خمیده است. اما سرش بالاست و میان جمعیت را میپاید. مرد تندتند راه میرود. گاهی قدمهایش به هم میپیچد و سکندری میخورد. راه باز کردن از میان انبوه مردمی که در راسته گلوبندک تا سبزهمیدان پیاده میروند ساده نیست. اما او به راه باز کردن عادت دارد. انگار راه نمیرود، میدود. کتری بزرگ زردرنگی دارد و به مشتریها و عابران بازار تهران چای تعارف میکند. هر چایی هزار تومان.
چای داغ را میریزد توی لیوانهای یکبارمصرف. بخار چای در هوای سرد رد میاندازد. حجرهدارها دست تکان میدهند و اشاره میکنند تا برایشان چای ببرد. عابرانی که به سمت شمال بازار میروند از کتری و چای داغ نمیتوانند بهراحتی بگذرند. منتظر میمانند تا مرد برایشان چای بریزد.
حالا سر ظهر است و کتری چای ته کشیده. مرد میرود جلوی حجره آجیلفروشها تا خستگی درکند. کتری زردرنگ بزرگ را میگذارد روی زمین. مینشیند روبروی حجرهها، کنار باغچه جدولبندیشده. مرد آرام میگیرد اما نگاهش هرگز. نگاهش میگریزد میان جمعیت. خیره چشم میچرخاند. تا آنجایی که نگاهش سد نداشته باشد، میان جمعیت را پیجور میشود. کلاهش را برمیدارد و باز میگذارد سر جایش. مرد چایفروش چای آخر را از کتری بزرگ میریزد داخل لیوان و تعارف میکند: «بخور دخترم، آخرین چایی را همیشه مفتی میدهم. بخور و صلوات بفرست.»
چای را مزه میکنم، نزدیک میدانگاه سبزهمیدان، در هوای بهمنماهی و سرد، چای میچسبد. مرد همچنان دورترها را نگاه میکند و لبخند کمجانی میزند: «جوان بودم که با پسرم آمدم اینجا. آمده بودم برای خرید. دستش توی دستم بود. پابهپایم میآمد. یک آن جمعیت درهم رفت. گفتم بشین همینجا، درست همینجا. گفتم از جایت تکان نخور. رفتم برایش بستنی بخرم. وقتی برگشتم نبود. هزاربار این خیابان را رفتم و آمدم. پیدایش نکردم. همهجا را گشتم. هرروز آمدم اینجا نشستم. سالهای سال گشتم و گشتم، اما بچهام را پیدا نکردم. خیلی ساله که آواره سبزهمیدانم. نتوانستم از اینجا دل بکنم. هرروز کارم این بود که بیایم سری به اینجا بزنم. بعد با خودم گفتم لااقل بگذار یک چایی بدهم دست مردم و بیکار نباشم.»
مرد تهمانده چای را خالی میکند. چای غلیظشده شره میکند توی جوب. بند و بساطش را جمع میکند. خورشید دارد میرود. مرد پشت به خورشید با کتری بزرگ میرود و نگاهش میان جمعیت بازار تهران آرام نمیگیرد.