تعطیلات نوروز، تمام این روزها که به قول یکی از دوستان «هی شب خوابیدیم و هی صبح نرفتیم سر کار»، لطف بزرگی داشت. بهجز آنکه دلمان را خوش کرد به دورهم بودنهایمان، و بعضی شبها از شدت خستگی مثل سنگ در رختخواب فرورفتیم، لطف بزرگ دیگری هم داشت، خاطرههای تکراری را دوره کردیم. همان خاطرههایی که هرسال وسط نوروز برای خودمان و دیگران میگوییم یا برایمان میگویند و دلمان از شنیدن هزارباره این خاطرهها نو میشود. انگار که هرسال، بهوقت نوروز میتوانیم تمام خاطرههایش را مرور کنیم و لذت ببریم. از توپی که زیر ماشین رفته و به هر ضربوزوری بیرون نمیآید، از حیاط بزرگ خانه مادربزرگ که همهمان خاطرهاش را گوشه ذهنمان داریم، از دخترخالهها و پسرخالهها که آماده بودند برای شیطنت و هیجان. مثل پیک شادی، که هیچوقت تا آخر آن را ننوشتیم، یا بارها و بارها تلاش کردیم برای آنکه پیک شادی را در خانه جا بگذاریم و چشم معلم به آن نیفتد. خاطره ثابت دیگر، خاطره موضوع انشاست. همان موضوع همیشگی که پس از نوروز، در ذهن ما تکرار میشد و معلم پای تخته میایستاد و از ما میخواست در چند جمله برایش بنویسیم که تعطیلات نوروز خود را چگونه گذراندهایم.
خاطرههای ساده
کوچک بودیم دیگر، نمیدانستیم همین بازیهای دستهجمعی، از دیوار راست بالا رفتن و از زیر ماشین توپ بیرون آوردن، بازی هفتسنگ و ننوشتن پیک شادی، مهمانیهای پرتعداد و شوخیهای تکراری، تمام نوروز است. فکر میکردیم اگر سفر نرفتهایم، اگر کسی به خانهمان نیامده برای مسافرت، خاطرهای برای نوشتن نداریم. به همین خاطر در ذهنمان میگشتیم و آخر سر ناامید میشدیم از نوشتن این خاطرهها. خاطرههای سادهای که انگار تمام دختران و پسران در آن شریک هستند و دیگر خاطرهای اینقدر تکراری چه ارزش نوشتن دارد؟ نمیدانستیم که این خاطرهها را تا سالها بعد برای خودمان و دیگران به زبان میآوریم و از شدت خنده، اشک از چشمهایمان میآید. چه میدانستیم شکسته شدن دست پسر همسایه، یا آن سال عید که سرما خورده بودیم، چطور ما را به خود متصل میکند. آن موقع اگر میگفتند چه کارهای سادهای در تعطیلات نوروز انجام دادهاید، شاید راحتتر مینوشتیم. اما نپرسیده بودند و ما حس میکردیم باید اتفاقهای بزرگی افتاده باشد. اتفاقهایی بزرگتر از آنکه «از بس باد میآمد، نتوانستیم بدمینتون بازی کنیم و تازه اگر باد هم نمیآمد، دسته یکی از راکتهای بدمینتون شکسته بود و نمیشد با آن بازی کرد.»
انشای نوروزی
اما حالا بزرگتر شدهایم و درس عبرت گرفتهایم از زندگی. یاد گرفتهایم که زندگی ما همین اتفاقهای کوچک و ناب است که تا سالها طعم خوش آن را زیر زبان احساس میکنیم. خاطره شبی که مهمان داشتیم اما بابا از ظهر به جای کمک به مامان، نجاری کرده بود و خانه آنچنان خاک گرفته بود که به نظر میرسید با هیچ ماده شویندهای تمیز نمیشود.
خاطره آن روز که میخواستیم به پارک برویم اما کوکو سیبزمینی ناهار هنوز روی گاز بود و آماده نمیشد. خاطره همان روز پارک که متوجه شدیم هیچ وسیله بازی در خانه نداریم، نه توپی، نه بدمینتونی، نه حتی منچ و مارپله. اصلا همین شد که یکی از بچهها زنگ خانه همسایه را زد که از پسر همسایه توپ فوتبال بگیرد. چهره پسربچه دیدنی بود، واقعا؟ توپ میخواهید؟
حالا راحتتر میتوانیم به خودمان بخندیم، به خاطرههایمان و به کارهایی که انجام میدهیم. مخصوصا آن کارها که در روزهای عادی انجام دادنشان سخت است و نشدنی. شوخی با آنها که در تعطیلات نوروز سر کار هستند. میدانید؛ بعضی از آدمها در همین دوروبر ما بودند که تعطیلات نوروز را متوجه نشدند؛ آنهایی که در کافهها و رستورانها کار میکنند، آنها که راهنمای گردشگری هستند یا در دفاتر آژانسهای مسافرتی کار میکنند، پزشکان و پرستاران، آنها که در کارخانجات محصولات غذایی کار میکنند. هیچکدام از این آدمها، تعطیلات نوروز را به آن شکل که دیگران تجربه میکنند، تجربه نکردند.
در موعد تحویل سال، به جای آنکه حواسشان باشد از ته دل، یا محولالاحوال بخوانند، به این فکر کردند که چه ساعتی باید سر کار باشند یا چه ساعتی باید به خانه بروند. یا اصلا در این شهر نبودند و دلشان اینجا بود.
تعطیلات سال 95
امروز اگر از شما بپرسند در ده خط بنویسید که تعطیلات نوروز خود را چگونه گذراندهاید، چه مینویسید؟ روی کدام بخش از بزرگسالیتان، روی کدام بخش از تعطیلات دست میگذارید و دست به قلم میبرید؟ مینویسید که چه کتابهایی خواندهاید؟ چه برنامههای تلویزیونی دیدهاید یا ندیدهاید؟ یادتان میماند به سرمای هوا در هفته دوم نوروز هم اشاره کنید؟ این خاطرهها را جایی برای خودتان ثبت کنید، به نشانه ویژگیهای منحصربهفرد تعطیلات سال 95. سالی که برف و بوران جادههای کشور را گرفته بود و حرکت بدون زنجیر چرخ امکان نداشت. سالی که پیش از سال تحویل، شوهرعمه از دنیا رفت و ما ماندیم و لباس سیاه در تعطیلات نوروز.
به یاد خودتان نگه دارید که در سال تحویل کجا بودید و چه میکردید، از کدام شبکه تلویزیونی در حال تماشای سال تحویل بودید، اولین نفری که به شما سال نو را تبریک گفت که بود، نخستین کسی که به او سال نو را تبریک گفتید که بود. اینها را بنویسید و برای خودتان نگه دارید، گوشهای از کتابخانه شاید، برای خودتان بنویسید که بوی چه عطری در هوا میآمد، حس شما نسبت به آغاز این سال چه بود. بنویسید که چند مرتبه بالای فرم رسمی و جدی به جای سال 95، نوشتهاید سال 94. اینها را بنویسید و با تمام جزئیات به خاطر بسپارید. نه به این خاطر که اهل خاطرهبازی هستید، بیشتر به این خاطر که انگار تا این اتفاقها به صورت رسمی جایی ثبت و نگهداری نشوند، گویا به آنها بیاحترامی شده است. به آنها و خاطرهها و کارهایی که انجام دادهاید و درنهایت انگار به خودتان، انگار به خودتان بیاحترامی کردهاید با ساده گذشتن از کنار اتفاقهای نوروزی.