تهران، ابتدای خیابان خیام روی دیگری از سکه ساکنان این منطقه را نشان میدهد؛ رویی که به وقت دلتنگی و سرگشتگی سراغشان میرود و حالشان را خوب میکند. شاکیان خسته و بیرمق برگشته از کشمکشهای دادگاه، کارمندان اسیر رفتوآمدهای بیپایان روزانه و بازاریان مسحور عدد و رقم، هرروز چشمشان به کتابفروشی دیواری خیابان خیام میافتد. حسرت نشسته بر چشمان آقای اباذری ناگفته داستان بیپناهی کتابهایش را میگوید. «اگر آدمها کتاب میخواندند زندگی مهربانتر بود.» اینجا، انگار دل دیوار را شکافته باشند و رگ و پیاش را به داستانها و تاریخ گره زده باشند. داستایوفسکی و راوندی روی جلد کتابهایشان آرام و ساکت آخرین تنفسهای نسل مسن کتابباز ایرانی را تماشا میکنند. آدمهایی که تکهای از زندگیشان به این گوشه خیابان پیوند خورده است. اصلا زندگی در این تکه خیابان خیام برای کتاببازها جور دیگری جریان دارد. داستان این کتابخانه در دل دیوار به نیمقرن پیش بازمیگردد. به روزهایی که عدهای هنوز خیابان خیام را به راسته کتاببازهایش میشناختند. آن زمان محمدعلی اباذری در کنار کتابفروشیهای این منطقه، کتابهایش را روی دیوار تخریبشده چید و کارش را شروع کرد. حالا چیزی از آن راسته نمانده و همان دکه قدیمی تنها و آرام و سربهزیر به راهش ادامه میدهد. انگار که آجرهای دیوار را با کلنگ بتراشند و قفسههای فلزی را درونش جا دهند. کسی داستان این دکه را نمیداند. شاید آن روزها محمدعلی اباذری، عشق کتاب، جایی برای فروش کتابهایش پیدا نکرده و بیاجازه شهرداری، از روی عصیان دیوار خیابان را خراب کرده تا از دل دیوار برای خودش کاروکاسبی راه بیندازد، یا کتابهای خواندهاش را به دست اهلش برساند. امیر اباذری پسری که 5 سال است بیحضور پدر کتابفروشی را اداره میکند میگوید: «از آن روزها چیزی به خاطر ندارم. هیچوقت هم از پدرم داستان کتابفروشی دیواری را نپرسیدم. شاید این موضوع تا زمانی که دکه برپاست همچون رازی سربهمهر در خاندان ما باقی بماند. جالب است که یکی از مغازههای کتابفروشی این راسته چندین سال است که چلوکبابی شده اما هنوز از سردرش اسم کتابفروشی را برنداشته.»
آقابزرگی کتاببازی حرفهای است و رفیق شفیق اباذری. کتاببازهای حرفهای را هم از نوع راه رفتن و نفس کشیدنشان میشناسد. از دور ردشان را با تیر میزند و میداند دنبال چه کتابی آمدهاند. تندتند و بیوقفه صحبت میکند. از آدمهایی که به کتاب بیاحترامی میکنند خوشش نمیآید و جوابشان را رک و صریح میدهد. میگوید: «آدمها همین که کتاب را در دست میگیرند و باز میکنند معلوم میشود کتابخوان هستند یا نه. کتابخوانهای حرفهای سراغ شناسنامه میروند و سال انتشار و نوبت چاپ را میبینند. بقیه کتابها را باز میکنند و دنبال عکس یا پاراگرافی میگردند که نظرشان را جلب کند. معمولا مشتریهای ثابت ما مردان و زنان سن بالایی هستند که دنبال کتابهای خاص و نایاب میگردند. 30-40 مشتری ثابت دارم که به صورت هفتگی و ماهیانه به اینجا میآیند. تا 15 سال پیش مشتریهای ما بیشتر دانشجو بودند اما آنها حالا سراغ سایتها میروند.» آقابزرگی همکار و رفیق اباذری «تورلیدر» است و در شرکتی به کارهای حسابداری رسیدگی میکند. گاهی پیش میآید که یک ماه هم نتواند به کتابفروشی سر بزند. امیر اباذری درباره مشتریهای کتابخوان و کتاببازش میگوید: «آدمهای کتابخوان و کتابباز ظاهر آرامتری دارند. مشتریهای ما بیشتر از طبقه متوسط هستند. بازاریهایی هرروز از اینجا عبور میکنند که قیمت سرویس و روغن ماشینشان یک میلیون تومان است. اما وقتی میآیند و قیمت کتابی را 50 هزار تومان به آنها میگویی طوری نگاهت میکنند که انگار کلاهبرداری. فقط کتابخوانها قدر و قیمت کتاب را میدانند و به زندگی مهربانتر نگاه میکنند.»