اولش هیجانانگیز است، هم هیجانانگیز هم ترسناک. گسترده است و میتوان از زوایای مختلف به آن نگاه کرد. یکی در نوزادی به پرورشگاه سپرده میشود. دیگری کودکی و آن یکی شاید نوجوانی و هر کدام شرایط خاص خودشان را دارند. میگویند نوزاد، درکی از زندگی و جدایی از خانواده ندارد؛ البته اگر خانوادهای در کار باشد. اما زندگی از زمانی شروع میشود که بزرگ میشوی و میخواهی خودت را با شرایط جدید وفق دهی. بسیاری از کودکان که به پروشگاهها تحویل داده میشوند یا بدسرپرست هستند، یا رها میشوند و یا خانوادهای ندارند. بودن در کنار بچههای بهزیستی، سخت است. باید هم روانشناس باشی، هم با حوصله؛ مادر هم نباشی. باید مادرانه برخورد کنی. بفهمی و درک کنی و همه بچهها را از خود بدانی. غیر از این هم نمیتوان بود. سن مدرسه سن عجیبی است. هر چقدر هم میخواهی خودت را به جای آن کودک شش ساله بگذاری امکان ندارد بتوانی شرایطاش را درک کنی؛ مگر اینکه تجربه کرده باشی. میگویند معمولاً در مدارس متفاوت آنها را ثبتنام میکنند تا انگشتنما نشوند. سن سختی است. اینکه ببینی کودکی با پدر و مادرش میآید. یا اصلاً سادهتر بگوییم، از پدر و مادرش حرف بزند. با خودت میگویی مادر یا پدر یعنی چه شکلی است؟ گاهی نقاشیشان میکنی. قاب میگیری و میگذاری بالای تختات در اتاق بزرگ پر از تخت پرورشگاه. با همان لحن کودکانه به تخت پایینیات میگویی: «میتوانم اینگونه تصورشان کنم و لبخند میزنی.»
18 سالگی پرغرور و رؤیایی!
راهنمایی و دبیرستان میگذرد. بزرگتر میشوند. شرایط هم سختتر. در این مدت با کوچکترها اخت میشوند. مثل بزرگتر ها هوایشان را دارند. تمرین میکنند. تمرین فرزند داشتن. مادر بودن. پدر بودن. برادر یا خواهر بودن. یاد میگیرند زندگی کنند؛ مسئولیت داشته باشند و تکیهگاه شوند و سرپناه. تمرین میکنند برای داشتن یک خانواده در آینده. میگویند 18 سالگی سن عجیبی است. پر از شور و شوق. پر از غرور. پر از آرزو و رؤیا. پر از بیتجربگی و جوانی. مددکار برایشان به دنبال خانه میگردد. معمولاً دو یا سه نفره با هم ترخیص میشوند. اینبار باید در یک خانواده کوچکتر مسئولیتهای اجتماعی برعهده بگیرند و تمرین کنند. به جای مدرسه، دانشگاه بروند و با جنس مخالف خود در تعامل باشند. اینبار باید تا آخر عمر زندگی کردن در یک جامعه بزرگ را تمرین کنند. با آدمهای جدید، با اخلاقهای متنوع آشنا شوند و رفتوآمد کنند.
فرزندمان را رها نمیکنیم
بهزیستی میگوید: تا پنج سال آنها را رها نمیکند. هزینه اجاره یک خانه را به آنها میدهد. هزینه تحصیل را پرداخت میکند. بعضیها هم یاد میگیرند، کار کنند. مددکار همیشه در کنار آنهاست. حتی رفت و آمدها و ارتباطاتشان را مانند خانواده کنترل میکند تا با شرایط جدید عادت کنند. یک عادت و دلبستگی عجیب بینشان شکل گرفته که هیچکدام حاضر نیستند از دیگری دل بکنند. تأثیرات عاطفی اینبار خودش را بیشتر نشان میدهد. یکی عاشق میشود، دیگری فارغ. یکی با آسیبهای اجتماعی دیگری روبهرو میشود که برایش ناآشناست.
شکست میخورد، پیروز میشود، ازدواج میکند. درس میخواند و... همه اینها، شنیدهها و دیدههای ما از فیلمها، کتابها، جراید یا افرادی است که بعضاً مددکار بهزیستی بودهاند، اما میتوان گذری زد به صحبت بچههایی که اینبار گزارش برای آنهاست.
زندگی بعد از ترخیص، اولاش جذاب است
مسعود ٢٢ ساله است. چهار ساله که میشود، زندگیاش عوض میشود، مجبور میشود در چهار سالگی شبیه آدم بزرگها فکر کند.
درست از همان روزهایی که پدر و مادرش از هم جدا میشوند و مسعود و دو برادرش معنای بحران زندگی را میفهمند، همان وقتهایی که مادر میرود و مسعود دیگر او را نمیبیند، همان روزهایی که پدر به خاطر اعتیاد از بزرگ کردن او و برادرش عاجز میشود، همان وقتهایی که مسعود و برادرش بین فامیل میچرخند، همان روزهایی که طاقتها طاق میشود، همان روزهایی که مسعود هفت ساله مجبور میشود زندگی در جای دیگری را امتحان کند. زندگی در بهزیستی. مسعود میخواهد قصه بعد از ترخیصاش را تعریف کند، از پنج سال پیش که با 7 میلیون و ٢٠٠ هزار تومان قرار شد برود و زندگی تازهای را شروع کند.
