printlogo


خانه، ساعت 7 بعدازظهر
نگار مفید

سوژه این شماره بیشتر شبیه دست انداختن است تا سوژه‌ای برای شادمانی. از آن سوژه‌هاست که وقتی حرفش را می‌زنیم، به جای آنکه ذهنمان را درگیر کند، می‌گوییم: «بی‌خیال.» حتی شاید سر تکان بدهیم به نشانه سادگی و فکر کنیم طرف مقابل ما را دست‌کم گرفته که از این نسخه‌ها برایمان می‌پیچد. اولین مواجهه خودم با این سوژه که احساس حماقت بود. اما یک جایی، یک وقتی، نمی‌دانم دقیقا کی و کجا به این نتیجه رسیدم که نسخه بی‌راهی هم نیست، می‌تواند درست باشد و به کارم بیاید. از شما چه پنهان هرازگاهی هم از آن استفاده کرده‌ام بی‌آنکه اینجا بنویسمش. بعضی سوژه‌ها از فرط سادگی از ذهن می‌پرند و ممکن است دیگر به ذهن بازنگردند، چه برسد به اینکه نسبت به آن‌ها مسئولانه رفتار کنیم و جدی‌شان بگیریم و برایشان برنامه بچینیم. لابد پیش خودتان می‌گویید می‌خواهم تا آخرین جملات این متن شما را به دنبال خودم بکشانم و نگویم سوژه چیست. خب اشتباه می‌کنید. سوژه شادمانی این شماره خیلی ساده است، به علائم حیاتی خودتان توجه کنید. به همین سادگی می‌توانید زندگی شادمان‌تری داشته باشید. البته منظور از علائم حیاتی، صرفا این نیست که به صورت مرتب و منضبط پیش دکتر بروید و چک‌آپ انجام دهید. بیشتر مربوط به آن دسته علائم حیاتی است که خودتان هم می‌توانید مراقبشان باشید.
 
 سوژه‌ای که همه‌مان می‌شناسیم
برای همه‌ ما پیش می‌آید که در طول روز از خودمان بپرسیم: چرا امروز حالم خوب نیست؟ چرا حال و حوصله ندارم؟ چرا مثل همیشه نیستم؟ از این دست چراها که هیچ‌وقت هم تمام نمی‌شوند و انگار هر اندازه بیشتر این‌ها را از خودمان بپرسیم، بیشتر ذهنمان را درگیر می‌کنند و کمتر به ما فرصت پاسخ می‌دهند. پس از آن روز – که کمی بعدتر داستانش را برایتان می‌گویم- به این نتیجه رسیدم که در مواجهه با روزهایی از این دست، آدم بهتر است به علائم حیاتی‌اش بازگردد. پیش خودم به این فکر کردم که تا وقتی کوچک‌تر بودم، تا وقتی درس و کار و دانشگاه و زندگی اجتماعی و زندگی خانوادگی این‌قدر پیچیده نبود، یک نفر پیدا می‌شد به جای من این علائم حیاتی را چک کند. حواسش را بدهد به زندگی من. مثلا وقتی از مدرسه می‌آمدم، وقتی کوه انرژی بودم. شما هم مثل من گاهی به میزان انرژی‌تان در دوران مدرسه غبطه می‌خورید؟ خلاصه آنکه آن موقع کارها آسان‌تر به نظر می‌رسید و همه‌چیز نظم و ترتیب خاصی داشت. ساعت خواب‌وبیدار شدن متغیری بود که با زنگ صبحگاهی مدرسه تنظیم می‌شد و به هر ضرب‌وزوری که بود باید خودت را به ساعت 7:45 دقیقه می‌رساندی. برای بعضی‌ها که ساعت 7:15 دقیقه بود، برای بعضی‌های دیگر 6:30. مهم این بود که آن موقع یا سر کلاس باشی، یا سر صف یا منتظر رسیدن سرویس مدرسه. اما منهای ساعت خواب‌وبیداری که هنوز همه‌مان کم‌وبیش با آن درگیر هستیم و به هر حال مجبوریم در ساعتی معین خودمان را به جایی برسانیم، نکته دیگری هم وجود داشت و آن تغذیه بود. اینکه صبحانه چه بخوریم، ناهار چطور یا حتی شام؟ در کودکی‌هایمان این وعده‌های غذایی مثل رفتاری معمول و ساده بودند، شاید به این خاطر که یک نفر دیگر به جای ما به این فکر می‌کرد که چه غذایی مناسب کدام وعده است. میان‌وعده‌هایمان هم در عین بی‌صاحبی، انگار برنامه‌ریزی شده بود. برای صبحانه که رسما کسی همیشه بالای سرمان بود. «صبحانه‌نخورده بیرون نرو!»، «غذات رو نخوری، ضعف می‌کنی، مریض می‌شی، منو بدبخت می‌کنی!»، «تخم‌مرغ زیاد هم خوب نیست!» و از این دست جمله‌هایی که همه‌مان در ذهن داریم. جمله‌هایی که ما را می‌برد به دنیای بچگی و در بزرگسالی هم کم‌وبیش به آن‌ها رجوع می‌کنیم. اما چون کسی را نداریم که مراقبمان باشد و حواسش باشد که این جمله‌ها در حد حرف باقی نماند، این گوش در است و آن گوش دروازه، انگارنه‌انگار.
 
