printlogo


کودکان امروز، مدیران فردا
بچه‌های شاد موفق‌ترند
نگار مفید

 
 
 
 
وقتی از شادمانی صحبت می‌کنیم، معمولا اتفاق‌های بزرگ جلوی چشممان می‌آید. آرزوهای به‌ظاهر دست‌نیافتنی، اتفاق‌هایی آن‌قدر بزرگ که امروز حتی باورشان نمی‌کنیم. به چشم ندیده‌ایم و تا به چشم نبینیم ذهنمان یاری نمی‌کند. باورمان نمی‌شود که زندگی به ما آسان بگیرد تا به آرزوهایمان برسیم؛ خانه بزرگ، تعویض ماشین، یا مدرک تحصیلی بالاتر. برای ما که گیر افتاده‌ایم در زندگی روزمره مثل یک معجزه است. خوشحالمان می‌کند اما برای دو روز، یک هفته، حتی دیده شده که نزدیک به یک ماه از ساکن شدن در خانه‌ای غیراجاره‌ای سرمست و شاد شده‌ایم. دست خودمان که نیست، یادمان می‌رود و هدفی تازه را جایگزین می‌کنیم. تا دو روز پیش از موعد اجاره‌خانه، دست‌ودلمان می‌لرزد و دعا می‌کنیم برای آنکه آبرویمان نرود و اجاره‌خانه را که دادیم فراموش می‌کنیم دعاهایمان را. دوباره روز از نو و روزی از نو. همه‌چیز برمی‌گردد سر جایش. شبیه به آنکه ما هیچ‌وقت دعا نکرده‌ایم، هیچ‌وقت دست به آسمان نبرده‌ایم و هیچ‌وقت تلاشی برای رساندن اجاره انجام نداده‌ایم. این‌طور می‌شود که گاهی خودمان را هم یادمان می‌رود. کارهای ریزودرشتی که زمانی انجام می‌دادیم و این روزها انجام نمی‌دهیم. یادمان می‌رود که چه کارها از دستمان برمی‌آید و حواسمان پرت اتفاق‌های بزرگ می‌شود. اتفاق‌هایی آن‌قدر بزرگ که بیشتر شبیه به آرزوهای دست‌نیافتنی به چشممان می‌آیند.
اتفاق اول؛ کودکی‌های جامانده
وقتی از شادمانی‌های کوچک صحبت می‌کنیم، بلافاصله دوره کودکی یادمان می‌آید. روزهایی که خطر مدام از بیخ گوشمان می‌گذشت. به خودمان می‌گوییم: «یادش به خیر، آن روزها نه فکر اجاره‌خانه بود و نه دغدغه سیر کردن شکم خودمان و خانواده.» یادمان می‌آید که آن روزها، روزهای کم‌دغدغه‌تری بود و یادمان می‌رود به‌جز دغدغه‌ها، نگاه ما هم به زندگی متفاوت بود. از کوچک‌ترین اتفاق‌ها شادمان می‌شدیم. اگر یک روز ما را در باغچه رها می‌کردند و با سروصورت گلی به خانه می‌آمدیم، روزمان روز شده بود. شب از شادمانی پیدا کردن یک پروانه در باغچه و دوست شدن با او خواب به چشممان نمی‌آمد و مدام در حال اهلی کردن حیوانات ریزودرشت بودیم. از گربه‌ای که در خیابان از کنارمان رد شد، تا دوست تازه‌ای که پیدا کردیم. اگر یک روز در صف نانوایی به زنی سلام می‌کردیم و او با محبت به ما جواب می‌داد، تا سه روز یادمان می‌ماند و احساس می‌کردیم بزرگ شده‌ایم و آداب همسایه‌داری را یاد گرفته‌ایم. گاهی اوقات یادمان می‌رود که در کودکی به چه سادگی با کوچک‌ترین اتفاقی شادمان می‌شدیم. اتفاق‌های کوچکی که هنوز دوروبر ما می‌افتند و ما دیگر به آن‌ها نگاه هم نمی‌کنیم، چه برسد به آنکه بابتشان شادمان شویم. نمونه می‌خواهید؟ نمونه‌اش رد شدن یک پروانه از جلوی چشم ماست، نمونه‌اش سلام گفتن با لبخند، نمونه‌اش پیدا کردن یک سکه 5 تومانی در خیابان. تا چندین و چند روز سوالمان این بود که باید آن را خرج کنیم یا نه. نکند باید صاحبش را پیدا کنیم؟ نکند باید آن را به صندوق صدقات بیندازیم؟ نکند این پول را صرف آب‌نبات و شیرینی کنیم و بلایی سرمان بیاید؟ تا چند روز متوالی تمام دغدغه‌های آن سکه 5 تومانی بود و از چنین دغدغه‌ای شادمان می‌شدیم. مدام خودمان را در دوراهی‌هایی می‌دیدیم که باید دست به انتخاب می‌زدیم و از چنین موقعیتی سرشار از شادمانی می‌شدیم. هر انتخابی که سر راهمان قرار می‌گرفت، خوش و شاد و شادمان، به خودمان افتخار می‌کردیم که دیگر بزرگ شده‌ایم. حالا گیرم که انتخاب‌هایمان بین دو اتفاق کوچک در نوسان بود، چه باک! 
