printlogo


زیر پوست شهر-77
زیباترین دیدار
نسرین ظهیری

مردی که در راهرو بیمارستان قدم می‌زند سبکبال است. انگار گنجشکی در سینه‌اش لانه کرده، گاهی گنجشک پر می‌کشد و در دست‌های مرد بال‌بال می‌زند و مرد در هوا دست تکان می‌دهد. برای خودش لبخندش قهقهه می‌شود. نگاهش فاصله‌ها را رد کرده، صدایش لرزشی دارد، مردانه و مهربان می‌گوید: «دارم بابا می‌شوم. پسرم را تا نیم‌ساعت دیگر می‌گیرم توی دست‌هایم. این‌جوری...» مرد بازوهای خودش را بغل می‌کند و تکان‌تکان می‌دهد. می‌گوید: «دیشب خوابش را دیدم. شکل خودم بود. از دیشب تا حالا دل توی دلم نیست. دلم از همین الان برایش تنگ می‌شود.» زنی که حرف‌های مرد را گوش می‌دهد لبخند تلخی می‌زند: «خیلی هم خوشحال نباش. ما هم وقتی بچه‌دار شدیم همین حال رو داشتیم، اما زود پشیمان می‌شوی. بچه‌داری سخت است. روزگارت به هم می‌ریزد.» مرد نگاهی می‌کند به زن. انگار اصلا او را نمی‌بیند. انگار گوش‌هایش نمی‌شنود. می‌گوید: «اگر بچه داشتن تنها یک ‌لحظه شیرین داشته باشد و آن لحظه همین حالا باشد، که خون دارد توی تنم می‌دود، به همه سختی‌هایش می‌ارزد.» مرد دیگر حرف نمی‌زند. راه می‌رود. گنجشک وجودش آرام گرفته. صدایش ته‌نشین شده و نگاهش دنبال عقربه‌ها می‌دود. بیمارستان شلوغ است. پرستارها از میان بیماران راه باز می‌کنند. صدا به صدا نمی‌رسد. با این همه پدر خوشحال اسمش را که می‌شنود برنمی‌خیزد. پرتاب می‌شود سمت بخش زایمان. رد آقای پدر را در میان مردم گم می‌کنم. لابد الان پسرش را در بغل گرفته و دارد به اطرافیان شیرینی دیدار پسرش را می‌دهد. صدای نوزادی می‌پیچد توی راهرو. نوزادی که پدری دارد که فکر می‌کند الان در زیباترین لحظه زندگی‌اش زندگی می‌کند.