هفته گذشته، گفتههای رئیس انجمن مددکاری ایران بحثهای داغی در فضای مجازی و رسانهها ایجاد کرد. او در نشستی که در استان خراسان رضوی برگزار شد، از ایران بهعنوان دومین کشور غمگین جهان پس از عراق نام برد و علامت سوالهای فراوانی به جا گذاشت. هرچند درباره صحت این آمار بحثهای فراوانی مطرح شد و گروهی از جامعهشناسان و رفتارشناسان داخلی این آمار را اشتباه محض خواندند، با این حال کسانی هم بودند که به دوروبرشان استناد میکردند و این آمار را میپذیرفتند. بگذارید این بخش را از زبان سیدحسن موسوی چلک، استاد دانشگاه و رئیس انجمن مددکاری ایران، بخوانیم. «براساس میانگین آمارهای نشاط اجتماعی که از سوی سازمانهای معتبر بینالمللی ارائه شده، ایران جزو کشورهای شاد نیست. ایران در میان 185 کشور در جهان در رتبه 105 قرار گرفته و در جدول غمگینها از پایین جدول، رتبه دوم را دارد؛ بعد از عراق دومین کشور غمگین جهان محسوب میشویم.» به این ترتیب بود که همه بحثها آغاز شد و اعتبار این صحبتها مورد پرسش قرار گرفت.
در جستجوی غم
زمانی که گفتهها را جستجو میکنیم، تکلیف ایران در میان شادمانترین کشورهای جهان مشخص است. در گزارش سالانهای که از سوی یک مرکز معتبر منتشر میشود و تا به امروز چهار گزارش از آن در دسترس قرار گرفته، ایران در رتبه 105 نشسته است. جایی میان هندوراس و زامبیا. تمام مواردی که این گزارش براساس آن تنظیم شده مشخص است. هر کسی میتواند به وبسایت این مجموعه مراجعه کند و بخواند که طبق چه مواردی کشورش چنین رتبهای را در اختیار گرفته. پیش از اینها خودمان نیز در این صفحه سازوکار این مجموعه را توضیح دادهایم و حتی به روایتهایی از کشور دانمارک پرداختیم که سه سال است در صدر جدول شادمانترین کشورها ایستاده. داستان از این قرار است که در مجموعه آماری کشورها، این گزارش منطقیترین روشها را برای اندازهگیری میزان شادمانی و غم در نظر گرفته است. آن هم برای مواردی که کاملا کیفی هستند و بازگرداندن آنها به زبان آمار کاری سخت و تقریبا نشدنی است. با این حال، زمانی که پای جستجوهای معتبر درباره غمگینترین کشورهای جهان به میان میآید، دستمان خالی است. اثری از چنین گزارشی وجود ندارد. تکوتوک گزارشهایی موجود است، نمونهاش نشریه فوربس که ایران را هفتمین کشور غمگین جهان میداند و دلیلش را ناامیدی فزاینده در کشور عنوان میکند. نزدیکترین جستجو، ما را به صفحهای میرساند که آمارش مربوط به سال 2013 است. در این نتیجه، حرفهای رئیس موسسه مددکاری صحیح از آب درمیآید. اما سال 2013 نخستین سال ریاستجمهوری حسن روحانی بود و هنوز سایه تحریمها بر سر ایران سنگینی میکرد. در آن گزارش نوشته شده: «در این تحقیق، موسسه از افراد سوال مشخصی پرسیده است؛ آیا روز گذشته عصبانیت، استرس، غم، درد جسمانی و نگرانی فراوانی احساس کردهاید؟» و پاسخ مثبت را بهمثابه یک نتیجه در نظر گرفته. هر اندازه میزان جواب مثبت بیشتر باشد، میزان احساسات منفی را بالاتر در نظر گرفتهاند. با این حال، سال 2013 هنوز داعش سر برنیاورده و کشتار دستهجمعیاش در کشورهای اطراف آغاز نشده بود. هنوز تحریمها ایران را در محاصره قرار داده و سیاستهای دولت به مرحله اجرا نرسیده بود. اما بهتر است کمی دستبهعصا راه برویم و سوالهای دیگری را مطرح کنیم. آن هم در شرایطی که اغلب مخالفان با این صحبت تاکید میکنند که آمارهای بینالمللی دلیل موجهی نیستند و بومیسازی در دستور کارشان قرار نگرفته است.
