printlogo


زیر پوست شهر-73
مثل جو باتلر
نسرین ظهیری

صدای عصای پیرمرد می‌پیچد در فضای رستوران. مشتری‌ها سر برمی‌گردانند. پیرمرد کلاهش را روی سر جابه‌جا می‌کند و بی‌توجه به اطراف می‌رود جلو و سراغ مدیر رستوران را می‌گیرد. پیشخدمت‌ها لبخند می‌زنند. یکی می‌گوید: «اگر کاری دارید، اگر سفارش غذا دارید، من کمکتان می‌کنم.» پیرمرد پیشخدمت‌ها را مطمئن می‌کند که غذا نمی‌خواهد. می‌گوید: «دندان کباب‌خوری ندارم. معده‌ام هم جز غذای آبکی را نمی‌تواند هضم کند.» پیرمرد این‌ها را می‌گوید و می‌خندد. وقتی می‌خندد نگاهش از میان چین‌وچروک‌های چشم‌ها خودش را نشان می‌دهد. 
نگاهی گرم و سرد روزگار چشیده، نگاهی باوردار و پرامید و درخشان، انگار جوانی دارد از قاب پیری نگاه می‌کند. پیرمرد باز هم سراغ مدیر را می‌گیرد. پیشخدمت‌ها با اکراه حاضر می‌شوند مدیر را بیاورند سر میز. مدیر میانسال است و عجله دارد. پیرمرد با خوش‌صحبتی وادارش می‌کند بنشیند. بعد صدایش را می‌آورد پایین و آهسته می‌گوید: «می‌توانم از شما خواهشی کنم؟» مدیر سر تکان می‌دهد. پیرمرد می‌گوید: «به من یک کار بدهید توی رستورانتان. هر کار باشد انجام می‌دهم.  مثلا سفارش بگیرم یا ظرف‌ها را جمع کنم.» مدیر نگاه می‌کند. دقیقا نمی‌داند چه بگوید. پیرمرد سعی می‌کند ذهن به‌هم‌ریخته مدیر را جمع‌وجور کند. «نگران نباش، هنوز از پا نیفتاده‌ام. به من اعتماد کنید. حوصله‌ام توی خانه سر رفته، برای پول نیست که می‌خواهم کار کنم. می‌خواهم کار کنم تا اوقاتم بهتر و زودتر بگذرد. از بیکاری کلافه شده‌ام. اینجوری سرم گرم می‌شود.» مدیر رستوران لبخند می‌زند. فقط می‌تواند بگوید: «آخه چه جوری به فکرتان رسید در این سن‌وسال بیایید توی رستوران کار کنید و سفارش غذا بگیرید؟» 
پیرمرد می‌گوید: «توی اخبار دیدم پیرمردی انگلیسی، که اسمش جو باتلر بود، تقاضای کار در یک رستوران داد و آن‌ها هم قبول کردند. از موقعی که جو مشغول کار توی آن رستوران شده مشتری‌ها صف کشیده‌اند و کارشان رونق گرفته. آن‌ها می‌گفتند که کار کردن جو باعث شده آن‌ها به زندگی امیدوار شوند. منم دیدم اوضاعم مثل پیرمرد انگلیسی است و دارم از بیکاری کلافه می‌شوم. این بود که آمدم اینجا ببینم شما کارگر نمی‌خواهید.»  پیرمرد واماندگی مدیر را که در جواب دادن می‌بیند بلند می‌شود و می‌گوید: «نمی‌خواهم توی رودربایستی بیفتید. این شماره من، فکرهایتان را بکنید، اگر دیدید من مناسب هستم برای کارتان با من تماس بگیرید.» صدای عصای پیرمرد می‌ریزد توی هوا. مدیر همچنان دارد رفتن پیرمرد را تماشا می‌کند. به آن همه امیدواری که پیرمرد با رفتنش با خود می‌برد.