printlogo


گشتی در ساحل سیراف و دیدار با دریا از برجک نگهبانی امیرعلی
بازگشت به کسب و کار پدری
جواد حیدریان

 
 
 
 
 
نگهبان «قلعه نصوری کنگان» سرباز 21ساله‌ای است که حالا 9 ماهی می‌شود به کنگان آمده تا دوران سربازی‌اش را در قلعه سپری کند. قلعه‌ای قجری که سال‌هاست زیبا و مستحکم باقی مانده است. امیرعلی دربان قلعه زیبایی است، در حواشی کوهستان‌های نار، دورتر از بوشهر و در سواحل دل‌انگیز خلیج‌فارس و در حاشیه بندر طاهری یا بندر باستانی سیراف. سربازی که آرزویش این است که روزی ناخدا شود. پدر امیرعلی ماهی‌گیر بوده، ولی به خاطر درد پا ازکارافتاده شده. حالا خودش می‌خواهد مثل دیگر برادرانش، که هرکدام برای خود کاری دست‌وپا کرده‌اند، لنجی بخرد و دریانورد شود. دریا متلاطم نیست، نسیمی از شرق برخاسته و روی دریا حرکت می‌کند. بندر آبی است. مثل چشمان معشوقه‌ای می‌درخشد. امیرعلی در ساحل نیلگون خلیج‌فارس از قلعه نصوری نگهبانی می‌کند. عاشق است. عاشق دریا. شور دریا در سر دارد. پدرش دریانورد بوده، اما بیماری او را از پا درآورده است. پدرش سرطان پوست گرفته و بعد از مدتی از دنیا رفته.  می‌گوید: «این منطقه ارزش تاریخی بی‌نظیری دارد. اولین دریانوردان تاریخ بشریت اینجا بودند.» او کتابی درباره تاریخ بندر سیراف به گردشگری می‌دهد که با حیرت به دروازه چوبی قلعه خیره شده است. «قلعه در شهر بندر طاهری از توابع بخش مرکزی شهرستان کنگان واقع است. این قلعه یکی از اثرهای تاریخی و از نقاط دیدنی استان بوشهر در جنوب ایران است. شهر کنگان در 220 کیلومتری جنوب شرقی بوشهر در منطقه کوهستانی نار و کنگان قرار دارد. قلعه نصوری که به قلعه شیخ نیز مشهور است، متعلق به اوایل دوره قاجاریه است. این قلعه به دستور شیخ جبار نصوری در سال 1224 قمری ساخته شده است. مصالح به‌کاررفته در این قلعه نیز سنگ‌های بزرگ و ملاط آن گل و گچ است.»
تورگردانی که گروهی از دانشجویان و گردشگران را به محل راهنمایی می‌کند، درگوشی به امیرعلی می‌گوید در آینده تورگردان شود، چون لهجه شیرین جنوبی و اطلاعات کاملی که از بندر و آثار تاریخی آن دارد گردشگران را حیرت‌زده می‌کند. امیرعلی سر تکان می‌دهد، اما در دلش رویای دریاست.
دریا از برجک نگهبانی امیرعلی آبی‌تر به نظر می‌آید. چشم‌هایت را که ببندی و عطر دریا را به درون بکشی، نسیمی که از جنوب گرم دریا برمی‌خیزد روی صورتت می‌نشیند و تو را به تاریخ کهنسال سرزمینت پیوند می‌دهد. چشم‌هایت را می‌بندی و می‌توانی کوسه‌هایی را ببینی که سر به صخره می‌کوبند و ماهیانی که برای جاشوها دست تکان می‌دهند. بعد چشم‌هایت را باز می‌کنی و می‌بینی امیرعلی دارد قصه ناخدایی را تعریف می‌کند که شبی مهتابی به دریا زده و دیگر برنگشته. خاطرات پدرش را می‌گوید. ناخدا افضل. «مرد باخدایی که چند سر عائله دارد