در جستجوی آمار
سیدحسن موسوی چلک در همان نشست گفته است: «در حالی که برخی تحقیقات آماری از وجود 35 درصدی اختلالات روانی در تهران خبر میدهند، در مورد بعضی مناطق تهران وضعیت بسیار تکاندهنده است زیرا این میزان به حدود 80 درصد میرسد که بسیار بحرانی توصیف میشود.» او در همین نشست توضیح داده است: «مردم نسبت به سرنوشت و وقایعی که برای دیگران پیش میآید بیتفاوت شدهاند و این نشانه کاهش انسجام اجتماعی است.» و از سوی دیگر با ارائه آماری از میزان اعتیاد در کشور، توضیح میدهد: «در زمینه اعتیاد، تعداد معتادان کشور ما برابر با معتادان هند است این در حالی است که هند تقریبا 15 برابر ما جمعیت دارد.» همانطور که میگوید: «میانگین طلاق کشور، یک طلاق به ازای 5/4 ازدواج است، اما در برخی نقاط شمال تهران این میزان به یک طلاق در برابر دو ازدواج رسیده است.» این آمارها همگی آمارهای بومیسازی شدهاند. آمارهایی که منابع داخلی آنها را تهیه کردهاند و به دست مسئولان کشور میرسانند. اما در هفته گذشته کسی به آنها ارجاع نداده است. کسی نگفته است که کاهش انسجام اجتماعی یا افزایش میزان طلاق و کاهش میزان ازدواج در چه ابعادی بر ناامیدی افراد تاثیر میگذارند. در این میان بهتر است به دیدههایمان بازگردیم، به آنچه در سطح جامعه به چشم ما میآید و تلاش کنیم آمار را از زاویه نگاهی منطقی رصد کنیم. نمونهاش آنکه به میزان طلاق در خانوادههای نزدیک چشم بدوزیم یا چشم خود را به روی میزان اعتیاد باز کنیم. در این شرایط چهبسا خودمان را در موقعیتی متفاوت ببینیم و احساس کنیم که باید آستین بالا بزنیم.
در جستجوی مقصر
آیا مسئولان کشور در این زمینه مقصرند یا افراد جامعه نیز گوشهای از تقصیر را بر عهده دارند؟ آیا باید آن بخش ناامیدکننده را به صورت تمام و کمال به گردن مسئولان بیندازیم یا خودمان را هم در این تصویر شریک بدانیم؟ نمونهاش کمپینهای مردمی که برای آشغال نریختن در خیابان یا رانندگی بین خطوط ایجاد شده است. آیا این کمپینها نشاندهنده مسئولیت افراد نیست؟ گاهی بد نیست به نقش خودمان در آمارها نیز توجه کنیم. بد نیست بدانیم که در چنین آماری کجای مسئله ایستادهایم و چه اندازه از تحقیق بر دوش ماست و چه اندازه بر دوش مسئولان. نه آنکه مسئولان را در این میان بیتقصیر جلوه دهیم و بگوییم به بهترین نحو ممکن در حال انجام کارشان هستند، اما شاید بتوانیم در گوشهای از این تصویر خودمان را هم ببینیم که در حال آشغال ریختن در خیابان هستیم، خودمان را ببینیم که ایستادهایم و در ذهنمان دروغ میبافیم برای آنکه کارمان را انجام ندهیم، خودمان را ببینیم که در جمعهای خانوادگی به جای اینکه نقطههای خوب زندگی را پررنگ کنیم، دم از ناامیدی میزنیم. منظور این نیست که چشم روی واقعیتها ببندیم، منظور این است که بتوانیم واقعیتها را به شکلی منطقی و غیربدبینانه بررسی کنیم.