سهشنبه هر هفته حوالی ظهر، دبیر این صفحه پیامک میزند: «یادداشت یادت نره.» پیامک یکبار از طریق مخابرات به دستم میرسد و یکبار هم از طریق سیستمعامل گوشی که به اینترنت وصل است و دوبار به من یادآوری میکند که سهشنبه شده و باید این ستون را بنویسم. قبلتر حواسم به یادداشت هست؛ به اینکه میخواهم چه بنویسم و چه بگویم. معمولا سوژهها را از اتفاقهای خبری یا شخصی که در هفته رخ میدهد انتخاب میکنم و به وقت رسیدن پیامک، یادم نرفته است که باید یادداشت بنویسم. اما با این حال هر هفته این پیامک را میگیرم و رفیقم هم هرهفته پیامک را میفرستد. انگار این پیامکها یکجوری آیین هفتگی ما شده و فارغ از محتوا و نتیجهای که ایجاد میکند، یکجور یادآور چرخه روزگار است و اینکه هفته گذشته و ما به سهشنبه رسیدیم و نوبت سهشنبهها، نوبت یادداشت است. حداقل برای من اینطور است. مهم نیست یادداشت را نوشته باشم یا نه. مهم نیست سوژه دارم یا نه و اصلا مهم نیست سهشنبه روز کاری است یا نه. من سهشنبهها منتظر این پیامکها میمانم و بهمحض رسیدن آنها، یادداشت را یا در ذهنم کامل میکنم یا تایپ و بعد دکمه ارسال را میزنم. با ارسال این یادداشت، تازه سهشنبه برای من شروع میشود. خیالم که از یادداشت راحت شد، میروم سراغ کارهای دیگرم. کارهایی که روزانه انجام میدهم و فقط سهشنبههاست که یادداشت دارم و متفاوت از روزهای دیگر، کمی دیرتر آغازشان میکنم. به این ترتیب، سهشنبهها برای من متفاوت میشود؛ تفاوتی که البته خودش هم تکراری شده و در روندی چرخشی افتاده. من به این سهشنبهها فکر میکنم. به این سهشنبههای متفاوت از تمام هفته کاری که باز هم متفاوت نیست. انگار زندگی هرطور که بچرخد و بگردد، بازهم با همه تغییرات به روندی روزمره و تکراری میرسد و چرخهها فقط به وجود میآیند تا حواس ما را پرت کنند که در چرخهای تکراری میچرخیم و هراتفاق تازهای هم بهزودی تکراری میشود.
همین حواسپرتی هم هست که باعث میشود ما اتفاقهای تکراری و روزمره را به امید اتفاقهای متفاوت و تازه دوام بیاوریم و زندگی را بگذرانیم. اما همین حواسپرتی باعث میشود ما ذات اتفاقهای متفاوت را آنطور که بایدوشاید درک نکنیم. چون وقتی کمی از جزئیات زندگی بیرون میآییم و به کلیت آن نگاه میکنیم، هراتفاقی در این زندگی روزی روزگاری برای ما تازه بوده. هر نفسی که کشیدیم، هراشکی که جاری شده، هر لبخندی، هر خواست و آرزویی، هر دریافت و فهمی و هر آنچه ما را در واقعیت زندگی میسازد، یک اولینبار جذاب و دوستداشتنی داشته. اولینبارهایی که ممکن است بهسرعت از ذهن ما دور شوند و حتی دیگر آنها را به یاد نیاوریم، اما بالاخره روزی روزگاری در زندگی ما وجود داشتهاند و به ثبت رسیدهاند.
به این ترتیب همهچیز در زندگی ما هم تازه است و هم تکراری. تکراریها با همه ذات تکرارشونده خود، نو و تازه هستند و تنها مواقعی آنها را متوجه میشویم که خداینکرده از دست بدهیم. مثلا بهراحتی و با یک درد ساده در پا راه رفتن و قدم برداشتن، دیگر حرکتی تکراری نیست. سردرد و بستن چشم و ندیدن دنیای اطراف میتواند بهراحتی به ما نشان دهد که حس بینایی چقدر متفاوت و تازه است. داشتن آدمهایی که دوستشان داریم تا لحظهای که همراه ما هستند، اتفاق مهم و بزرگی نیست، اما بهمحض از دست دادن یا دوری، تازه جای خالی خود را نشان میدهند و تازه میشوند و متفاوت. این چنین است که ما در این چرخه، خودآگاه و ناخودآگاه میچرخیم و تنها راه زندگی که همهچیز آن در نموداری بین روزمرگی و عادت و تغییر و تفاوت در نوسان است، این آگاهی مهم بزرگ است که هر اتفاقی تازه و نو و متفاوت و منحصربهفرد است و دیگر تکرار نمیشود اما میتواند روزمره و عادی باشد.