printlogo


سـاخـتـمـان نـیـمـه‌کـاره
وقتی که طلبیده شوی همه چیز جور می‌شود
مسعود مشایخی؛ جوشکار و دانش‌آموخته جامعه شناسی

یک روز سر این کار، روز دیگر در ساختمان دیگر مشغول کار بود. جای ثابتی نداشت. هرکجا که می‌خواستند مصالحی جابه‌جا کنند، صدایش می‌زدند.  درآمد چندانی نداشت و از همین راه، روزگار خود و خانواده شلوغ پنج‌نفره‌اش به سختی می‌گذشت. در این هفته چندبار نبودش احساس شد، وقت‌هایی که مصالح روی زمین مانده بود و هیچ‌کس نبود آن‌ها را به طبقات بالا برساند. بعد از چند روز نبودن، دیروز به ساختمان آمد؛ خسته و تکیده. زیرچشم‌هایش گود افتاده بود. گونه‌هایش برآمده و چهره‌اش آفتاب‌سوخته شده بود.  به نظر مریض می‌آمد. سرفه‌های ممتد و چهره برافروخته‌اش به‌خوبی نشان می‌داد که او بیمار است. اما با همه این احوالات بد، چشم‌هایش برق خاصی داشت و از ته آن گودی تاریک، رضایت را می‌شد در آن‌ها دید. در جواب بچه‌ها که علت نبودنش را جویا شدند با ذوق خاصی گفت، کربلا بودم و تازه برگشتم. همه برگشتند و نگاهش کردند. او هم انگار فتح‌الفتوح کرده باشد، کمی خود را جمع‌وجور کرد و سرش را بالا گرفت، اما شرم و حیای همیشگی توی لبخندش نقاشی شده بود. علی‌آقا زیارت قبول. چه بی‌خبر و بی‌سروصدا. باز هم با سری پایین و چشم‌هایی که به زمین دوخته شده، جواب بچه‌ها را می‌داد. علی درآمدش پایین است و خرجش را به سختی درمی‌آورد. هیچ‌کس باورش نمی‌شد به کربلا رفته باشد. داستان رفتنش هم جالب بود. مسجدی که هرشب برای عزاداری به آنجا می‌رفته، قرعه‌کشی سفر کربلا داشته که از شانس خوب علی، اسمش برای سفر رایگان کربلا در می‌آید. یک طلب قدیمی‌اش وصول می‌شود و کارهای گذرنامه‌اش را انجام می‌دهد. او به همین سادگی عازم سفری می‌شود که همیشه یکی از رویاهای دست‌نیافتنی‌اش بوده. بچه‌ها سوال‌پیچش کردند. علی تازه چانه‌اش گرم شد و شروع به تعریف خاطراتش کرد. از همان اول که پا در رکاب اتوبوس گذاشت تا لحظه‌ای که از مرز رد شدند. پیاده‌روی راه نجف تا کربلا. اولین‌باری که چشمش به گنبد طلایی مرقد امام ‌حسین(ع) افتاد. حس و حال آنجا را برایمان تعریف کرد. وقتی به اینجای داستانش رسید چشم‌هایش پر از اشک و صدایش بغض‌آلود شد. می‌گفت، حال و هوایی دارد وصف‌نشدنی. انگار رویایی بوده که به حقیقت پیوسته و یکی از آرزوهای محالش رنگ برآورده‌شدن به خود گرفته. علی داستانش تمامی نداشت، اما ما باید سرکار می‌رفتیم. وقتی که از زمین بلند می‌شد، زیرلب زمزمه می‌کرد امام حسین(ع) خودت بطلب سال آینده هم خدمتت بیایم.