printlogo


ساختمان نیمه‌کاره-25
تحلیل برجام در ساختمان ما
مسعود مشایخی

در این دوره و زمانه همه چیز حول مدار منفعت می‌گردد. یعنی هرچقدر برای اطرافیان و جامعه منفعت و سود داشته باشی و به عبارت دیگر هرقدر بیشتر گره‌ای از کار مردم باز کنی محبوبیت بیشتری خواهی داشت. یعنی بعد از ورود به یک سیستم، میزان تاثیری که نبودنت بر کارکرد آن می‌گذارد سنگ محک سودمندی تو است. بعضی‌ها ناخواسته این اصل مهم را نادیده می‌گیرند که نمونه بارز آن آقاکریم همکار ماست. آقاکریم یکی از همکاران ما در ساختمانی است که در آن کار می‌کنیم، او از آن دسته افرادی است که به قول معروف می‌خواهد به آب بزند اما پاهایش خیس نشوند. آدم بدی نیست اما عادت بدی دارد و آن هم این است که زیاد کاری به کار بقیه بچه‌ها ندارد. یعنی کمک کردن به بقیه را به نوعی بیگاری و کار بی‌مزد و منت می‌داند و به قول کیان آدم دست‌نرسی است. البته این روش زندگی آقاکریم است و باید به آن احترام گذاشت، اما از آنجایی که انسان‌ها موجوداتی اجتماعی هستند و همیشه به همنوعان خود احتیاج پیدا می‌کنند، این مسئله راجع به آقاکریم هم صدق می‌کند و گاهی او هم محتاج کمک بچه‌ها می‌شود و دوستان کمتر زیر بار کمک دادن به وی می‌روند و اگر مجبور به آن شوند با اکراه و غرولند آن را انجام می‌دهند. البته این اخلاق آقاکریم چندان خوشایند خود من هم نیست، به‌خصوص که ما در یک ساختمان مشغول به کار هستیم و مطمئنا به کمک هم احتیاج پیدا خواهیم کرد و چه خوب است که با هم‌افزایی کارهایمان را به پیش ببریم.  حال الیاس به لطف خدا بهتر شده و از دیروز سر ساختمان آمد و کارهای سبک را می‌تواند انجام بدهد. بچه‌ها هم هوایش را دارند که مبادا کار سنگینی انجام دهد و بهبودی‌اش را به تاخیر بیندازد. ارسطو اما زخم‌هایش عمیق‌تر است و باید چند روز دیگر استراحت کند. دیروز با دوستان پول‌هایمان را روی هم گذاشتیم و برای صبحانه کباب گرفتیم تا به قول حسن یک صبحانه اعیانی بخوریم. کباب گرفتن ما هم دست‌مایه ردوبدل شدن شوخی و مطایبه دوستان با یکدیگر شد. در این بین حسن از همه بچه‌ها بیشتر مورد توجه بود چون از همه پرخورتر است و سهم همه را می‌خورد. خلاصه هم صبحانه خوبی داشتیم و هم سربه‌سر هم گذاشتیم و خوش گذراندیم. موقع صبحانه صحبت دوستان عموما حول‌وحوش برجام و لغو تحریم‌ها بود. جوان‌ترهایی مثل کیان می‌خواستند ماجرای برجام را به شکل شبکه خبر تحلیل کنند که خیلی صحنه جالبی بود. حسن طبق معمول همیشه نگران آینده بچه‌هایش بود. می‌گفت از ما که گذشت، حداقل اتفاق خوبی بیفتد و برای بچه‌هایم اوضاع بهتری فراهم شود تا بتوانند در آینده به کار و منصب مناسبی دست پیدا کنند. حسن امروز زیاد حرف زد و لب مطلب حرف‌هایش این بود که تحریم‌ها برداشته شوند و شغل جدید ایجاد شود تا بچه‌هایش بیکار نمانند. من هم تا جایی که امکان داشت به او اطمینان خاطر دادم که شرایط بهتر از این می‌شود و همه‌چیز از حال رکود خارج خواهد شد. احساس کردم کمی خیالش راحت شد و با خاطری آسوده‌تر سر کارش رفت. محمد هم که عشق ماشین است فقط دنبال این است که ببیند قیمت ماشین پایین می‌آید تا بتواند یک ماشین خوب سوار شود. همیشه از دعوا و درگیری فیزیکی دوری کرده‌ام و آن را کاری غیرانسانی می‌دانم، اما امروز برخلاف میل باطنی‌ام مجبور شدم به آن دست بزنم. یکی از دوستان کارگر ما به اسم بهروز که برق‌کشی ساختمان را برعهده دارد برایش مشکلی پیش آمد. با یکی از اهالی محله‌شان حرفش شده بود و آن فرد هم محل کار بهروز را پیدا کرده بود و با چند نفر دیگر آمده بود بهروز راگوشمالی دهد. بچه‌ها همین که از موضوع مطلع شدند هرجا که بودند با هرچیزی که جلوی دستشان بود به پایین ساختمان و محل درگیری آمدند تا از بهروز دفاع کنند. خلاصه کلی درگیری و سروصدا به وجود آمد و با مختصر درگیری فیزیکی و وساطت بزرگ‌ترها همه‌چیز ختم به خیر شد و بهروز و آن فرد با هم آشتی کردند. خدا را شاکرم که قبل از اینکه اتفاق ناگواری بیفتد، غائله خاتمه پیدا کرد و همه چیز به خیروخوشی پایان یافت. اما این اتفاق با همه تلخی‌اش یک نتیجه خوب و شیرین داشت و آن اینکه بچه‌ها خیلی از همدیگر حمایت می‌کنند و تکیه‌گاه خوبی برای هم هستند.