printlogo


ساختمان نیمه‌کاره-71
رمالی به جای کارگری!
مسعود مشایخی

هفته گذشته اتفاقاتی افتاد و حقایق زیادی برایم روشن شد. تازه فهمیدم که ما آدم‌ها چقدر پیچیده و غیرقابل‌پیش‌بینی هستیم. آدم‌هایی با باورها، اندیشه‌ها و خلق‌وخوهای متفاوت و بعضا حیرت‌آور. 
این مقدمه را گفتم تا فتح بابی شود برای تعریف کردن داستان یکی از دوستان کارگرم به اسم روح‌الله تا شما هم به نامتعارف بودن برخی آدم‌ها پی ببرید.
 چند سال قبل در یکی از ساختمان‌هایی که کار می‌کردم چهره یکی از بچه‌های کارگر برایم خیلی آشنا بود. خیلی فکر کردم تا اینکه متوجه شدم در دوران دبیرستان با او همکلاس بودم. روح‌الله وقتی فهمید همکلاس بودیم خیلی خوشحال شد و خاطرات زیادی از آن دوران برای هردوی ما زنده شد. او از ازدواج زودهنگامش گفت و اینکه خیلی زود وارد چرخه زندگی واقعی و نان‌آوری خانواده شده. می‌گفت دو سالی است که کاشی‌کاری ساختمان‌ها را یاد گرفته و مشغول این کار است.
 خلاصه کار آن ساختمان تمام شد، اما دیدارهای ما همیشگی و مستمر بود و از احوال همدیگر باخبر بودیم. مدتی بود روح‌الله را در ساختمان‌ها و مشغول به کار نمی‌دیدم. از او بی‌خبر بودم تا اینکه اتفاقی باجناقش را دیدم و جویای احوال دوستم شدم. چیزی گفت که از تعجب شوکه شدم. گفت روح‌الله برای خودش رمال شده و کلی مشتری جورواجور دارد. رمال یا پیش‌گو. نمی‌دانم شما به آن چه می‌گویید اما دوست من به این حرفه! روی آورده بود! از این آدم‌ها زیاد دیده بودم اما تا به حال ندیده بودم جوانی با این سن‌وسال شغل شریف کارگری را کنار گذاشته و رمال شده باشد! باورش برایم سخت بود. تا جایی که او را می‌شناختم سوادش به اندازه همان مدرک سیکل بود. این مجهولات در ذهن من رژه می‌رفتند تا اینکه یک‌بار اتفاقی او را جایی دیدم. به روی خودم نیاوردم که از کاسبی جدیدش باخبر هستم و گفتم: «تازگی‌ها سر ساختمان رویت نشدی، چه خبر است؟ نکند شغلت را عوض کرده‌ای!» خودش خیلی سریع موضوع را لو داد و گفت: «چون بدهکار بودم و درآمد کارگری کفاف خرج‌ها و بدهی‌هایم را نمی‌داد رمال شدم.» گفتم: «تو که با این کار آشنایی نداشتی.» گفت: «یکی از اقواممان در روستایی دور رمالی می‌کند. چند کتاب راهنما به من قرض داد تا اسلوب کار را یاد بگیرم. فوت‌وفن کار را هم کنار او یاد گرفتم.» با خنده پرسیدم: «واقعا مردم به تو اعتماد می‌کنند؟» گفت: «برخی مردم که نمی‌دانند باید از خدا برای حل مشکلاتشان کمک بخواهند سراغ رمال‌ها می‌آیند و خیلی هم پول خرج می‌کنند. حتی برای درمان سرماخوردگی به جای اینکه به پزشک مراجعه کنند، ورد مخصوص درمان گلودرد و تب از من می‌گیرند.» ‌گفت درآمدش به قدری شده که خیلی زود توانسته ماشین بخرد. این را که گفت با عصبانیت از جایم برخاستم و قبل از ترک کردنش گفتم: «می‌دانی چیست؟ هرکسی لیاقت شغل شریف کارگری را ندارد!» و از اینکه رمالی را به کارگری ترجیح داده و پول بدون زحمت و بادآورده را وارد زندگی‌اش می‌کند اظهار تاسف کردم.