زن میانسال با پوست آفتابسوخته و دستهای سفید پا به شرکت میگذارد. چهره مهربان ولی کمی شکستهاش، او را از سنش پیرتر نشان میدهد. با وجود آثار پیری و نامهربانی روزگار، مشهود است که در جوانی چهرهاش از زیبایی بینصیب نبوده. اهل آبادان است و لهجهاش ترکیبی از لهجه آبادانی و شیرازی است. «عامو میخوام بُرُم آبادان.» بعد از جنگ به شیراز رفتند و همانجا ماندگار شدند. شرکت نیاز به آبدارچی داشت و البته این کار سنگینی نبود. کسی که بتواند از عهده رتقوفتق نظافت بربیاید، گهگاهی چایی دست کارمندها بدهد و سر ظهر، ناهار پرسنل را گرم کند. برای برآورده کردن همین کارها بود که با یکی از دفاتر خدمات نظافت تماس گرفتند و از همین طریق خانم محمدی به شرکت آمد. بیش از هرچیز اعتمادبهنفسش جلب توجه میکند. همان روز اول با همه صمیمی شد و تا فرصت فراهم میشد در مورد هر چیزی که صحبتی پیش میآمد سخنرانی میکرد و نظری میداد. با کارگرها شوخی میکرد و آنها را با اسم کوچک صدا میزد. طوری برخورد میکرد که انگار در کارش متخصصی تمامعیار است. زبروزرنگ میآمد و میرفت. ابتدا قرار بود سه روز در هفته بیاید، نظافتی بکند و کارهای مربوطه را انجام دهد و به ازای هرروز با همان مبلغ مرسوم کارگرانِ روزمزد، دستمزد بگیرد؛ روزانه 30 هزار تومان. زن امین و درستکار با مناعت طبعی که داشت، دل همه را برد و باعث شد کارش روزانه شود. دست آخر، مدیران شرکت بعد از گذشت چند ماه با خانم محمدی قرارداد یکساله بستند و او بیمه شد. درواقع در 58 سالگی برای اولین بار تحت پوشش بیمه تامیناجتماعی قرار میگرفت.
از زندگی خصوصیاش کمتر صحبت میکند. همینقدر میگوید که سرپرست خانواده است. وقتی جوان بود، شوهرش فوت کرده است. البته همین که زنی با این سن و سال برای نظافت دستبهکار شده باشد، کافی است تا بتوان حدس زد بار زندگی بر شانههای خودش است. گاهی در خانهاش آش رشته و فلافل آبادانی درست میکند و میآورد. طوری برخورد میکند که انگار هیچ مشکلی ندارد. مثلا اگر از یکی از کارمندها بشنود که میخواهد برای خانهاش ماهی بخرد، بدون اینکه چیزی بگوید فردایش با چند کیلو ماهی تمیزشده میآید شرکت. بعد هم برای گرفتن پول ماهیهایی که خریده حسابی کارمندها را به دردسر میاندازد و باید چند روز التماس و خواهش کنند تا خانم محمدی پولش را بگیرد.
از همان روزهای اول خیلی از همکارها با خانم محمدی مشکل پیدا کردند. معمولا کاری نبود و صحبتی پیش نمیآمد که پیرزن یک پای بحث نباشد. کارش که تمام میشد مینشست پشت یکی از میزها و بیمحابا اتفاقهایی که برایش در خیابان و هنگام خرید پیش آمده بود تعریف میکرد. خیلی وقتها مخاطبهایش کار داشتند یا در حال صحبت با تلفن بودند و از روی ناچاری سری تکان میدادند و لبخندی میزدند. یک روز که بیمقدمه سر یکی از کارگرهای انبار با صدای بلند فریاد کشید و غرغر کرد که چرا کارتنها را داخل محوطه ریخته، بلوا به پا شد. پسر جوان که تحمل تندخویی زن را نداشت هرچه از دهنش درآمد به او گفت. خانم محمدی هم مثل کودکی رنجور نشست و زارزار گریه کرد.
دنیای خانم محمدی ناامن است. وقتی از کسی دلخور میشود، جواب سلامش را هم نمیدهد. بسیاری وقتها فکر میکنند عطای این کارمند را باید به لقایش بخشید. همان بهتر که نباشد. اما باز هم نمیشد. مدیران از فکر اینکه اگر از این شرکت برود روزهای خیلی سختی در انتظارش است رها نمیشوند. فصل جابجایی خانهها که رسید، دنبال خانه میگشت. قیمت اجارهخانهها در محلههای شیراز تفاوت چندانی با هم ندارد. معمولا قیمتها با اندکی تفاوت در همه جای شهر یکی است. هرچند به واسطه استخدام در شرکت، حقوق نسبتا خوبی دریافت میکرد. دیگر لازم نبود برای نظافت به خانهها برود. زن تنها توانست با وضعیت گرانی و مشکلاتی که وجود داشت خانهای دستوپا کند.
