برشی از زندگی بچههایی که در کورهپزخانهها کار و زندگی میکنند
نوجوانیهایی که به خشتزنی میگذرد
محمد ششساله است و همراه دوستانش در کورهپزخانههای نزدیک پاکدشت زندگی میکند. ساکت و آرام کنار دیوار ایستاده و خشتهای نپخته کنار دیوار را تماشا میکند. با چشمهایی که اندکی نجابت و مهربانی مردانه دارد و لبخندی که از روی لبهایش تکان نمیخورد. یکی از دستهایش در جیبش است و دیگری را کنارش رها کرده. از چهارسالگی همراه مادر و برادر و خواهرهایش به کورههای آجرپزی میرود و روزی 50 هزار تومان کار میکند. قیمت هر خشت 30 تکتومانی است. محمد پنج خواهر و سه برادر دارد. میگوید: «دوتا از خواهرانم ازدواج کردهاند و مدرسه نرفتهاند. فقط یکی از برادرانم مدرسه رفته. کلاس سوم است.» وقتی حرف مدرسه رفتن خودش به میان میآید، پلکهایش بیحرکت میماند. سکوت میکند و لبخند میزند. حسین و اسماعیل و مهدی کنار دیوار ایستادهاند. هرسه 13 سالهاند و در سکوت رفتوآمد آدمها را تماشا میکنند. اسماعیل ایرانی است و مهدی و حسین افغان هستند. مهدی پسرعموی اسماعیل است و پسرعموی حسین. روز اولی که مزد کارگریاش را در کورهپزخانه گرفته به یاد نمیآورد. میگوید: «از چهارسالگی به کورهپزخانه میرفتیم ولی از ششسالگی مزد گرفتیم.» وقتی درباره سختیهای خشتزنی و کار در کوره آجرپزی میشنود نیشخند میزند و دستی به سر تراشیدهاش میکشد. انگار که بگویی راه رفتن و نفس کشیدن برایت سخت نیست؟ میگوید: «در کوره هرقدر که خشت بزنی همانقدر پول میگیری.» این را اسماعیل میگوید و بعد هرسه با هم میخندند. اسماعیل و مهدی به حسین که نسبت به آن دو جثه کوچکتری دارد نگاه میکنند و میزنند زیر خنده. مهدی میگوید: «حسین هفتهای 500 هزار تومان خشت میزند. دستش خیلی تند است.» تفریح بچهها در روزهای پنجشنبه و جمعه فوتبال است. مهدی میگوید: «اگر وقت کنیم هفتهای یک یا دو روز فوتبال بازی میکنیم، بیشتر جمعهها. ساعت 8 صبح از خواب بیدار میشویم. فاصله محمودآباد تا مدرسهمان که عباسآباد است یک ساعت است. ساعت دوازده هم از مدرسه تعطیل میشویم و تا برسیم خانه ساعت یک و نیم شده. نیمساعته ناهارمان را میخوریم و میرویم کوره خشت میزنیم تا ساعت 7 عصر. بعد هم میآییم خانه و میخوابیم.»