printlogo


ماتم‌گرفتن پشت بساط شکست!
کهنه‌فروش است. دست می‌کشد روی یک فیل برنجی چرک، از زیر خرطوم فیل چفت نروماده آن را باز می‌کند. می‌گوید: «قوری نیست، جعبه است. جعبه جواهرات یا خرت‌وپرت‌هایی که می‌خواهید دم دستتان باشد.» فیل زرد کهربایی است. چرک‌گرفته و زخمی و حسابی سنگین. یادگاری از جهاز یک دختر هندی شاید. حمیدآقا می‌گوید: «هندی اصل! شیرین 500 هزار تومان قیمت دارد. 100 مال شما.» دخترک نگاهی به همسر جوانش می‌کند؛ لبخندی تحویل همدیگر می‌دهند و فیل را می‌گذارند کنار قفل‌ها و سینی‌ها و خرت‌وپرت‌های زخم‌زمان‌خورده بساط آقاحمید و می‌روند. پنجاه سالش نشده. سر حال است و لهجه‌اش شبیه ارمنی‌هاست، اما می‌گوید جایی دوروبر انزلی به دنیا آمده. کم‌حرف و گزیده‌گو اما پرنغز و عمیق است. چهره قابل‌اعتمادی دارد که زیاد با شغلش جور درنمی‌آید.
رضا جمیلی

مشتری‌ها سر اصل بودن و تاریخ و کشور سازنده هرکدام از جنس‌هایش حسابی با او چانه می‌زنند. کارش این نبوده. علاقه‌اش این بوده. کهنه‌خری و کهنه جمع کردن و آنتیک‌بازی. از وقتی خودش را می‌شناخته پیدا و جمع کردن کلکسیون حالش را خوش می‌کرده. کارش کابینت‌سازی بوده. کارگاه داشته و کارگر و مشتری‌های عمده و درآمد خوب. «کل کار یک مجتمع بیست واحدی را می‌گرفتیم و کار اختصاصی می‌زدیم برایشان. طرح‌ها و رنگ‌ها و متریالی می‌زدیم که دست‌کمی از نمونه‌های ایتالیایی نداشت. 18 نفر نان‌خور داشتیم. از کارگر و طراح و رنگ‌کار و نصاب و راننده گرفته تا بچه‌های فامیل که می‌خواستند جایی دستشان بند باشد و فن و حرفه‌ای یاد بگیرند. پانزده بیست سالی کارم همین بود. از جوانی شاگردی کرده بودم و یاد گرفته بودم، بعد صاحب مغازه شدم و کارگاه راه انداختم. همیشه دوست داشتم بلند بپرم. همیشه رویا زیاد در سر داشتم.» کارگاه روزهای رونق را می‌گذرانده که آقا حمید تصمیم می‌گیرد کار را توسعه دهد. نیروی بیشتر و سازوکار علمی‌تر و دقیق‌تر و به قول معروف کارگاه را تبدیل به برند کند. تصمیمی که روی کاغذ همه آن را تحسین می‌کنند اما او با چند اشتباه استراتژیک آن را خراب می‌کند؛ همه چیز را خراب می‌کند. کارگاه و درآمد و اعتبار و رویاهایش را؛ حتی شکستش در کابینت‌سازی یقه علاقه قدیمی‌اش یعنی آنتیک‌بازی را هم می‌گیرد...
 
