printlogo


روایت ریشی کانبی؛ تحویل‌دهنده روزنامه، از کارش
اولین شغل من

اولین شغل من در سن حساس ١4سالگى، تحویل روزنامه براى مغازه‌اى در گوشه خیابانى در منطقه شمال لندن بود. همراه برادر و خواهر کوچک‌ترم به این نتیجه رسیدیم که این کار روش فوق‌العاده‌اى براى کسب کمى درآمد است. مصاحبه شامل سه سوال بود که همه را ما پرسیدیم: آیا می‌توانیم اینجا مشغول به کار شویم؟ بله. چه ساعتى باید جلو مغازه حاضر باشیم؟ پنج صبح. میزان حقوق ما چقدر است؟ هفته‌اى ١٤پوند. تمام اشتیاقم براى شروع اولین شغلم در لحظه‌اى که صاحب مغازه به سوال دوم پاسخ داد، از بین رفت! ولى با خودم فکر کردم امتحانش می‌کنم. اولین صبح کارى، خیلى ناخوشایند بود. در پیش‌بینى درجه سختى به‌موقع بیدارشدن و اینکه درواقع چه کارهایى لازم است انجام دهم ضعیف عمل کرده بودم. براى تحویل روزنامه‌ها، ابتدا باید لیست خانه‌ها و روزنامه‌هاى موردنظر آن‌ها را مشخص و سپس کارآمدترین مسیر را انتخاب می‌کردم. در این لحظه متوجه شدم که مسیر منطقه‌ها را نپرسیده‌ام و آن‌قدر که فکر می‌کردم بر خیابان‌هاى محله مسلط نیستم. هیچ کمکى از صاحب مغازه دریافت نکردم. او توجهى نکرد و به من گفت خودم مسیرها را پیدا کنم. همان‌طورى که می‌توانید تصور کنید اولین شیفت کارى من خیلى بیشتر از چیزى که باید، زمان برد، درواقع نه اولین شیفت، بلکه اولین هفته. هر روز دیر به مدرسه می‌رسیدم، چون درگیر امتحان‌کردن مسیرهاى متفاوت بودم. روزها گذشت و صبح زود بیدارشدن آسان‌تر شد و حالا بهترین مسیر را هم پیدا کردم. برای پخش روزنامه‌ها از دوچرخه استفاده می‌کردم تا به‌موقع به مدرسه برسم.  هنوز هم آخرین روز کارى‌ام به‌عنوان تحویل‌دهنده روزنامه را به‌خاطر دارم. مثل همیشه با دوچرخه سر کار می‌رفتم، ولى تنبلى می‌کردم و هنگام گذاشتن روزنامه در صندوق پستى خانه‌ها دوچرخه را مرتب قفل نمی‌کردم. هنگام تحویل‌دادن یک روزنامه، در طول نود ثانیه‌اى که از داخل حیاط خانه‌اى رد می‌شدم دوچرخه‌ام را دزدیدند. البته لطف کردند و قفلى را که استفاده نکرده بودم برایم باقى گذاشتند! شیفت کارى آن روز را تمام کردم. به مغازه برگشتم و ماجرا را براى صاحب مغازه تعریف کردم. اولین سوالى که از من پرسید، این بود: «آیا تمام روزنامه‌ها را تحویل دادى؟» راستش کمى ناراحت شدم که هیچ واکنش همدلانه‌اى به من نشان نداد. با خود فکر کردم که نمی‌توانم با پای پیاده روزنامه‌ها را تحویل دهم و ریسک دیر رسیدن به مدرسه را بپذیرم. متاسفانه، آن  روز آخرین روز کارى من به‌عنوان تحویل‌دهنده روزنامه بود. تجربه بسیار آموزنده‌اى بود و ارزش کسب درآمد را به من یاد داد. باید بگویم هنوز هم وقتى به عقب برمی‌گردم متوجه می‌شوم آن دوران همچنان نکات پرکاربردى دارد: اول اینکه مطمئن شوید کارمند شما می‌داند کارش شامل چه فعالیت‌هایى است. دوم، مطمئن شوید که آن‌ها می‌دانند کجا باید بروند. سوم، سعى کنید با کارمندان خود در تعامل باشید و چهارم، همیشه دوچرخه خود را قفل کنید.