شب غلیظ میشود. سطل بزرگ و سفیدرنگ زباله گویی سنگین است. یعنی خیلی سنگین است. دو کارگر جوان شهرداری سطل را هل میدهند تا از شیب تند پارکینگ مجتمع سطل را بکشانند بالا. نفسشان ته نشسته. صدا میدهد. پاهایشان با تمام توان اهرم شده تا زبالههای انبوه را خالی کنند. ساعت نه شب است و صدای زنگ تلگرام یکی از کارگرها بلند میشود. سطل به مقابل در رسیده که کارگر جوان با دست اشاره میکند به دیگری که صبر کن. بعد دست میکند در جیبش تا تلگرامش را نگاه کند. دوستش غرغر میکند: «الان اینقدر واجبه؟ مگه رئیسجمهور مملکتی که دمبهدم این لامصب رو چک میکنی بشیر! بجنب!»
بشیر نمیجنبد. با حوصله صفحه را بالا و پایین میکند و سری تکان میدهد و بعد دوباره شروع میکند به هل دادن. نگاه دوستش تند میشود: «چی شد بشیر؟ کجای دنیا رو آباد کردی؟» بشیر ملایم میخندد: «نه، یوسف. یه کانال پیدا کردم اخبار انتخابات آمریکا رو لحظهبهلحظه میذاره. میخوام بفهمم این بابای موبور که حالا رئیسجمهور شده میخواد چه کار کنه و وضعیت ما چی میشه.»
یوسف اول استپ میکند. نگاهش میخواهد بشیر را بکاود. بعد ریسه میرود و نزدیک است سطل زباله سرریز کوچه شود: «آخه یعنی میگی اوضاع دنیا از این هم بدتر میشه؟ دلنگران چی هستی پسر؟ این ترسا مال داراهاست. بذار اونا بترسن. بیپولی که کموزیاد نمیشه.» چشمهای بشیر خجالت میکشد: «خیال میکنی پسر! از این بدترها هم ممکنه. هرچی باشه روزگارمون میگذره، حقوق داریم و بیمه. میشه همینها هم نباشن.»
یوسف سر میجنباند. بشیر قوطی مایع ظرفشویی را که از سطل افتاده بیرون برمیدارد و میاندازد داخل ماشین زباله: «یوسف یه چیز بگم مسخرهام نکنی! ببین این زن اوباما یه باغ بزرگ درست کرده تو کاخ سفید، باغ میوه و سبزی و اینا.» یوسف کمحال میگوید: «خب.» بشیر با تردید میگوید: «الان خبر اومده بود که همین آقای موبور گفته سبزی تازه لازم ندارم، میخوام اینا رو بکنم و به جاش زمین گلف درست کنم. من به فکر اون همه میوه و سبزیام که خراب میشن.» یوسف لبهایش را ور میچیند، یعنی اینکه تو هم عجب بیکاریها! فکر چه چیزها میکنی! هیچ نمیگوید. بشیر هم ساکت میماند و دوتایی سطل زباله را با زحمت خالی میکنند. پاییز میریزد توی شب کوچه میرکمالی.