و البته حالا شکر خدا زندگی خوبی دارند.» امیرعلی البته دوست داشت دریانوردی بخواند، یا مثلا مهندس کشتی شود. اما خوب باید می‌رفت سربازی. البته پیش‌تر از آن درس را رها کرده بود. می‌گوید: «اشتباه کردم درس نخواندم.» بعد می‌گوید: «این دوران خدمت هم تمام نمی‌شود!» می‌خندد و ادامه می‌دهد: «اینجا خیلی جای باارزشی است. منطقه‌ای تاریخی و البته تجاری است. ما که بومی این منطقه هستیم می‌توانیم اینجا را به رونق گذشته‌اش برگردانیم. اما راستش اینجا روی گنج خوابیده؛ از نفت و گاز و تاریخ گرفته تا نیروی انسانی، اما مردم فقیرند. البته نه همه مردم. راستش بوشهر استان فقیری نیست، اما جزو توسعه‌نیافته‌ترین استان‌هاست و این آزاردهنده است.» امیرعلی حرف که می‌زند نگاهی هم به قلعه و گچ‌بری‌های زیبای آن می‌اندازد. مسئول تور لابه‌لای حرف‌هایش اطلاعات ویکی‌پدیایی را به مخاطبانش می‌دهد که «18 تابلو بسیار زیبا از مجالس شاهنامه فردوسی در ایوان باختری این قلعه نقش بسته است.» می‌گوید: «قلعه در بزرگ چوبی با گل‌میخ و کنده‌کاری دارد. بعد از ورودی اصلی هشتی بزرگی است که دارای 8 طاقچه ساده است. زمانی که از هشتی وارد حیاط بیرونی می‌شوید، در جبهه شمالی آن یک ردیف پلکان به طبقه دوم منتهی می‌شود و یک در چوبی ساده آن را به اندرونی وصل می‌کند. در قسمت شرقی نیز یک پلکان به طبقه دوم می‌رود. در این طبقه یک ایوان با ستون‌های سنگی و گچ‌بری‌های جالب وجود دارد.» می‌گوید: «این ایوان از 5 در چوبی به اتاقی راه می‌یابد که در غرب آن قرار دارد. در این اتاق گچ‌بری با تزئینات گل‌وبوته وجود دارد که فاقد هرگونه تزیین است. این بنا دارای بادگیری همانند بادگیرهای ساختمان‌های ساحلی خلیج‌فارس است و ویژگی معماری ساختمان‌های قاجاریه را دارد. ایوان ستون‌داری در طبقه دوم است که تزئینات گچ‌بری مربوط به همین قسمت است. سبک‌ کار و تراش آن‌ها شبیه ستون‌های بازار وکیل شیراز است. گچ‌بری‌ها شامل شاخ و برگ گل‌وبوته، فرشتگان و پرندگانی است که بر رونق و زیبایی قلعه افزوده است.»
امیرعلی باهوش و تیزبین به نظر می‌رسد. در دوردست دریا بی‌تابی می‌کند و با غروب لایه‌های موجش را آرام‌آرام به ساحل بندر نزدیک می‌کند. ماهی‌فروش‌ها ماهی می‌فروشند. بوی تند ماهی در بندر طاهری چندان بد نیست. زنی حصیرهایش را در باد نگهبانی می‌دهد. کودکانی در دوردست ساحل بادبادک هوا کرده‌اند.
امیرعلی روبه‌دریا می‌ایستد. به افق خیره است. کودکان را می‌بیند که بازی می‌کنند. مقرراتی است و بیش از این با کسی گفت‌وگو نمی‌کند، اما درنهایت می‌گوید: «می‌خواهم کسب‌وکار پدری را دوباره راه بیندازم. یکی از برادرهایم در یک شرکت بین‌المللی دریایی کار می‌کند. گاهی دبی، گاهی قطر و اندونزی و... به هر حال یکی باید لنج پدر را به آب بیندازد و ماهی‌های دریا را صید کند.»