ما خوشحال می‌شدیم.
اتفاق دوم؛ خودشناسی
در دوره بزرگسالی، مدام در حال انتخاب بین بد و بدتر هستیم. انتخاب بین اجاره‌خانه یا قسط عقب‌افتاده، انتخاب بین این شغل یا آن شغل، انتخاب‌هایی که می‌توانند زندگی ما را از این رو به آن رو کنند. برخلاف دوره کودکی‌ که هیچ انتخابی ما را به لرزه درنمی‌آورد، در بزرگسالی کوچک‌ترین اتفاق‌ها ما را می‌ترساند و دوراهی‌های زندگی فراری‌مان می‌دهند. شبیه به آدمی که کودکی‌اش را جا گذاشته و خودش را فراموش کرده است، دوراهی‌های زندگی در بزرگسالی ما را تا سرحد مرگ می‌ترسانند. انگار قدرت خطر کردن را از ما گرفته باشند و فرصت زندگی‌مان کم شده باشد. شبیه به آدم‌هایی که نمی‌توانند خودشان را در آینه نگاه کنند. در روزهای کودکی، نگاه کردن به آینه برایمان آسان‌تر بود. برای کشف رنگ چشممان، رنگ پوستمان و... بارها و بارها به آینه چشم دوختیم. اما این روزها کم پیش می‌آید که صبح، وقتی از خواب بیدار می‌شویم و برای نخستین مرتبه در مواجهه با آینه می‌ایستیم، رنگ چشم‌هایمان را به خودمان یادآوری کنیم و رنگ پوستمان را ببینیم و از کنار اتفاق‌هایی این‌قدر مهم به‌سادگی نگذریم. باورش سخت است که به چنین اتفاق‌هایی بگوییم مهم؟ مهم هستند چون بخشی از ما را تشکیل می‌دهند. آن بخش ظاهری که خودمان هم گاهی فراموشش می‌کنیم.
اتفاق سوم؛ معاشرت با دیگران
این روزها، هرکدام از ما به گونه‌ای سعی می‌کنیم خودمان را از گزند آدم‌ها دور کنیم. منتظریم ساعت‌های کاری به پایان برسند تا دوروبرمان را از آدم‌ها پاک کنیم. به خانه برویم و روی کاناپه ولو شویم و کانال‌های تلویزیونی را بالا و پایین کنیم، به جای آنکه بیرون از خانه بمانیم و در سرمای پارک به دنبال یک فنجان چای داغ بگردیم. حالا منطق را جایگزین کرده‌ایم و آدم‌ها را از دوروبر خودمان می‌رانیم. احساسمان به ما می‌گوید که صحیح‌ترین کار را انجام داده‌ایم و چه کسی حوصله دارد با آدم‌های «سخت فهم» معاشرت کند. در حالی که در روزهای کودکی، اصولا معاشرت به معنای به کرسی نشاندن حرف خودمان نبود. معاشرت صرفا معاشرت بود و هرکدام از آدم‌ها داستانی نخوانده که ما را به دنیایی دیگر می‌بردند و برایمان از اتفاق‌هایی صحبت می‌کردند که ما نمی‌دانستیم و برای شنیدنشان عجله داشتیم. برای خاطره‌هایی که می‌گویند و اتفاق‌هایی که سر راهشان است. همان روزها، بخشیدن هم برایمان آسان‌تر بود. یادمان داده بودند که به آدم‌های نیازمند احترام بگذاریم و حتی اگر یک تومان در جیب داریم، آن را انفاق کنیم. اما این روزها، از میان هزاران روش انفاق و خیر، از میان عجیب‌ترین آدم‌ها و عجیب‌ترین داستان‌ها، به‌سادگی می‌گذریم و خودمان را در چهاردیواری خانه محبوس می‌کنیم، به این امید که گزندی به ما نرسد. با خودمان فکر می‌کنیم که آدم‌ها نیش می‌زنند و خنجر از پشت می‌خوریم و یادمان می‌رود که این آدم‌ها، همان آدم‌هایی هستند که در کودکی‌هایمان با آن‌ها صادقانه‌تر و صریح‌تر صحبت می‌کردیم. ما صرفا یادمان می‌رود و هیچ‌کس نیست دلیل اصلی روزهای خوش کودکی را به ما یادآوری کند. روزهایی شادتر و بی‌پرواتر.
 
