یک لنگه کتانی کوچک روی شاخه کمجان درخت چنار میدان شاپور، اول راسته مهدی موشه، آویزان است. کتانی سورمهایرنگ با بندهای نارنجی. سایز بچه دوساله. زیر درخت رانندههای خط چهارراه شاپور-میدان قزوین باد در گلو انداختهاند و مسافر صدا میزنند. باد میپیچد و رانندهها خودشان را بیشتر از قبل در کاپشنهای نیمدارشان فرو میکنند. درخت چنار میلرزد و کتانی کوچک خوشرنگ و لعاب با هر تکان تاب میخورد. آقاهوشنگ همانطور که یک نگاه به کتانی کوچک دارد، روزنامه میخواند. رو میکند به راننده بغلدستی و میگوید: «چه جالب! گوش کن تا این خبر بامزه را برایت بخوانم.» بعد صفحه روزنامه را باز میکند و بیشتر به سمت صورتش میگیرد: «مسئولان راهآهن ژاپن یک ایستگاه قطار در دهکدهای بسیار دورافتاده را فقط به خاطر یک مسافر، یعنی یک دانشآموز دبیرستانی، همچنان باز نگه داشتهاند.»
باد میزند زیر روزنامه، اما آقاهوشنگ صفحه را محکمتر میچسبد: «ایستگاه قطار کیو-شیراتاکی-شیراتاکی در جزیره هوکایدو واقع در شمال ژاپن است. سه سال پیش راهآهن ژاپن تصمیم گرفت به خاطر دوری مسافت و همچنین پایان دوره قطارهای حملونقلی ازایندست، این ایستگاه را ببندد. اما پس از آنکه دریافتند یک دانشآموز هرروز از قطار این ایستگاه برای رفتن به دبیرستان استفاده میکند، از تصمیم خود منصرف شدند.»
باد باران میآورد، دانهدانه و نمنم. صفحه روزنامه خیس میشود. آقاهوشنگ ادامه میدهد: «طبق گزارش این شبکه خبری، دو قطاری که در این ایستگاه رفتوآمد دارند، فقط برای جابهجایی این دختر مشغول به کارند و نکته جالب زمانبندی دقیق حرکت آنهاست که کاملا براساس زمان شروع و پایان کلاسهای این دانشآموز تنظیم شده است.»
آقاهوشنگ خودش را میکشاند زیر درختی که کتانی کوچک روی آن تاب میخورد و ادامه میدهد: «مسئولان راهآهن ژاپن قصد دارند تا ماه مارس امسال و فارغالتحصیلی وی این ایستگاه را باز نگه دارند.» رانندهای که گوشش را سپرده به خبر جالب آقاهوشنگ، لبخند میزند و نگاهی میاندازد به کتانی سورمهایرنگ. آقاهوشنگ دیگر مسافر صدا نمیزند. در اعتراض راننده بغلدستی میگوید منتظر است تا صاحب کتانی پیدایش شود: «کفش بچه گران است. خانمی با بچهاش چند روز پیش سوار ماشین شد. وقتی پیاده شد، لنگهکفش بچه از پایش افتاد. دو روز است چشم پناه چشم میکنم، شاید مادره بیاید لنگهکفش را ببرد.»
راننده بغلدستی میگوید از کجا معلوم مادره یادش مانده باشد کجا کفش بچه افتاده. آقاهوشنگ سر تکان میدهد، یعنی که نمیداند.
باد تندتر میوزد. باران امان نمیدهد. آخرین برگهای خشکیده میریزند روی ماشین آقاهوشنگ. آقاهوشنگ ته خیابان را همچنان میپاید. هنوز هم مسافر صدا نمیزند. از انتهای خیابان زنی برخلاف جهت باد با چشمهای نگران میآید.