از همان دورترها هم پیداست، یک تنگ ماهی قرمز و یک گلدان شببو، بالای دیوار یک ساختمان نیمهکاره در کوچه بشریه میدان منیریه. پلههای آجری گچمالیشده، راه طبقه دوم را سخت میکند اما همهچیز به دیدن ذوق کارگر ساختمانی میارزد. ماهی قرمز در تنگ بلوری بازی میکند و باد افتاده در گلبرگهای تازهرسته گلدان شببو، روی دیوار تازه آجرچینشده نشسته.
میگوید اسمش عزت است، عزت داورپناه، پدر دوتا بچه. عزت بیلش را فروکرده توی ملاط سیمان. بساط چایی نیمروزش را پهنکرده در ساختمان نیمهکاره و دارد چای لیوانیش را سر میکشد. عطر شببو میدود میان لحظههای آرامش عزت.
-«شببوی عیدت را هم که خریدهای؟»
عزت بیخیال چای پررنگش میشود: «هرسال میخرم. نگهش میدارم تا روز آخر، بعد همراه خریدهای عیدم میبرم خانه. عیدهایم بیعطر شببو، عید نمیشود.»
-«چی میخری برای شب عیدت؟»
عزت ِجوان چشمهایش را ریز میکند. دست میگذارد زیر سرش و شروع میکند با آبوتاب از روزگار دمِ عیدش میگوید: «وقت نمیکنم تا یکیدو روز مانده به عید خودم بروم خرید. میسپارم به زنم. میرود برای خودش و بچهها خرید میکند اما خرید یک چیزهایی را خودم باید انجام بدهم. روز آخر کارم که میشود خودم میروم چهارراه گلوبندک، راسته آجیلفروشها از همه آجیلها دویستوپنجاه گرم میخرم؛ البته از پسته نیم کیلو. بعد همه را با هم قاطی میکنم. خودم باید آجیل عید را قاطی کنم؛ از این آمادهها دوست ندارم. بعد سر راه میروم راسته جمهوری از دستفروشها یکی دو تا پیراهن میخرم و شلوار .گاهی وقتها هم کتهای تکسایزشان را حراج میکنند یک کتوشلوار هم هرسال برای خودم میخرم.»
عزت دارد خریدهای عیدش را میشمارد. خریدهای ساده و بیتکلفش را. بعد نگاهش میافتد روی دستهای گچ مالی شده اش: «عید را خیلی دوست دارم. وقت میکنم سروصورتی صفا بدهم. دستهایم را نگاه کن. خیلی زبر میشوند. این پانزده روز عید را پیه داغ میکنم میگذارم روی زخمهای دستم تا خوب شوند. سیزده که تمام میشود تازه انگشتهایم بهتر میشوند که دوباره باید بیایم سر کار.» پلههای تنگ ساختمان نیمهکاره پایینآمدن را دشوار میکند. با این همه میشود وسط کوچه ایستاد و نگاه کرد به یک تنگ و به یک گلدان که خیالهای عیدانه کارگری را نقاشی میکند.