
دوباره موجی از چنددستگی بین بچههای ساختمان راه افتاده. هرروز بحثوجدل تازهای از گوشه و کنار ساختمان به گوش میرسد. دوباره دلخوری و سوءتفاهم میهمان این چند روز ساختمان ماست. وقتی پیگیر این دلخوریها میشوی تا جلوی آن را بگیری، میبینی که دلایل واهی و علتهای خیلی سطحی باعث آنها شده و همه را به جان هم انداخته. دیروز سر صبحانه درباره این کدورتها مفصل صحبت کردیم و جالب اینکه خیلی از آنها به خاطر درست نفهمیدن حرف همدیگر و سوءتفاهم بود. خدا را شکر که به آشتی ختم شد. خانم حسابدار هم بالاخره دیروز با کمی تاخیر به ساختمان آمد و دفتر کارش را تحویل گرفت. البته دفتر چندان تمیز و مرتبی نیست، اما با کمی دستکاری و گذاشتن میز و صندلی در آن تا حدودی رنگ و روی دفتر کار گرفت. خانم حسابدار که در ساختمانهای قبلی با او همکاری داشتیم، در بدو ورود شروع به دستور دادن کرد و ما هم مجبور به اطاعت بودیم. به لطف او مشکل حسابوکتاب ساختمان حل شد و کارمان کمی راحتتر. برای همه ابزار و مصالحی که میگرفتیم باید لیست تهیه میکردیم و فاکتورها را به حاجعلی تحویل میدادیم و خلاصه کلی حسابوکتاب باید میکردیم که الان همه آنها به خانم حسابدار تحویل داده شده و الحق که به کارش مسلط است. کمال یکی از دوستان ما در ساختمان قبلی بود که کار آنجا را به اتمام نرساند و از جمع ما جدا شد تا برای کار به یک رستوران برود. چند روز پیش به ساختمان ما آمد و با حاجعلی برای کار دوباره صحبت کرد. حاجعلی که با رفتن مهرداد نیاز به کارگر داشت، او را به جای مهرداد به کار گرفت. به خاطر دوستی قبلی خیلی زود با او صمیمی شدم. خداوند به کمال جمال چندانی نداده و از نظر آناتومی بدنی هم کمی مشکل دارد. کمی کوتاهقدتر از حد معمول است اما اعتمادبهنفسی دارد که شخصیتی بسیار قوی برای او ساخته. از دیروز احوال کمال کمی به هم ریخته بود. لابهلای حرفهایش فهمیدم به خانم حسابدار علاقهمند شده. گفتم: «آقا کمال، بذار خانم حسابدار از راه برسه بعد دلباختهاش شو!» کمال که در ساختمان قبلی هم مدتها همکار ما بود گفت: «از آن زمان به او علاقهمند شدم، اما کمرویی اجازه نداد به کسی بگویم.» کمال از من خواست با خانم حسابدار صحبت کنم. از آنجایی که سالها سابقه همکاری با این خانم را دارم، از روحیه و خلق و خویش کاملا باخبرم و نگفته میدانستم جوابش منفی است. آنها نه از لحاظ خانوادگی و نه از نظر فرهنگی و مالی با هم توازن نداشتند. خانم حسابدار از اینکه هنوز نیامده برایش خواستگار پیدا شده بود تعجب کرد و طبق پیشبینی پاسخش منفی بود. امامیخواست طوری به کمال بگویم که ناراحت نشود. جواب را که به کمال گفتم ناراحت شد و گفت: «جواب منفیاش حتما به خاطر کارگر بودنم است!» دیدم خیلی ناراحت است. گفتم: «شرط پدرشان این است که دامادش از اقوامشان باشد و علت پاسخ منفی هم همین است.» که حالش کمی بهتر شد. به اربعین حسینی نزدیک میشویم و شور رفتن به کربلا و پیادهروی تا حرم امام حسین (ع) بالا گرفته. چند نفر از دوستان ما در ساختمان نیز عزم رفتن به کربلا کردهاند ...