از بوی چوبها میشد فهمید چوب خوبی است یا نه. چوب گردو با چوب صنوبر با هم فرق دارند.» میگوید: «وقتی اره بر تن چوب میگذاشتم به این فکر میکردم که زمانی این درخت بزرگ و تناوری بوده است.» بعد از محیطزیست میگوید. از اینکه بیتوجهی به محیطزیست و حفاظت نکردن از جنگلها چطور میتواند زندگی همگانی را به مخاطره بیندازد. میگوید: «به دلایلی کار چوببری را کنار گذاشتم.» مغازه نسبتا خوبی در پلچوبی داشت. مغازه پدری که الان بیشتر محل فروش امدیاف شده است. البته به قول محمدرضا اینجا وضعیت نسبتا خوبی دارد. «مشتری امدیاف بیشتر شده، چون شیکتر به نظر میرسد و نسبت به چوب هزینه کمتری برای مشتری دارد.» محمدرضا میگوید: «نمیدانم چرا ولی یکباره سودای سفر به سرم زد و تصمیم گرفتم از ایران بروم. دست به آچارم خوب بود و با تجربهای که در کار نجاری داشتم، تصمیم گرفتم برای کار به خارج از کشور بروم.» مغازه پدری را فروخت و خرج مادر و بقیه فرزندان پدر کرد. بعد تصمیم گرفت برای ادامه زندگی به خارج از ایران برود. میگوید: «مهاجرت بدترین تصمیمی است که میتوان گرفت. من بیخیال شدم و برگشتم، ولی دیگر نه مغازهای داشتم و نه پولی که بتوانم دوباره به کار نجاری بپردازم و آنجا بود که پشیمان شده بودم.»
پلچوبی را تا بهارستان قدم میزند. حالا از کسبوکار تازهاش میگوید که با دستخالی دستوپا کرده است. با چند ماه دستیاری گچکار تزئیناتی شده. محمدرضا حالا درآمد بهتری دارد اما این شغل به نظر میرسد دائمی نیست. کار ظریف و هنرمندانهای است. میگوید: «وقتی نجاری میکردم جنبه هنری کار برایم جذاب بود. در گچکاری بیشتر ظریف به چشم میآید و من از پس این کار بهراحتی برآمدم. راستش دارم به این فکر میکنم که فرزندم را در بهترین هنرستان شهر ثبتنام کنم و مثل خودم نگذارم بیسواد بار بیاید. باید بتواند درس بخواند و درنهایت شغل مورد علاقهاش را پیدا کند.» محمدرضا البته اگرچه درس نخوانده، ولی کارگر بیسوادی بهحساب نمیآید. خودش میگوید: «حالا هرشب کتاب میخوانم. شاید باورش سخت باشد اما با همان سطح سواد سعی کردم بهترین کتابهای تخصصی در مورد هنر گچکاری را پیدا کنم. بعد از کتابها رفتم سراغ استادی که در زنجان زندگی میکرد. استاد پیر و زمینگیر شده بود. وقتی دید چقدر سماجت دارم و میخواهم یاد بگیرم، جان گرفت و بلند شد و نشست. بعد از چند ساعت به طرز عجیبی روحیه گرفته بود.» محمدرضا چند ماه به طور مدام به زنجان سفر میکند و از استاد هنرهای تاریخی، که در میراث فرهنگی بیشتر کاربرد دارد و حالا رو به فراموشی است، چیزهای جدیدی یاد میگیرد. او حالا در تهران سراغ ساختمانهایی میرود که نیاز به طرحهای تاریخی و باستانی دارند. میگوید: «تاریخ معماری ایران را خواندم و دیدم که چقدر آثار باارزش در ایران به وجود آمده است. بعد رفتم سراغ معماری جهان. به نظرم من از اول معمار به دنیا آمدهام.»