 وقتی سوژه زنده شد
کجا بودم؟ آهان! یکی از آن روزهای آلودگی هوا، از آن روزها که انگار همه‌مان دچار سرماخوردگی مزمن شده بودیم. نفسمان بالا نمی‌آمد، چشم‌هایمان می‌سوخت، صدایمان می‌لرزید. یکی از همان روزها که ویتامین ث جوشان می‌خریدیم بسته‌ای 3 هزار تومان و به یک هفته نکشیده دوباره باید تا داروخانه می‌رفتیم. یکی از آن روزها که در محل کار همه دنبال قرص سرماخوردگی می‌گشتند و می‌ترسیدند از اینکه این حال ناخوش و سرگیجه و تهوعی که به دنبال داشت، آن‌ها را خانه‌نشین کند و مرخصی و دردسر بسازد. یکی از آن روزها بود که همکارم وارد دفتر شد با دو پرتقال و نشست سر جایش و گفت: «من امروز تادیب شدم، می‌خوام شما را هم ادب کنم!» و توضیح داد که مادرش چندین و چند ساعت با او حرف زده و مضمون تمام جمله‌ها این بوده که «حواست را به غذا خوردنت جمع کن!» کاری که همکار من انجام نمی‌داد و همه ‌ما کم‌وبیش انجام نمی‌دهیم. به نظر راهکار ساده‌ای است، اینکه بخواهی در طول روز دست‌کم یک میوه بخوری، حالا فرقی نمی‌کند چه میوه‌ای. حواست را جمع کنی که در وعده غذایی‌ات دست‌کم به اندازه یک کف دست نان باشد، حالا فرقی نمی‌کند از کدام نان. اینکه حواست را جمع کنی در طول شبانه‌روز دست‌کم بین 6 تا 8 ساعت بخوابی، حالا فرقی نمی‌کند 12 تا 6 یا 10 تا 6 یا اصلا 12 تا 8. هیچ‌کدام از این‌ها تفاوت چندانی ایجاد نمی‌کند اما وقتی از برنامه روزانه حذف می‌شوند، درحقیقت علائم حیاتی از بین می‌روند. همکار من برای مادرش درددل کرده بود که این روزها حالش اصلا خوش نیست و حدس می‌زند این آلودگی هوا به جای آنکه او را سرماخورده کند، سرخورده‌اش کرده. گفته بود نا ندارد و حوصله ندارد خانه را مرتب کند و می‌ترسد این بی‌حوصلگی کار دستش دهد و او هیچ‌وقت نتواند از این بی‌حوصلگی رها شود. این‌ها را گفته بود و جواب شنیده بود که «حواست را به غذا خوردنت جمع کن!» گفتم که! از آن جمله‌های کلیشه‌ای است که بیشتر به آدم احساس حماقت می‌دهد تا چیز دیگر. اما زمان گذشت، شاید یک هفته، شاید یک روز، دقیق یادم نیست. اما یادم هست که کمی بعد از شنیدن این جمله با خودم فکر کردم بی‌راه هم نیست. در دوران مدرسه، در روزهایی که یکی دیگر از ما مراقبت می‌کند، معمولا اوست که حواسش را جمع می‌کند چه غذایی بخوریم و چه غذایی نخوریم و اوست که می‌داند هر غذا تقریبا چه اندازه‌ای به ما انرژی می‌دهد. اوست که حواسش را جمع می‌کند زیاد تخم‌مرغ نخوریم و به اندازه یکی دو لقمه هم که شده صبحانه بخوریم. وقتی به این راه‌حل ساده یک مقدار عمیق‌تر نگاه کردم، باورم شد که واقعا می‌تواند نسخه‌ای باشد برای روزهای ناخوشی و بی‌حوصلگی. برای روزهایی که خودت هم نمی‌دانی چرا حوصله نداری حتی توی آینه نگاهی به خودت بیندازی.
 
