
اول هفته همراه بود با غمها و شادیهای ناشی از اعلام نتایج انتخابات. ساختمان ما هم بهمثابه جامعهای کوچک بازخوردهای زیادی از انتخابات مجلس داشت. دوستانی که کاندیدای مورد نظرشان رای آورده بودند سر از پا نمیشناختند. در مقابل، بچههایی که کاندید مورد نظر آنها بازنده انتخابات بود مغموم و ناراحت بودند. من هم در دسته دوم حضور داشتم و بسیار ناراحت بودم. به خاطر اینکه از گزند نیشخندهای دوستان گروه غالب در امان باشم در ابتدای ورودم به ساختمان، به همه دوستان حاضر در اردوی رقیب، پیروزیشان را تبریک گفتم که تاثیر زیادی داشت و جو کمی آرام شد. تا قبل از ظهر و وقت صبحانه هم بحث انتخابات و نتایج آن داغداغ بود.چند روزی است دعوای کارفرمای ما و همسایههای اطراف ساختمان بالا گرفته و چندین بار ماموران بهداشت و محیطزیست برای بازدید به اینجا آمدند و حاجعلی مدام با آنها بگومگو دارد. پشت ساختمانی که در آن کار میکنیم انبار بزرگی است که همه ابزار و مصالح و سنگ و گچ ساختمانی در آن جمع شده. همسایهها از تراکم وسایل و مصالح در این انبار شاکی هستند و میگویند که آنجا محل زندگی جانورانی مثل موش شده و سلامت خانوادهها را تهدید میکند. من بهشخصه حق را به آنها میدهم و اصلا دوست ندارم در جوار خانهام چنین جایی باشد، ولی این را هم خوب میدانم که جابهجا کردن وسایل داخل این انبار شاید چندین ماه طول بکشد و این کار ما را مختل خواهد کرد؛ چون الان هرچیزی که لازم داشته باشیم کنار دستمان است و اگر انتقال آنها صورت بگیرد به مشکل برمیخوریم و کارمان کند پیش میرود. دیروز از صحبتهای حاجعلی معلوم بود که همسایهها دست بالا را دارند و احتمالا حکم تخلیه انبار را گرفتهاند و شاید مجبور شویم مدتی کار را متوقف کنیم. بچهها از این بابت بسیار ناراحت شدند، میگفتند نزدیک عید است و اگر بیکار شوند همه برنامههایشان به هم میخورد. البته حاجعلی قول داد با کم کردن حجم وسایل داخل انبار رضایت همسایهها را برای پس گرفتن شکایتشان جلب کند. هرچه به عید نزدیک میشویم جنبوجوش شهر بیشتر میشود، خانهتکانی و تعمیرات خانهها هم مشکل ما را دوچندان میکند. خانه خودمان هم احتیاج به تعمیر و بازسازی دارد اما به خاطر مشغله زیاد نمیتوانم آن را انجام دهم و مدام مورد مواخذه قرار میگیرم. به اینها درخواستهای دوستان و اقوام را هم اضافه کنید که هرکدام توقع انجام کاری را دارند که به علت حجم بالای کارهایم از انجام دادن آنها معذورم و اقوام هم دلخور. کار مردم را نمیشود رها کرد و باید چند واحد از ساختمان را تا عید آماده تحویل کنیم. در این روزهای پرهیاهوی اواخر اسفند و نزدیک شدن به روزهای سال نو، که عطر بهارنارنج همهجا را عطرآگین کرده و بوی شادی و نو شدن به مشام میرسد، شاید عدهای در اطرافمان باشند که امسال عیدی نداشته و داغدار عزیزی باشند. مثل حاجحسن که چند روزی است در غم از دست دادن پسر نازنینش عزادار شده. حاجحسن از معماران و کارفرماهای بزرگ شهر ماست که بهقولمعروف پولش از پارو بالا میرود، مرد جاافتاده و مهربانی که چندباری در ساختمانهایی که میساخت برایش کار کردم. با اینکه متمول و سرمایهدار است، فوقالعاده خاکی و بیادعاست و همین خصلتش باعث شده همه دوستش داشته باشند. حاجحسن که خانهاش روبروی ساختمان محل کار ماست، چند روز پیش در اثر سانحه تصادف پسرش را از دست داد، پسری که چند روز به سالگرد ازدواجش مانده بود. او هم مثل پدرش افتاده و خاکی بود و هیچوقت به هیچکدام از ما فخر نمیفروخت. این چند روز فضای ساختمان ما متاثر از این حادثه دردناک بود. همه ناراحت بودیم و هیچکدام دستودلمان به کار نمیرفت. حاجحسن معمار امسال سفره هفتسین نمیچیند، خرید عید نمیرود و خانهتکانی نمیکند. شاید صدای توپ سالتحویل را هم نشنود. حاجحسن معمار امسال وقت تحویل سال به جای خالی پسرش نگاه میکند و خدا میداند چه احساسی دارد. خدا پسر حاجحسن را بیامرزد و به حاجحسن صبر تحمل این غم بزرگ را عطا کند. این است وصف حال این روزهای حاجحسن: بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید - بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت.