گاهی گمان نمیکنی ولی میشود...
ماشین پیکانی دارد که به قول خودش از خیلی داشتههای زندگیاش بیشتر دوستش دارد. با چنان عشقی از مادرش حرف میزند که انگار تنها همدم و مونسش است، که واقعا هم هست. با اینکه وارد دهه پنجاه زندگیاش شده، هنوز ازدواج نکرده و با مادر پیرش زندگی میکند. احمدآقا مرد جاافتاده و گشادهروی ساختمان ماست که با کاریزمایی که دارد همه بچهها را مجبور به احترام و اطاعت از اوامر خود میکند. حتی حاجعلی کارفرما هم احترام فوقالعادهای برایش قائل است و معمولا روی حرفش، حرف نمیزند. احمدآقا فقط در پروژهها و ساختمانهایی که در شهر خودمان باشد همراه ما میآید و در کارهای بیرون شهر به خاطر تنهایی مادرش نمیتواند با ما همراه باشد. باصبر و حوصله است. هر کاری که احتیاج به حوصله زیاد داشته باشد و درواقع کارهای نازککاری را به احمدآقا میسپاریم که به نحو احسن آنها را انجام میدهد. داشتم از ماشینش میگفتم که به جانش بسته است. گاهی چنان هوای آن را دارد و به آن رسیدگی میکند که من را یاد فیلم خوشرکاب و حساسیتهای آتقی میاندازد. البته این همه عشق به پیکانش دلیل نمیشود هیچکس نتواند به طرف آن برود. اگر یک روز پیکان مدل 77 احمدآقا جلوی ساختمان ما نباشد کار همه بچهها لنگ میماند. از دوستان کارگر، هرکس جایی کار داشته باشد یا بخواهد بچهاش را از مدرسه بیاورد و یا هر کار دیگری، ماشین پیکان احمدآقا در خدمتش است، البته به یک شرط! آن شرط، رعایت کردن تمام قوانین احمدآقا در مورد ماشینش است؛ اینکه تند نرود، به جایی نزند و کلی سفارش دیگر. هروقت برای حمل سیمان یا گچ و مصالح ساختمانی به ماشینسواری احتیاج پیدا کنیم ماشین احمدآقا بهترین و سریعترین گزینه است، اما مشروطبه شرط. احمدآقا با همه مرام و معرفتش، یک خصلت بد هم دارد و آن اینکه خیلی زودرنج است. باید خیلی مواظب باشی تا اسباب رنجش خاطرش را فراهم نکنی، چون خیلی طول میکشد تا تو را ببخشد و رابطهاش با تو عادی شود. در ساختمان ما بیشتر با من میجوشد. همیشه هرکار داشته باشم با او مشورت میکنم و الحق که راهنماییهایش کارگشاست. دو روز پیش از من خواست کاری برایش انجام دهم که به خاطر مشغلهای که داشتم فرصت نشد. فعلا از دستم آزردهخاطر است اما یکی دو روز دیگر دوباره مثل سابق با هم رفیق میشویم.
کمکم بهروزهای عید نزدیک میشویم و کارهای ما با سرعت بیشتری در حال انجام است. بعضی واحدهای ساختمان را باید برای عید آماده تحویل کنیم تا صاحبان آنها سال جدید را در خانه نو آغاز کنند. واحدهای پایینی ساختمان تقریبا آماده تحویل است و بالایی را هم به امید خدا تا عید تحویل میدهیم. البته واحدهای آخری هنوز کار دارند و میمانند برای سال بعد. این روزها با اینکه کارمان بیشتر شده و زحمتمان مضاعف، به طرز عجیبی همه چیز خوب است و حال بچهها خوبتر. همه بانشاط و سرزنده مشغول کارند و هرازگاهی صدای خنده و شوخیشان به گوش میرسد. سر بساط صبحانه همه خندان و خوشحالاند و با وجود بیپولی، هیچکدام گلایهای از روزگار ندارند. امیدوارم این شادیها و خوشیها در ساختمان ما و بین دوستان کارگرمان همیشه برقرار باشد و امید به زندگیشان مثل این روزها در بالاترین حد ممکن باشد. حال این روزهای بچههای ساختمان ما شرح این شعر است که میگوید: «گاهی گمان نمیکنی ولی میشود/گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود/ گاهی هزار دوره دعا بیاجابت است/گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود/گاهی گدای گدای گدایی و بخت نیست/ گاهی تمام شهر گدای تو میشود...!»