گذر از کودکانه‌ها 
همین چند سال پیش، وقتی هنوز کودک درون مثل فشنگ از تیر می‌جهید و خودمان را در آینه بیشتر دوست داشتیم و آدم‌ها را به چشم دوست‌های مهربان نگاه می‌کردیم، یک‌مرتبه یا بیشتر به خودمان گفته‌ایم که ما هیچ‌وقت از دوره کودکی فاصله نمی‌گیریم. به خودمان گفته‌ایم که ما نمی‌گذاریم هیچ آدم‌بزرگی زورگو باشد و نمی‌گذاریم خودمان تبدیل به آدم‌های عصبی و بی‌حوصله شویم. به خودمان قول داده‌ایم که وقتی می‌شود بیرون از خانه تفریح کرد، به خانه برنمی‌گردیم که حوصله‌مان سر برود. به خودمان گفته‌ایم که ما برای این روزها ارزش قائل هستیم و بعد به‌سادگی آب خوردن آن را فراموش کردیم. پیشنهاد می‌کنیم به آن دعاهای کودکی‌ فکر کنید؛ می‌خواستید چطور آدمی باشید؟ و حالا تبدیل به چطور آدمی شده‌اید؟
 
دعای معاشرت
سوال مشخصی که پرسیدیم این بود: «در کودکی با چه دعایی خودتان را از آدم‌بزرگ‌ها جدا می‌کردید؟» بیشتر پاسخ‌هایی که گرفتیم کوتاه بود و البته همراه با لبخند. یکی دو نفری هم سر تکان دادند که دلتان خوش است؟ یادمان نمی‌آید که! با این حال ما راضی بودیم که این سوال در ذهن آن‌ها چرخ می‌خورد و احتمالا امروز یا فردا پاسخی برای آن پیدا می‌کنند. اما عجیب‌ترین دعایی که شنیدیم، دعای زنی چهل‌ساله بود به نام سهیلا که گفت: «دعا می‌کردم بتوانم با مردم معاشرت کنم و هیچ‌کس به من نگوید نرو، نکن، خطرناک است.» سهیلا این دعا را در ده‌سالگی به زبان آورد، وقتی دیگر اجازه بیرون رفتن از خانه و بازی در کوچه از او سلب شده بود. می‌گوید: «به من می‌گفتند نباید با آدم‌های غریبه حرف بزنی و من عاشق این بودم که بروم سراغ آدم‌های غریبه. به پیرزنی که دستش سنگین است کمک کنم. بند کفش‌های دختر همسایه را ببندم، در نانوایی نوبتم را به این و آن می‌دادم تا دیرتر به خانه برگردم.» برای او داستان اما تغییر چندانی نکرده است، کتابداری خواند و حالا از صبح تا شب در یک کتابخانه به سوال‌های افراد جواب می‌دهد و هیچ‌کس به او نمی‌گوید با این آدم‌ها حرف نزن.
 
در آرزوی یک بانک بزرگ
حسین هنوز به چهل‌سالگی نرسیده و تا جایی که خودش تعریف می‌کند در دوره بچگی فقط دلش می‌خواست کتاب داستان بخواند. رمان‌های عجیب‌وغریب، داستان‌های کارآگاهی اما عجیب‌ترین آرزویش، یک بانک بزرگ بود. مثل تمام بچه‌ها که فکر می‌کنند تمام پول‌ها به مدیر بانک می‌رسد. حرفش این بود که «هر وقت به پدرم می‌گفتیم پول بده. می‌گفت: مگه من بانکم؟» نتیجه این شد که یک روز ساده و معمولی، او آرزو کرد که یک بانک بزرگ داشته باشد و هر اندازه بچه‌هایش پول بخواهند به آن‌ها بدهد. خودش که این جمله را یادش نبود، بچه‌هایش هم هنوز به سن‌وسالی نرسیده‌اند که پول زیادی بخواهند، نه برای فیلم و کتاب و نه برای رستوران و کافی‌شاپ. دختری 7ساله و پسری 3ساله دارد که همچنان فکر می‌کنند بابانوئل برای بچه‌های مسلمان هم کادو می‌آورد و فکر می‌کنند پول یعنی بستنی. «بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم آرزوهای بچگی‌ام خیلی الکی بودند، آخر کدام آدم عاقلی مدیریت بانک را آرزو می‌کند؟» الان مهندس عمران است و به قول خودش: «در شهری که همه مهندسی خوانده‌اند، شغل نان و آبداری نیست.» بعد از این گپ کوتاه می‌رود سراغ بچه‌هایش، شاید با یکی دو بستنی در دست و فکر می‌کند که «بگذار تا می‌توانم آرزوهایشان را برآورده کنم.»