printlogo


دل‌کوک
بگو که هستی و چه می‌خواهی
نازنین متین‌نیا

دخترک نشسته پشت مانیتور، روی کیبورد ضربه‌هایی نامشخص می‌زند و مثلا مطلب می‌نویسد. ناگهان می‌پرسد: «مامان، من اینجا چه کار می‌کنم؟ مامان، من چرا اینجا هستم؟» مادرش جوابی ندارد. ما، بقیه اهالی تحریریه که به حضور دخترک سه‌ساله و سوال‌های از این دستش عادت کرده‌ایم، می‌خندیم. یک ‌نفر از آن سر تحریریه می‌گوید: «عموجان، ما هم نمی‌دانیم چرا اینجا هستیم.» اما سوال دخترک جدی است. ساعت‌ها به «چرایی» حضورش فکر کرده و اینکه اصلا «چرا» هست و این جواب‌های شوخ‌وشنگ عموها و خاله‌های تحریریه راضی‌اش نمی‌کند. مادرش هم البته جواب درخوری ندارد؛ چه بگوید به یک بچه سه‌ساله درباره علت وجودی؟ شروع کند از فلسفه حرف زدن؟ نظریه افلاطون و سقراط و کانت و هگل و... را روانه ذهنش کند؟ یا مثلا برایش رویا ببافد که هست چون قرار است روزی روزگاری بزرگ شود و زندگی کند و...؟ واقعیت این است که سخت‌ترین کار ممکن، توضیح مسائل و ماجراهایی است که آدم‌های بالغ و بزرگ‌تر هنوز که هنوز است درگیرش هستند و خودشان هم نتوانسته‌اند جوابی مشخص، واضح و دقیق برایش پیدا کنند. واقعیت این است که همه ما وقتی به علت وجودی خود فکر می‌کنیم، گیج می‌شویم و معمولا چنین افکاری را رها می‌کنیم تا بیشتر از این ذهن خود را درگیر نکنیم و زندگی بگذرد. اما آیا چنین راه‌حلی درست است؟ آیا واقعا باید در مقابل سوال‌های مهمی از این دست، تسلیم شویم و زندگی را بدون درگیری ادامه دهیم؟ این سوال‌ها چقدر مهم هستند و اگر فراموششان کنیم و در پستوی ذهن پنهانشان کنیم، چه می‌شود؟ اگر فراموش نکنیم و درگیرشان شویم، چطور باید با زندگی کنار بیاییم و یادمان نرود که فارغ از این درگیری‌های عمیق ذهنی، جهان واقعی آن بیرون منتظر ماست؟ و سوال‌هایی از این دست که بسیار زیادند و می‌شود ساعت‌ها درگیر آن‌ها شد.
اما شاید یک سوال مشخص باشد که چاره تمام این سوال‌های گره‌خورده باشد. سوال مشخصی که ما را در مواجهه با خودمان قرار می‌دهد و فارغ از علت وجودی، از ما می‌خواهد که بدانیم و بفهمیم که قرار است چه کاره باشیم. سوالی که می‌پرسد؛ بهترین تصویر تو از آدمی که زنده است و نفس می‌کشد چیست؟ شاید این سوال کلید تمام آن قفل‌های بسته ذهنی باشد. سوالی که باید در صادقانه‌ترین و شفاف‌ترین لحظه رودررویی خود با خود پرسیده شود و بعد شفاف‌تر، صادقانه‌تر و نترس‌تر، به این جواب رسید که چقدر با آن خود آرمانی فاصله است و برای رسیدن به خود آرمانی باید چه کرد و کدام ضعف‌ها را کنار گذاشت و کدام نقطه قوت‌ها را تقویت کرد. با دانستن و شناختن خود و هدف‌گذاری برای رسیدن به خواسته‌های خودمانی و درونی، پیچش‌ها و چرخش‌های ذهنی هم اندکی از بین می‌روند و حداقل تکلیف روشن می‌شود. چون نقشه راهی وجود دارد که می‌تواند قدم‌ها را محکم‌تر کند و به امید رسیدن به آدمی بهتر، آرام‌تر و رام‌تر زندگی را بپذیریم. تصویر ما از بهترین ما، نقطه آرامشی است که هدفی بدون وابستگی به جهان به ما می‌دهد و ما را به خود نزدیک‌تر می‌کند. خودی که معمولا در زندگی روزمره واقعی، پشت هزار و یک ماجرا و خواستن‌ها و نخواستن‌ها گم شده و برخلاف ظاهر اتفاق‌ها، ما را از زنده بودن به معنای واقعی کلمه و زندگی را خواستن دور می‌کند. واقعیت این است که نقش‌های ما در این جهان براساس آنچه خودمان تعریف می‌کنیم، شکل می‌گیرد و چه بهتر که این تصویر بهترین شکل ممکن باشد.