 سوژه‌ای برای تمام فصول
ما همه‌مان بزرگ شده‌ایم، خودمان که این‌طور فکر می‌کنیم! با شکل زندگی‌مان، با تلاشمان برای امرارمعاش، با زندگی‌های به‌هم‌پیچیده و منقبض و عصبی‌مان. بعضی وقت‌ها سر تکان می‌دهیم که «ای‌بابا، بچگی هم عالمی داشت!» اما انگار هنوز آن‌قدر بزرگ نشده‌ایم که بدانیم برای آنکه حالمان خوب باشد، برای آنکه زندگی‌مان به راه باشد و بی‌حوصلگی وقت و بی‌وقت یقه‌مان را نگیرد، باید بعضی از اصول را به خودمان یادآوری کنیم.
به خودمان یادآوری کنیم که نباید صبحانه خوردن را ترک کنیم، نباید ناهار را فراموش کنیم، نباید از شام بگذریم. گاهی حتی بد نیست به خودمان یادآوری کنیم ساعت 7 بعدازظهر می‌تواند ساعت سر رفتن حوصله‌مان باشد. آن ساعتی که کسالت عصر زمستان به آدم حمله‌ور می‌شود. از محل کار به خانه آمده‌ای و هنوز دقیقا نمی‌دانی برنامه زندگی‌ات چیست. در آن لحظه است که می‌توانی خودت را برای یک لحظه هم که شده بگذاری جای دوران کودکی‌ات و با خودت بگویی شاید ساعت 7 بعدازظهر هرروز، وقت مناسبی برای سررفتن حوصله باشد، اما من هرروز ساعت 7 بعدازظهر را در استرس می‌گذرانم و نمی‌دانم دقیقا با خودم چه کنم. در این لحظه‌های ناشی از بی‌حوصلگی، بهتر است یک نفر یادمان بیندازد که زندگی ساده‌تر از این حرف‌هاست، زندگی همان است که صبحانه را حتما بخور، تخم‌مرغ را زیاد نخور.
زندگی همان است که یک نفر حواسش به تو باشد و برایت بگوید که «حواست به غذا خوردنت باشد!» و وقتی حواست را به غذا خوردن جمع می‌کنی، انگار تمام درهای جهان به رویت باز می‌شود. جالب این است که اولش این‌طور به نظر می‌رسد که بحث مالی به ما اجازه نمی‌دهد تا حواسمان را به غذا خوردنمان جمع کنیم. در حالی‌ که در عالم واقعیت همان بی‌حوصلگی است که خرج اضافه روی دستمان می‌گذارد و مریض‌احوالمان می‌کند. در دنیای واقعیت، می‌شود نسخه‌ای برای زندگی پیچید که همه‌مان از هفت‌سالگی تک‌تک داروهایش را می‌شناسیم، اما یادمان می‌رود در ساعت معین، به اندازه‌ای معین داروها را نوش ‌جان کنیم.