فاز انتهایی. پرستار بخش فاز انتهایی یک بیمارستان یعنی سروکله زدن با آدمهایی که همه فعلها را با زمان گذشته صرف میکنند. آنها در ماضی بعید زندگی میکنند. اینجا رنگِ زرد و پریده پسزمینه زمان و زمین است. صورتها زردِ پررنگ، کلههای بیمو زردِ کمرنگ و لبها خشک خشک. نگاهها خاکیاند. گویی کسی رنگها را با هم ست کرده باشد. نگاهها ایستادهاند. دودو نمیزنند. انگار مشغول تماشای فیلم اسلوموشن باشی. هیچ عجلهای در کار نیست. سلیمان که به حرف میآید، ته نگاهش ترک میخورد و چشمش قل میزند. زمان همچون رگههای دراز میشکند و هرچه بیشتر میگوید درزهای زمان پیچ میخورد و جلو میرود: «اگر فرصت باشد میروم امام رضا. شاید شفا بگیرم. دکتر خیلی امیدوار است و میگوید اگر تو هم امیدوار باشی و اینقدر خودت را عذاب ندهی، بیماری دست از تنت برمیدارد. ما مدام اینجا سر میزنیم و دوادرمان میکنیم، شاید جواب بدهد.» پرستاران اینجا بیش از اینکه مراقب جسم بیماران باشند درمانگر روحشان هستند. روح آدمهایی که در واپسین لحظات زندگی نگاهشان با مهربانی نگاه پرستاران بخیه میخورد.
یکی از پرستاران بخش که بیش از همه با بیماران فاز انتهایی در ارتباط بوده از تجربه گذران وقت با انسانهایی میگوید که انتهای زندگی را با تمام وجود لمس میکنند و زمان برایشان مفهوم متفاوتی میشود: «کار ما این است که بیماری را که دیگر حرفی برای گفتن ندارد، مجبور به حرف زدن کنیم. ما برایشان شنوندههای خوبی میشویم؛ شنوندههای فعال. آنها حالت غریبی پیدا میکنند. تمام سعی خودشان را به خرج میدهند که گذشته را انکار کنند. گاهی ناخودآگاه گذشته را فراموش میکنند و کارهای مثبت و تواناییهایشان را انکار. ما نقاط قوت زندگیشان را یادآوری میکنیم. در حالی که آنها تصور میکنند همه کارهایی که میتوانستند انجام دهند، هنوز مانده و آرزوهایشان برآورده نشده. ما به آنها یادآوری میکنیم که موثر و مفید بودهاند و کارهای مهمی در زندگی انجام دادهاند. بیشترشان دچار سوگ پیشایند میشوند.»
پرستارها اینجا هرروز دارند زندگی را معامله میکنند. آنها نگهبان آخرین لحظههای زندگی مردمانی هستند که جانشان را مثل پرندهای هرروز پر میدهند.