printlogo


زیر پوست شهر-39
به خاطر پدر
نسرین ظهیری

خیره روبه‌جلو. مات‌ومبهوت. چشم‌های مردی که نشسته است گوشه چپ سبزه‌میدان، روی چهارپایه چوبی‌ رنگ‌ورورفته، حال غریبی دارد. نگاهش انگار به جای دوری گریخته و باز نیامده است. مستقیم روبه‌جلو. بی‌هیچ جنبشی. سکون. لب‌هایش گاهی خشک می‌شود. سرفه‌ای می‌کند تا گلوی خشکیده را تازه کند، اما خیلی زود همه‌چیز به حالت قبل بازمی‌گردد و چشم‌هایش به بی‌حرکتی محض رجوع می‌کند. پیرمرد لاغر و خشکیده است. پوستی بر استخوان. رگ‌های آبی دست‌هایش که درهم چمباتمه شده خبر از روزگاران بسیار گذشته می‌دهد. نگاهش را که ردگیری کنی می‌رسی به کالسکه‌های میدان که اسب‌هایی شهرزده به‌زور آن‌ها را به جلو می‌کشانند و صدای برخورد سم‌هایشان با سنگفرش‌های میدان در شلوغی‌های بازار بزرگ تهران گم می‌شود. پیرمرد روی چهارپایه چهارزانو نشسته و کفش‌هایشان پایین گاهی زیر پای عابران لگد می‌شود. آفتاب حالا روی پیرمرد و چهارپایه پهن می‌شود و خورشید می‌خورد در نگاه پیرمرد. چندان نمی‌گذرد که جوانی می‌آید. همراه با فلاسک چایی و لقمه‌ای نان و پنیر. جوان می‌نشیند کنار پدر زانوبه‌زانو. چای می‌ریزد و لقمه‌های کوچک نان و پنیر را می‌گذارد گوشه دهن پیرمرد و بی‌آنکه واکنشی از پیرمرد طلب کند برایش تعریف می‌کند و چیزی را توضیح می‌دهد. آفتاب کش می‌آید و نشستن را سخت می‌کند. جوان کفش‌ها را جلو پاهای خشکیده پیرمرد جفت می‌کند. پیرمرد را پشت می‌کند و چهارپایه را برمی‌دارد و می‌برد سمت پیاده‌رو شرقی که هنوز خورشید آنجا را تصرف نکرده و زیر سایه چناری چهارپایه را می‌گذارد و پیرمرد را روی آن جاگیر می‌کند. کارش که تمام شد سر پیرمرد را می‌بوسد و کلاه لگنی‌اش را مرتب می‌کند و بعد برمی‌گردد سر بساطش، درست آن روبرو، جایی که دید کاملی به اوضاع پیرمرد دارد. مرد جوان بساط پروپیمانی ندارد. زیرپیراهنی و حوله دستی بساط کرده و هر مشتری را که راه می‌اندازد سرش را بالا می‌گیرد و اوضاع پیرمرد را رصد می‌کند. حجره‌دار کنار چهارپایه و پیرمرد که می‌بیند شرایط پیرمرد و جوان برایم جالب شده، می‌گوید: «حاج‌ایوب سال‌ها توی همین راسته باربری کرده و به اینجا عادت دارد. ازکارافتاده شده و زمین‌گیر. ظاهرا در خانه ‌گیرکن نبوده. این است که پسرش بیشتر اوقات اگر باران و برف نباشد حاج‌ایوب را با خودش می‌آورد اینجا. بهش رسیدگی می‌کند و آفتاب سایه‌اش می‌کند. می‌خواهد پیرمرد در خانه تنها نماند دق کند.» آن روبرو، در گوشه‌ای از گوشه‌های بزرگ سبزه‌میدان، جوانی دارد کاسبی می‌کند و با این همه چهارچشمی پیرمرد این سوی میدان را عاشقانه ورانداز می‌کند و خورشید را می‌پاید و سایه‌ها را. این سو پیرمرد خوشبخت باربر خاطرات گم‌شده‌اش را جستجو می‌کند.