فرشهای دستبافت کف اتاق، تابلوهای نقاشی آویخته به دیوار، آیینهکاری و گچبریهای هنرمندانه، جلوهای تازه و بدیع از زندگی آپارتمانی کوچک در اکباتان تهران را نمایش میدهد و تمثیلی است از درون، از ژرفای هر چهارچوبی که از دید ما پنهان است. اینجا خانه زنی است که سالها برای کارگران این مرزوبوم زحمت کشیده و البته غصه خورده. آپارتمان شماره 332 در یکی از ورودیهای شهرک جایی است که آیینه بر دیوار آن گل داده و نقش درستی و راستی را تصویر میکند. آیینهای که البته جز «خود» او را نشان نمیدهد. دیوارهای خانه با قطعههای آیینه با اشکال مختلف گلوبته و طرحهای اسلیمی برشخورده تزیین شدهاند. البته تابلوهای رنگ و روغن بر دیوار جلای دیگری به خانه داده است. آیینهکاری، کار دست هنرمندی است. کار دست کمال محمدحسین، همسر خانم معصومه معصومی، کارمند بازنشسته سازمان تامیناجتماعی.
پا گذاشتن به زندگی آنها، گذر از مرز صمیمت است. جایی که هیچ حائلی نیست و آیینه در آیینه نقش تو راست مینمایاند. دیوارهایی که گویی هیچ بتن و سنگ و سیمانی در آنها نیست بلکه جلای چشمهسار زندگی و انسانیت است که مرزهایی درست میکند. حتی ساختمان با معماری آمریکایی، در تنوع هنرمندی زندگی ایرانی آنها سردرگم شده است. دیوارهای ساختمان از آیینه و گل اندود است. آفتاب بر این زندگی تابیده و همهچیز گرم است. درست مثل کورهپزخانههای خاوران و کهریزک که روزی معصومه بیمنت و داوطلبانه برای کمک به کارگران راهی آنجا میشد.
او حالا سی سال است بازنشسته شده و البته کارش غیر از کار خالص در حق بیمهشدگان تربیت فرزندان نیکویی است که خود میگوید از آنها و از جایگاه اجتماعیشان راضی است. میگوید: «من از زندگی راضیام. پیش خودم و خدای خودم راضیام، چون به بیمهشدهها خدمت کردم.»
سال 1344 کارمند اداره آموزشوپرورش بود. شبانه درس میخواند تا دیپلم ریاضیاش را بگیرد. خیلی زود ازدواج کرده بود. داشتن سه فرزند قد و نیمقد برای خانم معصومی فرصتی برای درس خواندن نگذاشته بود، اما او با جسارتی که داشت هم درس خواند، هم بچههایش را بزرگ کرد و چند سال بعد به پیشنهاد دوستش که او را در کلاسهای درس شبانه همراهی میکرد، از آموزشوپرورش به استخدام سازمان تامیناجتماعی درآمد.
معصومه معصومی از مصاحبه سخت تامیناجتماعی میگوید. از اینکه توانست سوالات را بهخوبی پاسخ دهد و به بیمارستان خزانه اعزام شود. دو سال در بیمارستان خزانه کار کرد، سپس به درمانگاه شهید حیدری چهارراه امیراکرم منتقل شد و بعد از آن هم به سازمان مرکزی رفت. کار در دبیرخانه، هیئت تجدید نظر و درنهایت مسئول رسیدگی به پروندههای هیئت بدوی و تجدید نظر سازمان تامیناجتماعی، از او کارمندی کارکشته ساخته بود. بعد از 22 سال بازنشسته شد و حالا به همراه همسرش که کارمند بازنشسته یک اداره و البته آیینهکار زبردستی است، در شهرک اکباتان در غرب تهران زندگی میکند.
کار با پیمانکاران که برای محاسبه بدهی خود میآمدند برای خانم معصومی تجربه بینظیری بود، اما او بیش از هرچیز کودکان کار را به یاد میآورد. زمانی که بازرس تامیناجتماعی بود و به کارگاههای کورهپزخانه سر میزد و کودکان کورهپزخانههای جنوب تهران را میدید. او مادر چند کودک قد و نیمقد بود و حالا که آن روزها را به یاد میآورد، هنوز هم افسوس زندگیشان را میخورد و میگوید: «من اگر هیچ کاری نکرده باشم، سعی کردم چند فرزند خوب تربیت کنم، هم درس خواندند و هم جایگاه اجتماعی مناسبی دارند.» او حالا سی سال بعد که در آپارتمانش در شهرک اکباتان دوران دوری از کار و بازنشستگی را میگذراند، وضعیت غمانگیز خشتمالی بچههای چهار پنجساله را به یاد میآورد که هنوز هم او را متاثر میکنند. او سالهای میانه دهه 50 را به یاد میآورد. پیرمرد 75سالهای که فرزند خردسال چهارسالهای داشت که همپای او خشت میزد. سطح پایین فرهنگ و البته نبود زیرساختهای بهداشتی و آموزشی و همینطور کمبود امکانات رفاهی و بیتوجهی والدین را عامل فاجعه این قشر میداند و البته میگوید که هنوز هم وضع بر همان منوال است و کودکان زیادی قربانی کار و شرایط طاقتفرسای زندگی میشوند.
