printlogo


روایت دادزن‌هایی که با حنجره‌های ورم‌کرده در شهر فعالیت می‌کنند
جارزنی برای یک مشتری بیشتر
منیره یحیایی

محمد مقابل یکی از مانتوفروشی‌های میدان هفت‌تیر فریاد می‌زند و به قول خودش جارزنی می‌کند. قد کوتاهی دارد اما صدایش اگر غلغله جمعیت نباشد تا آن سوی میدان هم می‌رود. یک چهارپایه چوبی زیر پایش گذاشته تا بتواند از آن بالا جمعیت بیشتری را ببیند. زن‌هایی که برای اولین‌بار صدایش را می‌شنوند با اولین جمله‌هایش وارد مغازه می‌شوند و با دست پر از مغازه بیرون می‌آیند. کلید موفقیت محمد کلمه حراج است. می‌گوید: «حقوق ماهیانه من یک میلیون و 500 هزار تومان است. چهار سال است همین‌جا کار می‌کنم. ابتدا برای رستوران معروفی در انقلاب کار می‌کردم. اما گاهی وقت‌ها حقوقم را نمی‌دادند یا خیلی وقت‌ها به بهانه‌های مختلف عذرم را می‌خواستند. اما نمی‌توانستم اعتراض کنم. حالا اینجا بعد از چند سال ثابت شده‌ام و به قول معروف برادری‌ام را ثابت کرده‌ام.» صورت محمد از سرما کبود شده. می‌گوید: «کار جارچی‌ها فقط داد زدن و جلب مشتری نیست. آن‌ها مثل پادوها در انجام کارهای مغازه به صاحبکارشان کمک می‌کنند.»
مصطفی در ترمینال جنوب جارزنی می‌کند. تابلوهای «جارزنی ممنوع» را در گوشه‌گوشه ترمینال چسبانده‌اند و ماموران انتظامی ترمینال همین که جارچی‌ها را ببینند به آن‌ها تذکر می‌دهند. البته این شامل جارچی‌های قدیمی نمی‌شود و تازه‌کارها بیشتر از بقیه توبیخ می‌شوند. مصطفی از قدیمی‌هاست. جلوی ورودی مترو به سمت ترمینال ایستاده و با صدای بلند اسم شهرها را در صورت مسافرها فریاد می‌زند. می‌گوید: «چهره آدم‌ها تا حدودی می‌گوید اهل کجایند یا کجا می‌خواهند بروند.» یکی از مسافرهایی که بلیت دارد چندبار با صدای بلند می‌گوید که بلیت دارد و نیازی به کمک او نیست. اما مصطفی نمی‌شنود. آخرسر بلیت را از کیفش بیرون می‌آورد و نشان می‌دهد. درگیری میان راننده‌های اتوبوس و جارزن‌ها از داستان‌های همیشگی ترمینال جنوب است. اما راننده‌ها همین که صندلی‌های خالی اتوبوسشان را می‌بینند دست آخر به جارزن‌ها متوسل می‌شوند.
مجتبی الهی یکی از این جوان‌هاست که هشت سال گذشته را جارزنی کرده و فعالیت جارزن‌ها را بیشتر در جایی مفید می‌داند که قیمت میوه‌ها و محصولات عرضه‌شده در مقایسه با واحدهای صنفی دیگر ارزان‌تر یا مناسب‌تر است: «جار زدن قلق خودش را دارد، ولی خیلی‌ها بلد نیستند درست تبلیغ کنند و از ته گلو داد می‌زنند. این کار باعث می‌شود هم صدای تیزی به گوش برسد و مشتری فرار کند و هم این افراد که تعدادشان کم نیست بعد از مدتی حنجره‌هایشان آسیب ببیند و نتوانند کار کنند.»
آرن مدت‌هاست مقابل یکی از انتشاراتی‌های معروف انقلاب فریاد می‌زند و تبلیغ می‌کند. در یکی از روزهای اوایل آذرماه، که آفتابی در آسمان نیست، عینک مشکی با فریم فلزی به چشم زده، طوری که نابینا به نظر می‌آید. از نزدیک یکی از چشم‌هایش کاملا بسته است. بلندقد و لاغراندام است و هرازگاهی پلک‌هایش را روی هم فشار می‌دهد، طوری که صورتش کاملا مچاله می‌شود. رگ‌های بنفش روی گردنش از زیر پوست سفید تیره‌تر به نظر می‌آیند و وقتی فریاد می‌زند متورم می‌شوند. می‌گوید: «13 سالم بود که از شهرستان به تهران آمدم. همان هفته اول تمام پولی را که با خودم آورده بودم خرج کردم و مجبور شدم موادفروشی کنم. روزها خرده‌فروشی مواد می‌کردم و شب‌ها کارتن‌خواب بودم. 5 سال از زندگی‌ام همین‌طور گذشت تا اینکه یک روز گرسنه و خمار در اطراف میدان انقلاب مشغول پرسه‌زنی بودم که صاحب این انتشاراتی را دیدم. به او التماس کردم برایم یک فلافل بخرد و او خرید. بعد به من گفت اگر اعتیادم را ترک کنم حاضر است به من کار و جای خواب بدهد. من را به کمپ برد و بعد از مدتی اعتیادم به شیشه را ترک کردم و آمدم اینجا برای کار.» آرن چند جمله طلایی برای تبلیغاتش دارد و مدام همان‌ها را تکرار می‌کند. می‌گوید: «هنوز که هنوز است حقوقم روزمزد است و روزی 30 هزار تومان می‌گیرم. تازه من پول جا نمی‌دهم. روزی 20 هزار تومان پول غذایم می‌شود و 10 هزار تومانی را می‌توانم پس انداز کنم.»