printlogo


دل‌کوک
تکرار غم‌آلود یک راز
نگار مفید

همه ما، چه آن‌هایی که در زندگی رنج و درد بزرگی را تجربه کرده‌ایم و چه آن‌ها که از آن رنج‌ها و دردهای بزرگ جان سالم به در برده‌ایم، همه‌مان در یک نقطه به اشتراک نظر می‌رسیم؛ وقتی پای آدمی دیگر به میان می‌آید. با غم‌هایش همراهی می‌کنیم و برای شادی‌هایش لبخند می‌زنیم. خودمان را به هر دری می‌زنیم که ما را متهم به بی‌خیالی و حسادت نکنند و سعی می‌کنیم چند برابر واقعیت به آن رنگ و لعاب بدهیم. پیش خودمان می‌گوییم «حرف درمی‌آورند» و پس از آنکه از فرد خوشحال یا غمگین فاصله گرفتیم، دکمه قضاوت را روشن می‌کنیم و حرف می‌زنیم. می‌گوییم و می‌گوییم و می‌گوییم. از زمین و آسمان صحبت می‌کنیم و به هر بهانه‌ای موفقیت‌هایش را کوچک جلوه می‌دهیم و غم‌هایش را  الکی. انگار انتقام می‌گیریم از او. می‌خواهیم ثابت کنیم که او به قصد جلب توجه این حرف‌ها را زده. در ظاهر گوش شنوا هستیم و در باطن به او بی‌محلی می‌کنیم. حرف‌هایمان را رک و راست نمی‌گوییم. نمی‌گوییم که چطور می‌تواند از این غم فاصله بگیرد، راهکاری به او نشان نمی‌دهیم و در مقابل شادمانی‌هایش نیز خودمان را همراه نمی‌کنیم. خودمان را به جای فرد نمی‌گذاریم تا باورمان شود اگر ما هم جای او بودیم و شغلی با درآمد بهتر به ما پیشنهاد می‌دادند، چه می‌کردیم و چطور زمین و آسمان را از شادمانی به هم می‌دوختیم. اگر توانسته لباسی را با قیمت بهتر و مناسب‌تر پیدا کند، به او آفرین نمی‌گوییم و سعی می‌کنیم به هر ترتیبی که هست او را بازنده نشان دهیم. «اما آن یکی مغازه خیلی بهتر می‌فروشد. قیمت‌هایش کمی بالاتر است اما خیلی جنس خوبی می‌آورد.» خلاصه انگار به هر ضرب‌وزوری که هست خودمان را تبدیل به برنده میدان می‌کنیم، حتی اگر میدان جنگ، میدان ما نباشد.
نوشتیم جنگ و فکر می‌کنید زیاده‌روی کرده‌ایم؟ به دوروبرتان نگاه کنید، به آدم‌هایی که با آن‌ها زندگی می‌کنید یا آدم‌هایی که در حلقه‌ای دورتر از شما ایستاده‌اند. از خودتان بپرسید چند مرتبه با استرسی فراتر از واقعیت با آن‌ها صحبت کرده‌اید یا چند مرتبه با سیلی صورت خود را سرخ نگه داشته‌اید. چند مرتبه واقعیت را پنهان کرده‌اید و چند مرتبه به خودتان گفته‌اید که آن‌ها واقعیت را پنهان می‌کنند. چند مرتبه به حرف‌هایشان شک کرده‌اید و چند مرتبه این شک را به روی آن‌ها آورده‌اید. این استراتژی، استراتژی میدان نبرد است. برای آدم‌هایی که فکر می‌کنند اگر خودشان را لو ندهند، می‌توانند از میدان نبرد با سینه سپرشده بیرون بیایند و گزندی به آن‌ها نرسد. طبق این استراتژی، حتی ساده‌ترین جملات برای بردوباخت به زبان می‌آید و کمی که می‌گذرد اثرش از بین می‌رود. طرف مقابل دستش را رو می‌کند و خودش را خوار و خفیف جلوه می‌دهد. معمولا برنده میدان کسی است که درون‌گراتر و مرموزتر رفتار کرده و کمتر از خودش اطلاعات داده. برخی هم فکر می‌کنند که این استراتژی به ذات ما ایرانی‌ها مربوط است که خودمان را موجه تصویر می‌کنیم و با این ترفند برای خودمان آبرو می‌خریم. آبرویی که در میان واقعیت‌های زندگی جایی ندارد و در زندگی ما تغییری ایجاد نمی‌کند. در میزان درآمدمان یا در مدرک دانشگاهی‌مان. تغییر در جایی ایجاد می‌شود که خودمان را به آن راه می‌زنیم و سعی می‌کنیم واقعیت را پرده‌پوشی کنیم و هر اندازه موفق‌تر در این زمینه عمل کنیم، با احتمال بیشتری خودمان را برنده میدان می‌دانیم.
بد نیست برای یک‌بار هم شده، این سیستم ارزش‌گذاری را کنار بگذاریم و دل به دل واقعیت بدهیم. دل به دل واقعیتی که می‌گوید در زندگی بردوباخت شبیه به میدان جنگ تعریف نمی‌شود. شاید باورمان شود که زندگی آسان‌تر از این حرف‌هاست. آسان‌تر از این است که خودمان را از چشم دیگران نگاه کنیم و برحسب قضاوت آن‌ها به خودمان نمره موفقیت یا شکست بدهیم. باورمان می‌شود که غم‌هایمان، حتی کوچک‌ترین‌هایشان ارزشمند هستند به این خاطر که تصویر دغدغه‌های امروز ما را می‌سازند و شادی‌هایمان، حتی کوچک‌ترین‌هایشان، جذاب و دوست‌داشتنی هستند، به این خاطر که ما را دلگرم واقعیتی می‌کنند که در آن نفس می‌کشیم. دلگرم این واقعیت که ما در میدان نبرد نیستیم و آدم‌های دوروبر، دشمنان قسم‌خورده‌مان نیستند که منتظر از پا درآمدن ما باشند.