معصومی از ایده خود بعد از بازدید از کورهپزخانههای خاوران تهران میگوید و اینکه به مدیرعامل وقت پیشنهاد داد هرسه ماه یکبار گروهی از پزشکان و امدادگران برای معاینه و بررسی زندگی مردم بهخصوص کودکان به این کارگاهها سر بزنند، اما متاسفانه هیچوقت به پیشنهاد او توجهی نشد.
او خاطرات تلخش را مرور میکند. اوایل انقلاب به همراه همکاران دیگرش به کهریزک میرفتند. وضعیت اسفبار زندگی مردم او و همکارانش را نگران میکرد. آنها دست به اقدامات خیرخواهانه میزدند. ساخت حمام و کمک به مادران برای رعایت بهداشت ازجمله کارهایی بود که تنها از عهده آدمهای فداکاری چون او و همکارانش برمیآمد. آنها با دوختن لباس و تهیه امکانات زندگی سعی میکردند وضعیت زندگی کودکان و والدینشان را بهبود بخشند.
معصومی از سالن بزرگی میگوید که در آن همه طور آدم معلول و ازکارافتادهای را بستری کرده بودند. مرد معلولی با بیماری روانی را به یاد میآورد که در هنگام ورود تیم تامیناجتماعی پرید و گردن معلول دیگری را گرفت و داشت او را خفه میکرد. پرستاران فیلیپینی با دادوبیداد شاهدان به کمک آمدند و از روی شلوار به مرد بیمار آمپولی تزریق کردند و او آرامآرام بیحال شد و گردن معلول را رها کرد.
او از این دست خاطره زیاد دارد. خاطراتی که محصول فعالیت گروهی از ماموران داوطلب به نام «انجمن اسلامی» بود که به اماکن مختلف مددکاری و بیمارستانها و دیگر مراکز سر میزدند و به صورت داوطلبانه کمک میکردند. در یکی از همین بازدیدهای سرزده سرباز قطع نخاعی را به یاد میآورد که التماس میکرد او را از اینجا نجات دهند، میگوید: «سرباز دوست داشت به محل نگهداری نیروهای ارتشی برود اما کسی حرفش را نشنیده بود. این گروه تلاش کرد او را به محلی که دوست داشت منتقل کنند.»
به نامهای که شخصا برای مهندس مهدی بازرگان درباره وضعیت بیماران تامیناجتماعی نوشت اشاره میکند و البته میگوید: «شرایط انقلابی آن زمان سبب شده بود برخی مسائل چندان در اولویت نباشد، ولی ما دلنگران وضعیت بودیم و از هر تلاشی دریغ نمیکردیم.» او دوران انقلاب را با شرایط فعلی مقایسه نمیکند و میگوید: «حتما تغییرات بسیاری نسبت به گذشته صورت گرفته است.»
از تشویقیهایی میگوید که در دوران کارش گرفت و از علاقهاش به سازمانی که بعد از سالها دوری و بازنشستگی و البته نادیده گرفتن حقوقش، کماکان وجود دارد. از ماجراهایی که در سالهای گذشته و در دولت قبل در تامین اجتماعی اتفاق افتاده، غصه میخورد و میگوید: «وقتی کسی که عرقی به سازمانی ندارد وارد آن میشود، دست به فساد میزند.» او ظلم به بیمهشدهها را بزرگترین گناه میداند و روزهایی را به یاد میآورد در اوایل انقلاب که حتی برق نبود و او باید شش طبقه ساختمان را با پله جابجا میشد تا بتواند کار بیمهشدهها را سروسامان دهد. وقتی بیمهشدهها را به یاد میآورد اندوهش چندبرابر میشود. میگوید: «چطور کسی دلش میآید حقوحقوق کارگران را بخورد و شرکتهایی را که با سهم و دسترنج کارگران فقیر است بهسادگی به دیگری بفروشد و ککش هم نگزد؟»
معصومی البته میگوید: «به کار بیمهشدهها اکثرا در شعب تامیناجتماعی رسیدگی میشود، اما گاهی مسائلی پیش میآمد که مجبور بودند به سازمان مرکزی بیایند و به کارهایشان آنجا رسیدگی کنند. با این حساب تجربه زیستی کارمندان تامیناجتماعی به طرز بیواسطهای با زندگی و حیات کارگران گره خورده است و هیچچیزی برای پنهان کردن نباید وجود داشته باشد.» او معتقد است اگر سازمان تامیناجتماعی در اختیار مدیران غیر تامیناجتماعی قرار بگیرد، وضع از آنچه در دوران مرتضوی گذشت بدتر خواهد شد.