محمدرضا با تعریفی که از کار دارد، میتوان گفت رویاهای بزرگی در سر داشته است. حالا به خاطر اینکه اغلب ساختمانها یکشکل و بدریخت و بدقواره است، ناراحت است. میگوید: «وقتی ما فرهنگی به این غنا داریم، نمیدانم چرا فشار وارد نمیکنند که مردم ساختمانهایی با معماری بومی داشته باشند. اکثر ساختمانها معماری ندارند. نه درون ساختمانها که نیاز به گچبری و حتی آیینهکاری دارد و نه بیرون ساختمانها که شمایل زیبایی باید باشد.» به قول این کارگر هنرمند، اگر شهرداریها و نهادهای متولی فشار بیشتری برای استفاده از هنر بومی معماری و ساختمانسازی وارد کنند، کارگران بسیاری به شغلهای هنرمندانه و زیبایی مثل همین گچبری و تذهیب و دیگر کارهای مرتبط با این هنرها روی میآورند. ولی الان تمایل به سنگنماهای یکشکل و بیذوق چشمانداز شهرها را نازیبا کرده است.
محمدرضا میگوید: «هرگز نمیتوان خرده گرفت که چرا کارگران افغان در صنعت ساختمانسازی کشور مشغول هستند، چون کارفرماها زیر بار بیمه و حقوق مکفی کارگران نمیروند و کسی هم نیست که با آنها برخورد کند. بنابراین ما مجبور میشویم پروژههای کمتری بگیریم. بنابراین کارگران افغان که انسانهای خوبی هم هستند زیاد میشوند و مشاغل بیشتری را از آن خود میکنند.» او معتقد است در بسیاری از مشاغل دیگر هم چنین است. وقتی او نجار بود کمتر نیروی کاری از بیرون وارد این شغل شده بود. میگوید: «من از کودکی از پدرم نجاری یاد گرفتم. دقت کردم دیدم همه نجارها فرزندانشان نجار شدهاند، اما شرایط کمی تغییر کرده و البته اشتباهاتی هم نسبت به گذشته وجود دارد؛ آن هم این است که ما شغل پدرانمان را به همان حالت سنتی میخواستیم و البته صاحبان مشاغل سنتی هم تلاشی برای بهبود کیفیت کار نمیکردند و عمدتا وضعیت بعد از مرگ صاحبکار ادامه مییافت و بعد هم باید فاتحه کار را خواند.» او به خودش اشاره میکند و میگوید: «من نمونه کامل یکی از این کارگران هستم. کارگرانی که در یک سطح متوقف شدند. اساسا کسی به فکر کارگر نیست که بخواهد کیفیت کار و زندگیاش را ارتقا دهد و بیشتر مسئله بخورونمیر مطرح است. ما کار میکنیم که زنده بمانیم. من درس نخواندم اما خیلی چیزها یاد گرفتهام. معماری بلد هستم. شعر میگویم. مکانیکی میدانم، نجارم، زبان انگلیسی بلد هستم و... اما شما بگویید کجا میتوانم آنطور که حقم هست زندگی کنم.»
محمدرضا حالا بیشتر حسرت میخورد. میگوید: «قصد داشتم از ایران بروم، ولی اینقدر مدرک مهم است که دیدم با این همه هنری که دارم اگر مدرک نداشته باشم کاری از پیش نمیرود و کسی اهمیتی نمیدهد. بعد سعی کردم درس بخوانم. به صورت شبانه و متفرقه درس هم خواندم اما دیدم به جایی نمیرسم. به این نتیجه رسیدم که خودم کارفرمای خودم باشم. تردید ندارم که اگر شرایط طور دیگری رقم میخورد حالا صاحب یک مجتمع فنی و حرفهای بودم که میتوانستم به این مملکت برای بهبود وضع کارگران کمک کنم، اما هیچکس نبود به خود من کمک کند و درنهایت من شدم این شخصی که الان هستم. کارگری که همهچیز دارد و هیچچیز ندارد!»