printlogo


زیر پوست شهر-76
چشم پناه چشم!
نسرین ظهیری

قصاب محله امیربهادر بوی پیه می‌دهد، بوی دنبه. وقت پیدا کرده و چاقو به سوهان می‌کشد. چاقو ضجه می‌زند. «خانم کاسبی سخت شده. مشتری‌های قصابی کم شدن. مردم کم می‌خرند، کم می‌برند. یکی می‌آید می‌گوید به اندازه پنج تومن گوشت بده. می‌شود چقدر گوشت؟ این‌قدر.» ورقه نازک گوشتی را می‌اندازد روی ترازو: «رویم نمی‌شود. به چشمشان نگاه نمی‌کنم. اما هرچقدر بخواهند می‌دهم. حتی اگر هزار تومن داشته باشند.» این پا و آن پا می‌کند. زن میانسال نیم‌ساعت است ران‌های بزرگ گوساله و گوسفند را پشت ویترین قصابی برانداز می‌کند. گاهی کمی دور می‌شود و دوباره بازمی‌گردد. منتظر می‌ماند تا مشتری‌ها بروند و قصابی خلوت شود. لابد فکر می‌کند من هم مشتری هستم. وقتی می‌بیند همان‌طور نشسته‌ام و خیال برخاستن ندارم بالاخره دل می‌زند به دریا و می‌آید تو. زن پیچیده در چادر، غرق در تردید ماندن و رفتن. نگاهش آقا فری را دور می‌زند. چیزی درونش رسوب کرده و او را سنگین، قدم‌هایی که آمده‌اند تاب رفتن ندارند. می‌گوید: «چیزی برایم آماده کردی برادر؟» آقا فری نه نمی‌گوید، نگاهش اشاره دارد که «بله». به شاگردش نمی‌گوید، خودش می‌رود کنار سبد آشغال مرغ‌ها، نایلونی را پر می‌کند و با نایلون دیگر آشغال چربی گوسفندی را سر هم می‌کند و از همان پایین بدون اینکه دست‌هایش بفهمند نایلون‌ها را می‌دهد زیر چادر زن. زن با آقا فری انگار حساب‌کتاب هم می‌کند. به حرف. چیزی می‌گوید و آقا فری با عنایت سر تکان می‌دهد: «برو بعدا بعدا.» زن را در پیاده‌رو گیر می‌اندازم. طفره می‌رود. چشم پناه چشم می‌کند. شرمندگی را رد می‌کند. دورم می‌زند، اما بالاخره به غریبه اعتماد می‌کند: «می‌خواهی بدانی با این‌ها چه کار می‌کنم؟ خیالت جمع، نه گربه دارم نه سگ. این‌ها را می‌برم خانه. پوست مرغ‌ها را خوب تمیز می‌کنم یک موقع تویش پروبال نباشد. بعد باهاش سوپ درست می‌کنم می‌دهم به بچه‌ها و شوهرم. نمی‌گذارم بفهمند با این‌ها درستش کرده‌ام.» می‌گویم: «می‌گن پوست مرغ برای آدم خوب نیست، هزارتا مریضی می‌آورد.» زن نگاهم می‌کند. نگاهش خسته‌ام می‌کند. نگاهش انتحاری است. بوی مرگ می‌دهد. «دلت خوشه‌ها. از گرسنگی مردن که بهتره. نه که بگویم آدم گوشت نخورد می‌میردها، نه. دخترم چند وقت پیش دهانش زخم شد، بردمش دکتر، این ور و آن ور. عاقبت گفتند از بس گوشت ندادی به دختر دهانش زخم شده، کمبود نمی‌دانم چی‌چی دارد. دکتر گفت این دختر عادت ماهیانه می‌شود، نمی‌دانم چیه خونش کم می‌شود، باید گوشت بدهی بخورد.» اشاره می‌کنم به آشغال گوشت‌های پر از چربی و پیه. فکر می‌کنم از این‌ها گوشت دربیا نیست. «آهان... این‌ها را می‌ریزم توی قورمه‌سبزی و قیمه. غذام بوی گوشت می‌گیرد و پیه‌ها آب می‌شوند. هرچه بچه و شوهرم می‌گویند کو گوشت خورشت؟ می‌گویم گوشتش تازه و گوسفندی بود، آب شده توی غذا.»