دانشجویی سن و سال مشخصی دارد، بیشتر افراد دبیرستان را که تمام میکنند بلافاصله به سراغ دانشگاه میروند و درگیریهای دوره دبیرستان را گره میزنند به وحشت حضور در دانشگاه و محیط بزرگتر. اما گاهی اوقات، بعد از 18سالگی به جای آنکه درس و دانشگاه برایمان جدی شود، هیجان حضور در بازار کار ما را از فکر و خیال دانشگاه دور میکند. دلمان را قرص میکند که در حال پول درآوردن هستیم و درگیریهای دانشگاه به نظرمان خستهکننده و بیحاصل میآیند. اینکه با خودت فکر کنی بزرگ شدهای اما مجبور باشی برای چانه زدن با استاد در راهروهای دانشگاه او را پیدا کنی و برایش قصه کرد شبستری بگویی که آخرسر حرفت را باور کند یا نکند، بیشتر از آنکه جذاب باشد، برخورنده است. آن هم در آن سن و سال که انگار غرور جوانی روی تمام زندگی سایه انداخته است.
به خاطر همین اتفاقات است که شاید بعضیها عطای دانشگاه را به لقایش میبخشند و میروند سراغ کار. با همان مدرک دیپلم فن و مهارتی یاد میگیرند و یادشان میرود که دانشگاه چیست و چه الزامی دارد. یادشان میرود که نسل بعد از نسل دلشان میخواست خودشان را به حریم دانشگاه برسانند و مدرک تحصیلیشان را مرتبط با عشق و علاقهشان دریافت کنند. یک جایی دوباره هوای دانشگاه به سرشان میافتد، که یا به خاطر بالا بردن حقوق ماهیانه است، یا به خاطر دریافت حقوق بازنشستگی بیشتر و یا شاید فقط دلشان میخواهد در خانه نمانند. گروه دیگری هم هستند که دانشگاه مثل عقبافتادهترین کار زندگیشان روی دوششان سنگینی میکند یا شاید وسوسه خواندن درسهای یک رشته دیگر است که رهایشان نمیکند. این گروهها همانهایی هستند که پس از 18سالگی به دانشگاه میآیند؛ وقتی دغدغه درآمد و شغل ثابت یکی از اصول زندگیشان شده و وقتی استادهای دانشگاه همسنوسال خودشان هستند. میآیند به این امید که دریچههای تازهای به رویشان باز شود و از رخوت و کسالتی که دچارش شدهاند نجات پیدا کنند. به هر حال شیرجه زدن در دنیای دانشگاه، یکی از تفریحهای سالمی است که برخی از ما انجامش میدهیم و امیدواریم که از دل این تفریح سالم، نتیجهای ماندگار عایدمان شود. مثل بازیهای آموزشی کودکان، که پدر و مادرها امیدوارند از دل آنها به کودکشان رنگها را آموزش دهند یا زبان انگلیسی به آنها یاد دهند، در سن و سالی غیرمعمول به دانشگاه رفتن هم همین است. با این تفاوت که سن و سال آدم از چانه زدن با استادها گذشته است، یاد گرفته که باید پای مسئولیتهای زندگیاش بایستد و میداند استادش هم آدمی است شبیه به خودش که نه شاخ دارد و نه دم.
در میان تمام این گروهها، تمام این آدمها که دقیقه 90 را برای ورود به دانشگاه انتخاب کردهاند، یک گروه اما آنچنان جذاب و هیجانانگیز هستند که باورتان نمیشود. آن گروهی که پس از بازنشستگی به دانشگاه میآیند، آنها را باید طلا گرفت. باید دست گذاشت روی شانهشان و دستمریزاد گفت. آنها هستند که به تمام دانشجوهای همورودیشان دلداری میدهند. در نقش بزرگتر وارد عمل میشوند، دل اساتید را به دست میآورند و در مشکلات دانشجوهای کمسن و سالتر میشوند همراه و مرهم و رفیق. اگر به یکی از این افراد برخوردید، از این گروه که 30 سال کار کردهاند و هنوز برای خانهنشین شدنشان زود است، بزنید روی شانهشان و به آنها یادآوری کنید که چه حضور خوشایند و خوبی در دانشگاه دارند. بعضیوقتها خودشان باورشان نمیشود که حضور نرم و آرام و دلنشینشان در دانشگاه، چقدر حال همکلاسیهایشان را خوب میکند.