printlogo


بافتنی‌های آلمانی

سی سال پیش، در چنین روزهایی خانم حسنی به ایران بازگشت. ماموریت همسرش در آلمان تمام شده بود و زمان برگشت به کشور بود. اما آدم باورش نمی‌شود که کسی دلش برای غربت تنگ شود، اتفاقی که برای او افتاد. دلش برای گپ زدن در مغازه کاموافروشی تنگ شده بود. در آن چند سال، پس از نارضایتی اولیه حضور در کشور غریب، به این راه و چاره رسیده بود که زبان آلمانی یاد بگیرد و وقتی از پس مشکل زبان برآمد، خودش را در مغازه‌ای با کامواهای رنگارنگ پیدا کرده بود که با همان آلمانی دست‌وپاشکسته با زن‌های دیگر درباره طرح‌های کاموا حرف می‌زند. درباره طرح‌های لباس. خودش را پیدا کرده بود که در مترو و اتوبوس نشسته است و به پالتوی تن خانمی دیگر نگاه می‌کند و سر حرف را با او باز می‌کند که «خودتان این پالتو را بافته‌اید؟» و تعجبش را به خاطر می‌آورد از شنیدن بله! هنوز به یاد دارد که طرح روی پالتو چه بود و می‌گوید: «سنگین بود! اصلا روی میله نمی‌ماند.» با همدیگر هم‌صحبت شده بودند در مسیر و از زیروبم کامواها حرف زده بودند. آن خانم جوان برایش گفته بود که از کجا خرید می‌کند و چه نوع کاموایی برای این پالتو لازم است و چه نوع میله‌ای به دردش می‌خورد. خانم حسنی چندبار سعی کرده بود شبیه همان پالتو را برای خودش ببافد، اما هیچ‌وقت دست‌به‌کار نشده بود: «شاید برای اینکه همان موقع بچه‌دار شدم و دیگر وقتش را نداشتم.» وقتی از این خاطره حرف می‌زند، یادش می‌افتد که دیگر بچه‌ها بزرگ شده‌اند و حالا می‌تواند دست به میله ببرد و پالتو را ببافد، پالتویی که طرحش را 30 سال پیش، در کشوری دیگر، بر تن آدمی دیگر به چشم دیده است.
 
  سوالی که جوابش را گرفتم
مهسا این روزها در دهه دوم زندگی‌اش به سر می‌برد، اما یکی از آن علاقه‌مندهای جوان به بافتنی است. می‌گوید: «از 17سالگی یاد گرفتم بافتنی ببافم و دیگر هیچ‌وقت میله‌های بافتنی را کنار نگذاشتم.» این‌طور که او می‌گوید، نه در شب‌های امتحان، نه در شب‌های مضطرب پیش از ازدواج، نه حتی در روزهایی که می‌خواست در مصاحبه کاری شرکت کند، از کنار میله‌های بافتنی و کامواها نگذشته است. این‌طور که خودش تعریف می‌کند، به نظر می‌رسد تشویش‌های ذهنی‌اش را بدون کاموا و میله‌های بافتنی نمی‌تواند درمان کند؛ نوعی خوددرمانگری، نوعی راه‌حل. می‌گوید: «هرکسی برای خودش کاری می‌کند و کار من این است.» و می‌خندد: «بهتر از آشپزی است، حداقل چاق نمی‌شوم.» اما عجیب‌ترین خاطره‌اش از بافتنی را که تعریف می‌کند، باورش مشکل است: «می‌خواستم ازدواج کنم، یکی از دوست‌های برادرم برای خواستگاری آمده بود و من هیچ نظری نداشتم. یعنی دیده بودمش اما اصلا نمی‌دانستم کیست و چه اخلاقی دارد. همان موقع خواهر کوچک‌ترم از من یک دامن بافتنی می‌خواست. خودم را جمع‌وجور کردم و دامن را سر انداختم. وسط بافتن همان دامن بود که به این نتیجه رسیدم باید چه سوالی بپرسم و چه کار کنم.» برای مهسا، ریتم ساده بافت دامن مثل معجزه وارد عمل شده بود: «می‌دانی، ازدواج با دوست برادر خیلی سوال‌برانگیز است. همه‌اش با خودت فکر می‌کنی هرکاری در زندگی‌ام انجام دهم، یک‌راست می‌گذارند کف دست خانواده‌ام. هیچ‌کس دلش نمی‌خواهد چنین اتفاقی بیفتد.» برای همین روزی که به آن‌ها گفتند حرف‌هایتان را بزنید، حرف‌هایش را زد و دوست برادرش گفته بود: «تو چه فکرها می‌کنی! من فکر می‌کردم ازدواج با تو یعنی هر اشتباهی که کنم، برادرت حقم را کف دستم می‌گذارد.» مهسا می‌خندد که «به هر حال آن دامن بود که به من جرئت داد سوال واقعی‌ام را بپرسم. کم از معجزه ندارد!»