printlogo


زیر پوست شهر-35
اجاق باغچه
نسرین ظهیری

جعبه‌های بنفشه در چرخ‌دستی‌اش با هوای روز اول اسفند چاق‌سلامتی می‌کنند. گلبرگ‌های بنفش و زرد دل داده‌اند به نسیم نرم و بی‌زور. گاری در تصرف بوی پامچال‌هاست و همیشه‌بهارها قربان‌صدقه نگاه عابرانی می‌روند که کوچه را بی‌خاطره گذر می‌کنند. پیرمرد گاری را هل می‌دهد. بنفشه‌هایش را حراج کرده. نفس گل‌های نوبرانه کوچه را هوایی کرده و عطرشان پنجره‌ها را به باز شدن وسوسه می‌کند. زنی میانسال پنجره طبقه دوم را باز می‌کند و نگاهش را سمت گل‌فروش هل می‌دهد: «ببخشید یه سوال دارم؛ چرا هرچی بنفشه می‌کارم توی باغچه، دوسه‌روزه خشک میشه؟ همیشه عیدها باغچه حیاطمون بی‌گل و گیاه می‌مونه.» پیرمرد سرش را می‌گیرد بالا. حالا نگاهش چفت می‌شود با چشم‌های آسمان: «نور و آفتاب و کود خوب.» زن نگاه پیرمرد را درو می‌کند: «ای آقا، اینا رو که همه می‌دونند. دوای درد رو بگو!» پیرمرد دوباره سرش را به آسمان می‌دوزد: «آب چی؟ به‌موقع دو روز یک‌بار!» زن کلافه می‌شود: «ای‌بابا، آخه کی گل می‌کاره و آبش نمی‌ده؟ همه این کارها را می‌کنم، اما انگار حیاط خونمون گل دربیار نیست! با گل‌ها قهره!» پیرمرد با گونه‌های برآمده سرش را می‌آورد پایین. چشم‌هایش می‌گریزد میان گلبرگ‌های پامچال‌ها. دست‌های زبر و استخوانی‌اش را می‌کشد روی سر گل‌های ردیف‌شده در گاری دستی. گل‌ها عشوه می‌آیند و بوی بهار می‌دود در کوچه بلند سر پل امیر بهادر. حالا پیرمرد گل‌فروش با خودش حرف می‌زند، یکریز و گنگ. کلمات سر درهم‌اند و بریده‌بریده: «خواهر من، اگر این کارها رو می‌کنی و باز هم باغچه‌ات گل را پس می‌زند، مشکل جای دیگری است. به کود و آب و نور و هوا نیست که! باغچه خانه‌ات اجاقش کوره. بلد نیست بزاید. لابد کم سر می‌زنی به باغچه. چه می‌دونم؟ دل به دل باغچه‌ات نمی‌دهی. باغچه هم مثل آدم است، دلش می‌گیرد. خمار می‌شود. نگاه آدم را می‌خواهد. گل‌ها به هوای دست‌های آدم‌ها گل می‌دهند. خاک با محبت است که بارور می‌شود.» پیرمرد گل‌فروش می‌گوید و می‌رود و گاهی میان گفته‌هایش قربان‌صدقه گل‌های نوبرش می‌رود. یک لحظه می‌ایستد کنار چنار بلند کوچه و دست می‌کشد به پوست درخت و زن میانسال را صدا می‌زند. زن دوان‌دوان می‌آید. پیرمرد چنار را بغل می‌کند و گوشش را می‌گذارد روی تنه درخت. رو می‌کند به زن. زن مبهوت نگاه می‌کند. پیرمرد می‌گوید: «یک‌لحظه سرت رو بگذار روی تنه این درخت. ببین چطور صدای جاری شدن شیره زندگی توی رگ‌های درخت رو می‌شنوی! صدا صدای آمدن بهار است و درخت دارد آماده زاییدن برگ‌ها می‌شود.» زن نگاه می‌کند به گل‌فروشی که می‌رود. بعد سرش را می‌گذارد روی تنه درخت. ایستاده‌ام میان کوچه و نمی‌دانم او که می‌رود باغبانی است شاعر یا شاعری باغبان.