میگوید: «خب اولاش جذاب است. اینکه تو دیگر برای خوابیدنات قرار نیست جواب پس بدهی، برای اینکه شاید یک روز دلت نخواهد بعدازظهر نخوابی از دستت ناراحت نمیشوند. اینکه وقتی میخواهی با دوستانت بیرون بروی، سر اولین پیچی که به بهزیستی میرسد، برای اینکه آنها نفهمند تو بچه بهزیستی هستی، راهت را کج نمیکنی و زنگ یک آپارتمان بیربط را نمیزنی. اینکه تو کلید یک خانه را داری که درش را باز کنی و واردش شوی، اعتمادبهنفس عجیبی را به تو میدهد که هیچوقت دیگر تجربهاش نکرده بودم.»
مسعود سال ٧٨ وقتی هفت ساله بود به بهزیستی آمد، برادر بزرگترش را هم به پرورشگاه سپرده بودند، حالا آن برادر ازدواج کرده. او میگوید: واضح است که برای ما بهزیستی و پرورشگاه جای خوب و هیجانانگیزی نیست. او تعریف میکند: «یک بچه هفت ساله، نیاز به محبت دارد، ما هیچوقت مددکاری نداشتیم که او را پدر یا مادر صدا بزنیم. آنها همیشه خانم و آقای فلانی بودند. آدمهایی که مراقبت از ما را بهعهده داشتند تا یک وقت خرابکاری نکنیم، تا ظهرها وقت خواب سرمان را از پتو بیرون نکنیم، تا وقتی حامیها به دیدنمان میآیند آدمهای مؤدبی به نظر برسیم. روابطمان هیچوقت بیشتر از این نبود. هر دویمان به این ارتباط ماشینی راضی بودیم...» مسعود هنگام ترخیص 7 میلیون تومان از بهزیستی میگیرد، 4 میلیون تومان هم خودش با پول توجیبیهایاش جمع کرده بوده، با این پولها میتواند یک نیمطبقه در افسریه اجاره کند، خانهای قدیمی که برای اجاره آن ١١ میلیون تومان پیش داده و در ماه ٣٠٠ هزار تومان هم اجاره میدهد. به گفته مسعود، اسباب و اثاثیه را هم که قرار بود از بهزیستی بگیرد خودش تهیه میکند. آن زمان حقوق مسعود ٣٥٠ هزار تومان بود، ٣٠٠ هزار تومان هزینه اجارهخانه و ٥٠ هزار تومان میماند برای خورد و خوراک و همه چیزهایی که یک جوان ٢٣ ساله میتواند دلش بخواهد... مسعود حالا در یک صحافی کار میکند و تا همین سال گذشته دانشجوی رشته تربیتبدنی بود و حالا انصراف داده، چون شرایط و روحیه درسخواندن نداشته.
میتوانم فرهاد مجیدی را از نزدیک ببینم؟
مسعود میگوید: «من فوتبالیست خیلی خوبی هستم. یک فوتبالیست درجه یک که قرار بود در زمان دبیرستان در یکی از باشگاههای اصلی شروع به فوتبال بازی کردن کنم که نشد. چرا؟ چون پول نداشتم. الان اما اگر کار سربازیام جور شود، دلم میخواهد فوتبالیست شوم. میدانی؟ این سربازی برای ما خیلی بیانصافی بود. من خودم انگار ٢٣ سال سربازی کردم. حالا باز هم باید سربازی بروم. باید برای سربازی خانهام را تحویل بدهم، بعد وقتی که پادگان میروم، شبها جایی برای خوابیدن ندارم؛ اما راهی هم ندارم. باید سربازی بروم که مرد شوم. انگار هنوز مرد نشدم... این همه رنج کشیدن برای مردشدنام کافی نبوده...» وقت رفتن از آرزوهایاش تعریف میکند. کت چرمیاش را برمیدارد و میگوید: «آرزو که زیاد دارم. مثلاً آرزو دارم فرهاد مجیدی را از نزدیک ببینم. وااای خدا. یعنی میشه؟ شما میتونید فرهاد مجیدی رو راضی کنید من از نزدیک ببینمش؟ باهاش حرف بزنم... آرزو هم دارم که فوتبالیست بشم و برای بچههای بهزیستی یک کاری کنم.» چون حامیها فکر میکنند مهمترین کمک به ما غذا دادن به ماست. هیچوقت فکر نکردند پول این غذا را به حساب ما بریزند. من اگر فوتبالیست بشوم، حتماً حتماً حتماً برای همه بچهها حساب باز میکنم تا هم انصراف از تحصیل ندهند، هم وقتی ترخیص شدند، بروند یک هتل درجه یک و تا صبح فوتبال تماشا کنند. چون کسی نیست به آنها بگوید بچه جان بگیر بخواب! ساعت از ١٠ شب گذشته...»