printlogo


ساختمان نیمه‌کاره-65
صالح آمد، یاسر رفت...
مسعود مشایخی

شدت سرما در این چند روز بسیار زیاد شده و کار کردن سخت‌تر از همیشه. خصوصا کارهایی مثل گچ‌کاری و سیمان‌کاری که باید یکسره دست‌هایت در آب باشد. از طرفی با سرد شدن هوا بازار آتش درست کردن بچه‌ها داغ شده و همه دنبال وسیله‌ای می‌گردند تا در آن آتش درست کنند و برای گرم کردن خودشان آن را داخل ساختمان ببرند. پیدا کردن هیزم و تخته برای آتش هم دیگر معضل بچه‌هاست که البته با وجود انبار بزرگ ما مشکلی نیست که نتوان آن را حل کرد! 
کربلایی ساختمان ما هم با سلام‌وصلوات بچه‌ها سر کار برگشته. صالح که بدون خبر و خداحافظی چند روز قبل از اربعین به کربلا رفته بود، بعد از تقریبا یک هفته غیبت به ساختمان آمد. اول از بچه‌ها بابت خداحافظ نکردنش معذرت خواست. بچه‌ها هم سعی کردند درکش کنند و برایش سنگ تمام گذاشتند و تا ظهر اجازه ندادند دست ‌به ‌کار بزند. پیاده‌روی طولانی و سرمای هوا صالح را سرماخورده و مریض‌احوال کرده بود، اما به خاطر اینکه از کارها عقب نیفتد بعد از بازگشت از سفر سریع به ساختمان آمده بود. ولی بچه‌ها مراعات حالش را می‌کردند. از ساختمان‌های کناری هم تعدادی از بچه‌ها به کربلا رفته بودند. مجتبی یکی از دوستان خوبم از ساختمان بغلی از کربلا برگشته بود. بعد از اتمام کار به ساختمان آن‌ها رفتم و به او خوش‌آمد گفتم. موقع صبحانه که همه بچه‌ها دور هم جمع شده بودند، سوژه صحبت سفر کربلا و صالح بود. بچه‌ها حسابی صالح را سوال‌پیچ کردند و او هم با وجود ناخوش‌احوالی و سرفه‌های گاه‌وبیگاه به همه آن‌ها پاسخ داد و جزئیات سفرش را با هیجان تعریف ‌کرد. از شلوغی و موکب‌ها و پذیرایی عراقی‌ها و حال‌وهوای عرفانی مرقد امام حسین (ع)، تا پیاده‌روی طولانی و سختی راه، همه و همه را تعریف کرد. به قول محمد هیچ سوالی را بی‌پاسخ نگذاشت. بچه‌ها هم با تعریف‌های صالح ترغیب شدند سال آینده به این سفر معنوی بروند و حتی از همین حالا قول‌وقرارهایشان را گذاشتند. در این بین که همه خوشحال و مشغول بگووبخند بودند متوجه یاسر شدم که کمی ناراحت بود. یاسر این چند روز که به مرخصی آمده بود حسابی جای خالی صالح را پر کرده بود و با تجربه‌ای که داشت نگذاشت هیچ کاری زمین بماند. حالا با آمدن صالح، یاسر هم به پایان مرخصی‌اش رسیده و باید به زندان برگردد. به خاطر همین جدا شدن از جمع صمیمی دوستانش برایش سخت است. در پایان روز یاسر را هم با سلام‌وصلوات راهی ندامتگاه کردیم تا باقی مانده محکومیت ناخواسته‌اش را بگذراند. از همه بچه‌ها بابت این چند روزی که با او همکاری کرده بودند تشکر کرد و با دلی غمگین رفت. امیدوارم محکومیت یاسر هرچه زودتر تمام شود و او را دوباره در جمع خودمان ببینیم.  دیروز یکی از دوستان قدیمی‌ام به نام محمدرضا تلفن کرد و از من خواست برایش کاری پیدا کنم. از این خواسته‌اش تعجب کردم، چراکه محمدرضا از افراد قدیمی و زبده کارهای ساختمانی است و قبلا که با هم کار می‌کردیم من شاگرد او بودم و هرچه الان بلدم از کار کردن با او یاد گرفته‌ام. محمدرضا قدیم‌ترها برای خودش بروبیایی داشت و خیلی سرش شلوغ بود و هرکاری را قبول نمی‌کرد. از بچه‌ها شنیده بودم که گرفتار مواد افیونی شده اما نمی‌دانستم تا این حد به مشکل برخورده است. محمدرضا می‌گفت چند وقتی است مواد را کنار گذاشته و حالش خوب شده، اما به خاطر سابقه خرابش او را این روزها کمتر سر کار می‌برند. از شنیدن احوال بد این روزهایش حالم خیلی گرفته شد. محمدرضایی که تا همین چند وقت پیش افراد مختلف را سر کار می‌برد الان محتاج همان آدم‌ها شده! قرار شد با حاج‌علی صحبت کنم، شاید توانستیم برایش کاری پیدا کنیم.