به روانشناسی که روبهرویم نشسته از رفاقتهایم میگویم، از دوستهای چندین و چندسالهای که هرکدام با سرشلوغیهای این روزهایشان مرا رها کردهاند. از رفاقتهایی که دیگر شبیه به گذشته نیستند، رنگ و بویشان تغییر کرده و حوصلهای برای آدم باقی نمیگذارند. توضیح میدهم، توصیف میکنم و در همین حال سعی دارم خودم را رصد کنم. لحن صدایم را، حرکت دستها و چشمها را. سعی میکنم خودم را از دور نگاه کنم و به موقعیتی که در ذهن ترسیم کردهام، فکر کنم. سعی میکنم بفهمم حرفهایی که میزنم تا چه اندازه صحیحاند و تا چه اندازه از ناامیدی ریشه میگیرند. سعی میکنم خودم را به جای او تصور کنم و به خودم نگاه بیندازم. اما بیفایده است، یک جایی باید گارد را باز کرد و جوری صحبت کرد که تا به امروز کلمهها آنطور رنگ و لعاب نگرفتهاند. ذهن پراکندهام یاری نمیکند، اجازه نمیدهد از میان خروارها اتفاق خوشایند و ناخوشایند، مسیر صحیحی در مکالمه پیدا کنم. او که روبهرویم نشسته، با اعتمادبهنفسی که از مشاوران کهنهکار برمیآید، میپرسد: «خاطرههای خوبشان هم یادت میآید یا فقط خاطرههای بد؟» جواب این سوال را باید بلافاصله داد اما مکث ناخودآگاه باعث میشود چند لحظه بیشتر فکر کنم. خاطرههای خوب هم به ذهنم میرسند. از آن خاطرههای خوشایند و خندهدار که تا ساعتهای طولانی آدم را سر ذوق میآورند. میگویم: «یادم میآید اما مربوط به سالهای خیلی دور هستند.» و از اینجاست که به مبحث تغییر وارد میشویم. تغییر کردن یا تغییر نکردن. تغییر کردن خودم یا تغییر آدمهای اطراف. آن هم این روزها که انگار هیچچیز و هیچکس سر جای خودش نیست. حرف زدن از تغییر مثل بمب اعصاب است، میتواند تمام کارایی را مختل کند و ذهن را به جاهای دور و ترسناک ببرد. میتواند آدم خسته را به وحشت بیندازد. مشاور جوانی که اینجا نشسته، قصد عقبنشینی ندارد یا شاید آنقدر که من فکر میکنم عصبی و پریشان هستم، لحن صدا و چهرهام نشان نمیدهد. شاید هم فکر میکند در چنین لحظهای باید تاثیر نهایی را بگذارد و این جلسه را ختم به خیر کند. پروندهای نیمهباز را در ذهن من ببندد و آسودهخاطرم کند. توضیح دادن این حقیقت که چرا به یک نفر گفتهای «نباش» و دیگری را به زندگیات راه دادهای، توضیح آسانی نیست. مخصوصا اگر فردی که روبهرویت نشسته به جوابهای کوتاه و تکجملهای قانع نباشد و پشت هر پاسخ یک چرا بگذارد و با یک علامت سوال پررنگ به چشمهایت نگاه کند. در این واکاوی یکساعته، در جایی که دست هیچ روانشناس و مشاوری به آن نمیرسد، باور کردم که گاهی من و خواستههایم تغییر میکنند. همیشه اینطور نیست که دیگران در حال تغییر باشند و من ناظر و ساکت باشم. بیرون از مطب مشاوره و خارج از چارچوب امن و آرام دفتر کوچکش، یادم افتاد که جایی خواندهام، تغییر خاصیت انسان است. روشی که خودش را با شرایط مطابقت میدهد، دوروبرش را رصد میکند و با توجه به آنچه دیده و شنیده، آدمی دیگر میشود. به این امید که بقا پیدا کند و به زندگی ادامه دهد. یادآوری چنین متنی باعث میشود دست از پشیمانی و پریشانی برداری. در لحظهای که خودت با خودت تنها هستی، باور میکنی که اگر تغییری در کار نبود، سنگ روی سنگ بند نمیشد و آدمها از کنار هم ساده نمیگذشتند. همین تغییر است که ما را، همین تعداد محدود را، کنار هم باقی گذاشته و تنها در صورتی میشود با آن کنار آمد که خودت باشی، بدون کموکاست و نارضایتی. خودت باشی با حرفها و تصمیمهایی که از صمیم قلب میگیری. خودت باشی و یادت بماند یک روز، یکجا، تصمیمی به این مهمی گرفتی و حالا پای آن ایستادهای. یادت بماند خودت دست به حذف آدمها زدی یا حتی برعکس، آنها را به زندگیات راه دادی. اگر اینها را یادت بماند، نصف بیشتر راه را رفتهای، گلایهها را گذراندهای، بغضها را وا کردهای و فرصت نفس کشیدن را دودستی روی هوا میقاپی، البته اگر اکسیژنی برای تنفس باقی مانده باشد.