خانم محمدی میگوید: «آبادان به دنیا آمدم. 14 سالم بود که ازدواج کردم. یک سال بعد پسرم به دنیا آمد. جنگ که شروع شد آمدیم شیراز. شوهرم دستفروشی میکرد. خیابان سهراه نمازی شیر میفروخت. آنوقتها وضع مملکت خوب نبود. پول نبود. همان اطراف در خانه یک جورابفروش زندگی میکردیم. درودیوارش چوبی بود. با پلاستیک سقف و دیوارها را پوشانده بودیم. سخت بود اما سایه شوهرم بالای سر من و بچههایم بود. در یک شرکت کار پیدا کرد. دو ماه از استخدامش نگذشت که تصادف کرد و عمرش را داد به شما. 39 سالم بود. پسر بزرگم اراک سرباز بود. انتقالی گرفت آمد شیراز. در خیاطی کوی زهرا کار میکرد.»
پسر که ازدواج کرد، دیگر سراغی از مادر نگرفت. «دیگر کاری با من نداشت. رفت که رفت. از همان زمان رفتم خانههای مردم کار کردم. با روزی 100 تومان شروع کردم به نظافت و خانهتکانی. اوایل برادرم کمکم میکرد. از آبادان میآمد کموبیش به من پول میداد، ولی این کمکها ادامهپیدا نکرد. سختی کشیدم. اما نگذاشتم بچههایم بد بزرگ شوند. پسرهایم حتی یک نخ سیگار نمیکشند. همه را عروس و داماد کردم. مدتی در یک دُکان زندگی کردم.» میگوید: «آن وقتها وضع مملکت خوب نبود. پول نداشتیم. یک مغازه اجاره کردیم و وسایل را گذاشتیم گوشهای و شبها آنجا میخوابیدیم. مغازه آب نداشت. شبها از خانههای اطراف با کتری آب میگرفتیم و روی پیکنیک چایی یا غذا درست میکردیم. پسر کوچکم میرفت سر کار. ولی با این حال نگذاشتم دامادم متوجه وضعیت شود. یک روز پدرم از آبادان آمد و دید کجا زندگی میکنم. ایستاد جلوی مغازه و برای دخترش گریه کرد. با پدرم برگشتم خانهاش!»
فاطمهخانم خاطرات خوشش هم کم نیست. زنی خودانگیخته که با تمام مشقات توانسته زندگیاش را مدیریت و بچههایش را بزرگ کند و به مقصد برساند. میگوید: «دخترم و نوههایم بهترین خاطرات من هستند. دختر جان مادر است. نوههایم یک عزیزجون که میگویند انگار دنیا برایم به اندازه یک کف دست کوچک میشود. نفسم به نوههایم بند است.»
با تمام مشکلات اما نگذاشته دخترش احساس تنهایی کند. «دوست نداشتم بدون من قدم از قدم بردارد. گفتم بابا بالای سر دخترم نیست، من هم کار میکنم، نباید کسی نگاه چپ به او بکند.» دامادش مرد خوبی است. خانم محمدی میگوید: «میفهمم که به دخترم سفارش میکند حواست به مادرت باشد، اگر پول خواست کوتاهی نکن. میگوید لازم نیست من بفهمم. خودت کمکش کن.»
محمدی در محیطی اداری روزی حداقل 9 ساعت کار میکند. چند ماهی است نوبت دکتر دارد. دکتر برایش عمل جراحی تجویز کرده. بین مهرههای کمرش فاصله افتاده و باید هرچه زودتر عمل شود. میگوید: «میترسم اگر مرخصی بگیرم و عمل کنم، دیگر نگذارند برگردم سر کارم.»
خانم محمدی 60 ساله با دو سال سابقه بیمه در دنیای ناامن و شکنندهای زندگی میکند. رنجور و حساس است. غرغر میکند. در چارچوب قواعد کار قرار نمیگیرد. اما همکار زنش میگوید ایرادی ندارد. باید مراقبش بود. جوری که غرورش خدشهدار نشود.