 حسابدارتان باید چشم شما باشد
کارگاه بزرگ‌تر، برندسازی و سری میان رقبا بلند کردن یعنی تعریف و اجرایی کردن سازوکارهای مشخص. اینکه خط تولید تا فروش و ارتباط با مشتری یک روال دقیق داشته باشد و هرکسی وظیفه‌اش را درست انجام دهد و متناسب با آن هم مزد بگیرد. کارگاه کابینت‌سازی وقتِ قد کشیدن مدیری استخدام می‌کند تا کارهای مالی را رتق‌وفتق کند. پول‌هایی که به حساب شرکت واریز می‌شود را با خرج‌ها و حقوق و مزایای کارگرها بُر بزند و ته ماه هم سود کار را بگذارد جلوی صاحبش. «یکی را به ما معرفی کردند و گفتند فلان سال سابقه حسابداری در شرکت فلان و بهمان دارد. می‌گفتند ماهی 3 میلیون به این حقوق بده چنان امور مالی‌ات را بچرخاند که آب توی دلت تکان نخورد! ما هم گفتیم اگر حسابدار و مالی‌چی روی زمین باشد، باید خود این آقا باشد. بالاترین حقوقی را که می‌توانستیم به کسی بدهیم به این آقا دادیم. صبح می‌آمد می‌رفت در دفترش و سرش را می‌کرد توی کاغذها و سندهایش تا شب که می‌رفت. منظم و پرکار بود. هر وقت هم می‌دیدی‌اش می‌گفت روبه‌ترقی هستیم. آن هم با سرعت زیاد! می‌گفت تا 4 ماه دیگر 500 میلیون در حسابمان سود خالص داریم. ما هم روی حساب حرف‌هایش مدام سفارش متریال جدید می‌دادیم. آنقدر اعتمادبه‌نفس پیدا کرده بودیم که متریال ایتالیایی وارد می‌کردیم. دستگیره‌های گران‌قیمت و موادی که در بازار کسی سراغ آن‌ها نمی‌رفت. در رویا، همه رقبا را پشت سر گذاشته بودیم. اما پشت ماجرا داشتیم با سر می‌خوردیم زمین و خبر نداشتیم!» حسابدار و مسئول امور مالی حمیدآقا نابلد از کار درمی‌آید. سر یک سال نشده معلوم می‌شود نه‌تنها شرکت به سودی که او ادعا کرده نرسیده که باید وام بگیرد تا بدهی‌هایش را بدهد. «من هیچ‌وقت از حساب‌وکتاب مالی سر درنیاورده‌ام. راستش دوست هم نداشتم زیاد سر دربیاورم. همین که یک جنس درست و قشنگ و اصیل را در دست می‌گیرم می‌گویم کار تمام است. زیاد به حساب‌وکتاب و آینده مالی فکر نمی‌کنم. بدبختی هم همین بود که تا روزی که فهمیدیم کارگاه به خاطر محاسبات اشتباه این آدم، که اتفاقا آدم خوبی هم بود ولی کاربلد نبود، خورده زمین؛ نمی‌دانستم که حساب‌وکتاب در کسب‌وکار چقدر مهم است. ما روی حساب حرف‌ها و پیشنهادهای او محموله‌هایی سفارش می‌دادیم که نیاز نداشتیم و فقط خرج روی دستمان می‌گذاشت. از طرف دیگر پولی را که هنوز در حسابمان نیامده بود جزو دارایی‌هایمان حساب می‌کردیم و چندماه بعد معلوم می‌شد چکی که این آقا قبول کرده اصلا پاس نشده و نخواهد شد!» کابینت‌سازی برند که نمی‌شود هیچ، کارگرها هم یکی‌یکی از کار بیکار می‌شوند و در آخر هم خود آقاحمید کلید را می‌دهد دست کسی که کارگاه را خریده و با ته‌مانده بخورنمیری برمی‌گردد خانه. با یک پشیمانی ابدی که می‌گوید هرجا نشسته آن را به رخ خودش کشیده تا مبادا یادش برود کار را فقط باید به کاردان سپرد. مبادا یادش برود وقتی قرار است کسی را استخدام کند یکی دو هفته‌ای حداقل او را آزمایشی استخدام کند، امتحان کند، بالاسرش باشد و از او هر اطلاعاتی را قبول نکند. «وقتی به کسی پول می‌دهید، آن‌ هم پول خوب، باید هرروز او را سوال و جواب کنید و بخواهید که دقیق‌ترین اطلاعات و ریزترین جزئیات مالی کاروبارتان را به شما بدهد. به کسی که بگوید من خدای حسابداری‌ام که نباید اعتماد کرد و داروندارتان را بدهید دست او. روزهای آخر جوری شده بود که هر سندی می‌آورند بدهی بود و قسط وام. ورودی نداشتیم و بدهی‌ها و خروجی‌ها روزبه‌روز بیشتر می‌شد. کارهایی که تحویل داده بودیم را با هزار زحمت توانستیم نقد کنیم و سربه‌سر شویم و از زیر بار بی‌آبرویی فرار کنیم. باز هم خداراشکر.»
 
 هرکسی را بهر کاری ساخته‌اند شاید!
پای بساطش شلوغ است؛ انگار گوشه‌های جگرش را می‌فروشد وقتی می‌گوید «این را که خریدی هروقت نخواستی بیار خودم 10 هزار تومان ارزان‌تر می‌خرم.» می‌گوید کابینت‌سازی که خورد زمین چندصباحی سرخورده و بی‌دل‌ودماغ بوده. خانه‌نشین شده و بعد تصمیم گرفته یک مقداری از آنتیک‌هایی که داشته را بفروشد و خرج زن‌وبچه‌اش کند. «وقتی عزیزترین یادگاری‌های جوانی‌ام را می‌فروختم دیدم خیلی‌ها حاضرند پول خوبی بابت آن‌ها بدهند. دیدم اطلاعاتی دارم که به درد خیلی‌ها می‌خورد. من یک کاسه را بگیرم دستم می‌توانم بگویم چند سال عمر کرده. دیدم حالا که سرمایه ندارم از همین راه یک منبع درآمدی بسازم. و ساختم. حالا اینجا پشت این بساطم. با این کهنه‌جنس‌هایی که خیلی‌ها حاضرند برایشان جان بدهند. اما دوست نداشتم کارم این باشد. دوست داشتم کابینت‌ساز باشم و علاقه‌ام این باشد. همه این‌ها را ببرم بگذارم در خانه خودم. اما نشد. خودم اشتباه کردم...»