جعبه سیب را کشاند داخل خانه. بوی پاییز گرفتم. بوی باغهای سرشار سمیرم. بوی دلپذیر سیب دماوند. خستگیش زود در رفت. دفترچه بیمهاش را از کیف درآورد و گفت امروز ساعت سه بعدازظهر نوبت دارم.
مرد با افسردگی دست به گریبان است. میگویم من اگر جای شما بودم، میرفتم وسط باغسیب و توی این همه بوی بهشتی افسردگی و پریشاناحوالیرو از جونم در میکردم برود دنبال کارش. افسردگیرو بذار برای ما تهرانیها که هرروز با بوی گازوئیل بیدار میشیم و با بوی مانده دوده، خواب میریم. مرد میانسال میخندد و خندهاش طعم تازهای دارد: «چی بگم خانم. پریشاناحوالی که ربطی به هوا و به اینجا و اونجا ندارد، پریشاناحوالی مال توی آدماست. مالِ کرده و ناکردههاست. مال دیروز و امروز که نیست، مال قدیمهاست.» بعد شروع میکند به تعریف و تمجید از خانم دکتر روانکاو: «این خانمدکتر کاربلده هاااا. قشنگ با چند تا جمله من فهمید عیب کار من کجاست. میگه آدما بیشتر وقتا مقصرند، توی تصمیمای اشتباهشون. اما این مهم نیست مهم اینه که مسئول باشند در برابر زندگی و کارا و تقصیراشون. میگه آدمی با مسئولبودن میشه آدم واقعی. باید مسئول بود در برابر جامعه خودت و دیگرون.»
مهمانم از کلمه مسئولبودن انگاری خوشش آمده، انگار دوای دردهایش بوده. همین طور که دارم پونه کوهی دم میکنم، کمی گل گاوزبان میریزم داخل قوری تا مهمانم بنوشد و آرام بگیرد. بعد صدای پیامک گوشیش میآید، نگاه میکند. توی نگاهش همه چی قاطی میشود، تعجب، تردید، حیرت و... میگویم چی شد. میگوید: «انگار از مطب خانمدکتره. آدرس جدید مطبرو نوشته و گفته پول نقد بیارین. مگه کارتخوان ندارند...» میگویم لابد نه. انگار یکی باید به ایشون معنی مسئولبودن رو بفهمونه. انگار بعضی ها کور خودشون اند و بینای مردم.