printlogo


زیر پوست شهر-72
شهید بارانی
نسرین ظهیری

باران در کوچه بالابلند دویده است. آذرماه باران‌خورده روی آخرین برگ درخت‌های چنار کوچه نشسته. هوای نمناک سرد می‌پیچد میان چادرهای دو زن. زن‌ها اما انگار سردشان نیست. چارپایه لق می‌خورد روی آسفالت ناهموار سر کوچه مافی، اما زنی که روی چارپایه ایستاده انگار از بلندی نمی‌ترسد. نگاهش به دیوار روبه‌روست اما گویی در جهانی دورتر آن سوی ادراک آدمی با کسی قرار ملاقات گذاشته. چیز قشنگی دارد میان انگشت‌های یخ‌کرده‌اش می‌دود انگار. زن نگاهی هم دارد به زن دیگر. رو می‌کند به زن میانسال که انگار خواهرش است. می‌گوید: «نترس، نگران نباش، من همه عیدها خودم خانه‌تکانی می‌کنم. عادت دارم روی چارپایه بروم.» گفته‌های زن اما خواهر را آرام نمی‌کند و همین‌طور پایه‌های چارپایه را چسبیده و با نگرانی حرکت دست ‌زن را روی صورت قاب عکسی که زده‌اند اول دیوار کوچه برانداز می‌کند. مرد توی عکس نوجوانی است در ابتدای جوانی. سبیل و ریش تنک. گونه‌های نوبر. پیشانی بی‌خط و خطوط. و ابروهای درهم‌تنیده مردانه. نگاهش هرروز بالای سر کوچه ایستاده و روزگار کوچه را مرور می‌کند. چشم‌هایش مثل دو مخزن سرشار از اسرار است و نمی‌شود فهمید در لحظه گرفتن عکس داشته به کدام خیال فکر می‌کرده. زیر قاب عکس نوشته شده: شهید غلامحسین شاکری. از همان قاب‌عکس‌ها که شهرداری زده سردر کوچه‌های پایین میدان منیریه. عابران کوچه مافی به حضور غلامحسین، جوان بالای دیوار کوچه، عادت کرده‌اند. آنقدر که بعضی وقت‌ها یادشان می‌رود سرشان را بالا بگیرند و رد نگاه غلامحسین را بزنند. اما مادر غلامحسین که بیش از هفتاد سال دارد هیچ‌وقت هیچ‌چیز از یادش نمی‌رود. از وقتی عکس جوانش را زده‌اند سردر کوچه، حال و احوال دیگری دارد. کاسب‌های محل می‌گویند به بهانه خریدهایی که چندان هم ضروری نیست، روزی چندبار از کوچه می‌رود پایین و برمی‌گردد و هربار سرش را بالا می‌گیرد، چشم‌های جوانش را دید می‌زند و برمی‌گردد خانه. غلامحسین دیشب بارانی شده و باد و طوفان از قاب عکس شره کرده و عکس روی دیوار کج شده. مادر غلامحسین تاب نداشته عکس بچه‌اش را کج‌شده روی دیوار ببیند و همان موقع گفته هر طور شده باید قاب عکس را پاک کنم از باران دیشب. این است که خواهرش را صدا کرده و دوتایی مشغول روبه‌راه کردن اوضاع قاب عکس‌اند. غلامحسین روی دیوار به‌جا قرار می‌گیرد. مادر چندبار با دستمال چشم‌های پسر را پاک می‌کند، چیزهایی زیر لب می‌گوید و دلش که قرار گرفت خودش را با زحمت از روی چارپایه می‌کشد پایین. همسایه‌ها مشغول تماشای عاشقانه مادر و فرزند هستند. تماشای زنی که یاد پسر جوانش را از حدود سی سال پیش در جایی کنج ذهنش پنهان کرده و حالا با این قاب‌عکس خاطراتش را هرروز مرور می‌کند.