قصه فوتبال و فوتبالیست جماعت شباهت تام و تمامی به داستانهای عامهپسند «هانس کریستین آندرسن» دانمارکی دارد. تا دلتان بخواهد مدلهایی شبیه زندگی دخترک کبریتفروش در قامت بچههای فقیری که نه غذایی برای خوردن و نه زیراندازی برای نشستن داشتند، تکرار شده است. این قصه خیلی پرفروش است، چون به قول «دلپیرو»، هیچکسی در این دنیا وجود ندارد که قصه فوتبالیست مشهور بزرگ شده در فقر را دوست نداشته باشد. در این راستا، قصه «مارادونا» از همه فوتبالیستها، جذابتر و اساطیریتر به نظر میرسد.
از روپایی به قصد بردن یک گلیم تا روپایی با لیمو
تفاوت بین دو روپایی معروف «الدیهگو» حدود دو دهه بود اما در این فاصله خیلی چیزها عوض شد. بار اول مارادونا برای به دست آوردن گلیمی جهت نشستن خانوادهاش روی زمین روپایی میزد و بار دوم برای اینکه نشان دهد فوتبالیستی بیهمتاست از سر غرور در کنفرانس معارفه به عنوان بازیکن سویا با لیمو به هنرنمایی پرداخت. مارادونای فقیر خیلی زود با درخشش در جام جهانی جوانان نه یک ستاره فوتبالی بلکه نمادی سیاسی برای آرژانتین تبزده آن دوران شد. جوانان آرژانتینی در زمان رژیم دیکتاتوری وقت به جرم اعتراض ربوده میشدند و مارادونا به عنوان یک نوجوان عصیانگر، آیینهای بود که مادران، فرزندان ربوده شده خودشان را در آن میدیدند! دیهگو بزرگ و بزرگتر شد و رژیم دیکتاتوری روز به روز نحیف و نحیفتر. وقتی مارادونا تیتر اول دنیا نام گرفت، دیگر از دیکتاتورها خبری نبود اما استفاده سیاسی از هنر او ادامه داشت. آقای شماره 10 گلی که با دست وارد دروازه انگلیس کرد را «دست خدا» نامید و در بحبوحه نبرد دو کشور برای تصاحب جزیره فالکلند، بار دیگر مادران اینبار ذوقزده را با تصویر فرزندان کشتهشدهشان در جنگ فالکلند به خیابانها کشاند. مارادونا با تبدیل شدن به تنها فوتبالیستی که یک تنه یک تیم را قهرمان جهان کرده، بت کشورش نام گرفت. بار این آرمانگرایی و مرتبط شدن تمام مسائل یک کشور به یک شخص چنان روی دوش الدیهگو سنگینی کرد که او به مرور ایام بازیچه دست سیاستمداران چپگرا از کاسترو گرفته تا کارلوس منم شد. رازها و حرفهای مگو به جای دهان سیاستمداران از پاها و بعضا زبان سرخ مارادونا بیرون میآمد و سرانجام او با افتادن در دام مافیای ناپل، دیوار زندگیاش را تا ثریا کج چید. داستان افتادن او در دام اعتیاد و روابط نامشروع تکرار مکررات است. فقط میتوان گفت مارادونا نمونه ستارهای بود که در زندگی شخصی قربانی اغراض شخصی سیاسیها شد.
تواضع از نوع ریوالدو
در بین فوتبالیستها یک نمونه خاص دیگر هم وجود دارد؛ «ریوالدو بوربا فریرا». مرد سال 1999 فوتبال دنیا در کودکی به اندازه کافی غذا برای خوردن در اختیار نداشت و به همین دلیل دندانها و پاهایش رشد کافی نکرد. پاهای پرانتزی هنرمند، نمونه ابدی فقرمطلق این برزیلی است. ستاره سابق بارسلونا اما یک تفاوت اساسی با سایر همتایانش داشت؛ پس از رسیدن به ثروت افسانهای هرگز به هیچ دوربینی اجازه فیلمبرداری از مایملکش را نداد، چون عقیده داشت این کار باعث حسرت کودکان فقیر میشود؛ آنهایی که خودش هم روزی شبیهشان بود.
بیپولی و توفیق اجباری زلاتان
«زلاتان» که غالبا بهترین بازیکن عصر ما پس از فرازمینیهایی مانند رونالدو و مسی نامیده میشود، کودکی دشواری داشت. شیطنتهایی که با از کار انداختن چراغ راهنمایی یکی از میادین شهرش و به هم ریختن نظم شهر به اوج رسید، وجه مثبت کودکیاش بود و ناتوانیاش در ثبتنام در رشتههای رزمی به خاطر بیپولی، وجه دردآور ماجرا! البته برای فوتبال بهتر شد که زلاتان به خاطر بیپولی دور ورزشهای رزمی را خط کشید و به توپ گرد پناه برد! باقی ماجرا و شعبدهبازیهای ستاره سوئدی در فوتبال با کمک ضربات رزمی را خودتان بهتر میدانید!
رونالدو و درد فقر و بیپدری
«کریس رونالدو» دوران کودکی فقیرانهای داشت. او پدری باغبان داشت و زیر سقف حلبی زندگی میکرد. ستاره پرتغالی خیلی زود پدرش را از دست داد و همواره از این موضوع به عنوان حسرت بزرگ زندگیاش حتی در روزهای پرافتخار و پرتجمل فعلی یاد میکند. کریس با حمایت مادرش پول لازم برای ثبتنام در مدرسه فوتبال را به دست آورد و از آنجا به بعد با کمک مادری که همیشه همراهش است و رونالدو بهشدت به او عشق میورزد، پله به پله پیشرفت کرد و به جایگاه امروزی رسید. به پاس این همه خدمت، مادر کریس در تمام شادیهای پسرش در هر مراسمی شریک است!