printlogo


زیر پوست شهر-32
قصه‌های امین حضور
نسرین ظهیری

خیابان امین‌حضور لابه‌لای جمعیت گم می‌شود و پیدا؛ جمعیتی درهم که منظم و کشدار به نظر می‌رسد. سرما بیداد می‌کند و باد در مغازه‌ها می‌پیچد. تاکسی‌ها به‌زحمت از میان جمعیتی که کنار خیابان در رفت‌وآمدند مسافر سوار و پیاده می‌کنند. مشتری‌ها جلو مغازه‌های پر از لوازم خانگی پا سست می‌کنند. نگاه می‌کنند و نگاه. اجناس داخل مغازه‌ها دلبری می‌کنند و چشم مشتری‌ها را خیره. اما از داخل همین تاکسی هم می‌شود دید که مشتری‌ها بیشتر نگاه‌کننده هستند تا خریدار.
خیابان امین‌حضور برای خودش حکایت متفاوتی دارد. آدم‌هایی که راهی این خیابان می‌شوند انگار در بزنگاه‌های زندگی قرار می‌گیرند. آنجاهایی که زندگی برایشان فرصت یک‌بار تغییر را فراهم آورده تا ضروریات زندگی‌شان را باری دیگر تغییر دهند. این است که آدم‌هایی که عابر این خیابان می‌شوند هریک قصه‌ای تازه و متفاوت را با خود حمل می‌کنند.
 مردی دست تکان می‌دهد و تاکسی ترمز می‌کند. در باز می‌شود و سرما هل می‌خورد داخل تاکسی. مسافرها جمع‌تر می‌شوند. مرد می‌نشیند، کیف چرمی را باز می‌کند و نگاهی می‌اندازد به تراول‌ها و کیف را می‌بندد. هیچ‌کس سوال نمی‌کند، اما مرد جواب‌ها و حرف‌های زیادی دارد. خودش را کش می‌دهد و زبان ‌باز می‌کند: «شصت‌ساله تهران زندگی می‌کنم و گذرم به این خیابان نیفتاده. کاری نداشتم! چند تکه وسیله می‌خواستیم از همان دوروبر خانه تهیه می‌کردم، اما حالا می‌خواهم دختر شوهر بدهم، چندروزه آواره این خیابان شده‌ام. هرچه می‌گردم بیشتر سرگردان می‌شوم.»
مرد تندوتند حرف می‌زند. انگار دارد با خودش واگویه می‌کند. تاکسی گاهی ترمز می‌کند و مسافر سوار و پیاده می‌کند، اما مرد اهمیتی نمی‌دهد که مخاطبانش تغییر می‌کنند. انگار دارد برای خودش حرف می‌زند. «دبیر بازنشسته آموزش‌وپرورشم. 25 میلیون تومان شده است پاداش پایان خدمتم. آمده‌ام این پول را بدهم جهاز. اما فقط می‌توانم با این پول یخچال و گاز و ماشین لباس‌شویی بخرم.» با انگشت راسته خیابان امین‌حضور را نشان می‌دهد: «ببینید مغازه‌ها پر از جنس است، اما برای خریدنشان کلی پول لازم است. یک جهاز معمولی چیزی حدود 100 میلیون تومان خرجش می‌شود.»
حرف‌های مرد تمامی ندارد. تاکسی می‌ایستد. خیال پیاده شدن دارد. در باز می‌شود، باد سرد قل می‌خورد میان موهای جوگندمی‌اش. تاکسی از کنار مرد می‌گذرد. مرد در میدان منیریه خود را در پالتوش بیشتر فرو می‌برد و همچنان با خود درد دل می‌کند.