نوروز است، ما نشستهایم جلوی تلویزیون و حوصلهمان سر رفته. خوب که به دوروبر نگاه میکنیم، هیچ برنامهای برای تفریح پیدا نمیکنیم. تبوتاب مهمانیهای اول تعطیلات گذشته و حالا که به سفر نرفتهایم، چارهای نیست الا اینکه خودمان را سرگرم کنیم. با هزار زور و زحمت مامان را راضی میکنیم تا با ما تا انتهای آن کوچه بیاید و به ویدئوکلوپ برویم. دیر جنبیدهایم و تمام فیلمهای خوب را بردهاند. تازه، با ما دعوا میکنند اگر هد ویدئو به خاطر سهلانگاری ما کثیف شود و فیلمها را نخواند. هنوز آنقدر بزرگ نشدهایم که کاری از دستمان بربیاید و برای خودمان تفریح ویژه پیدا کنیم. مجبوریم به جان مامان و بابا غر بزنیم. آنها وظیفه دارند برای سرگرمی ما هم فکری کنند. اینجور میشود که ما را به سینما میبرند. در سالن سیاه مینشینیم و فیلمی میبینیم که حتما مناسب سن ما نیست. فیلمی نیست که رویاهای کودکیمان را قلقلک دهد، بیشتر فیلم بزرگسالانهای است که توی دلمان را خالی میکند. اما خوب است، از خانه نشستن که بهتر است. زمان میگذرد، بزرگتر میشویم، حالا دیگر میتوانیم برای خودمان برنامهریزی عیدانه کنیم و سر رفتن حوصلهمان دغدغه پدر و مادر نیست. اما باز هم همان آش و همان کاسه است. بهمحض اینکه مهمانیهای اول نوروز میگذرد، دیگر ماییم و خودمان. باز هم شانس آوردهایم که به کتاب علاقه داریم و ما را سر جایمان مینشاند، وگرنه احتمالا نوروزهای سختی را پشت سر میگذاشتیم. مینشینیم یک گوشه به کتاب خواندن. تنقلات نوروز را میگذاریم در یک ظرف و مینشینیم چهارزانو به کتاب خواندن. گاهی هم چپکی مینشینیم، گاهی هم دور خانه راه میرویم. هر کاری میکنیم تا این ذهن ما درگیر شود و فراموش کند که حوصله آدم بزرگ هم سر میرود، چه برسد به بچهای که ما باشیم. اما نوجوانی خوبیهایی هم دارد. میشود اجازه گرفت برای بیرون رفتن. کجا برویم الا سینما؟ فقط سینما رفتن است که آدم میتواند تنهایی آن را انجام دهد. چه کنیم اما؟ باید در ساعتهای روز به سینما برویم، باید خودمان را با برنامه روزانه تطبیق دهیم، پیش از آنکه شب برسد. سینماها در ساعتهای روز خلوت و بیسروصدا هستند. هیچکس در سالن نیست، بهجز خودمان و چند نفر دیگر. اجازه میدهند با برادر و خواهر بزرگتر سر از سینما دربیاوریم، اما یک چشمی به ما نگاه میکنند که میخواهید چه فیلمی ببینید؟ بزرگ شدهایم اما نه آنقدر که چه فیلمی دیدن دغدغهشان نباشد. آنقدر بزرگ شدهایم که سوار اتوبوس شویم و خودمان را تا سینما برسانیم، آن هم نه هر سینمایی. سینمایی که امنیتش دستکم در ذهن پدر و مادرهای ما تامین شده باشد.
همینطور ساده و با آرامش، سینما رفتن در روزهای نوروز تبدیل به تفریح ما میشود، از فرط تنهایی است شاید، یا به خاطر جادوی سینما. هنوز هم نمیدانیم. اما سینما رفتن در روزهای تعطیل، مثل یک عادت خوشایند به جان ما میافتد. هنوز هم این عادت خوشایند با ما هست، رهایمان نمیکند. یکی از آن روزهای بطالت، وقتی هیچ برنامهای نداریم، وقتی مهمانیهای نوروزی تمام شدهاند، سر از سالن سینما درمیآوریم، سینمایی که همچنان میتواند ما را به رویا ببرد و با ما از زندگی بگوید. از زندگی آن گونه که دلمان میخواهد، نه آن گونه که بر سرمان میآید. پس به سینما میرویم، چشم میاندازیم به سردر سینماها و از خودمان میپرسیم سهم ما از سینمای امسال چه خواهد بود. حالا دیگر آنقدر بزرگ شدهایم که تعطیلات را در سینما بگذرانیم، آنقدر بزرگ شدهایم که دیگر کسی برای ساعت سینما رفتن و برنامه زندگیمان تصمیم نگیرد. اما باز هم همان رفتارهای پیشین را تکرار میکنیم، در ساعتهای خلوتی سینما سر از سالن درمیآوریم، در ساعتهای بعدازظهر خودمان را به دنیای فیلمها میکشانیم و تمام سعی ما این است که روزگار عیدانه را به رویابافی بگذرانیم. میدانید؟ انگار سرنوشت هر آدمی در یکی از روزهای کودکیاش رقم میخورد. از همان روزها که نمیدانی اما کاری را انجام میدهی. همان روزها که مثلا پا کوبیدیم روی زمین برای آنکه ما را به سینما ببرند. شاید اگر آن روز بهخصوص، آن روز عجیب و باورنکردنی به جای سینما رفتن، دلمان میخواست سر از پارک دربیاوریم، آنوقت سرنوشت برای ما جور دیگری میشد. شاید عادت میکردیم بعد از روزهای ابتدایی نوروز، روزها را به پیکنیک کردن در پارکهای شهر بگذرانیم، کسی چه میداند!